فصل دهم : تصوف و عرفان خلاصه از : خ . سالاری و گراوندی
مقدمه :
یکی از جنبه های بسیار اصیل فرهنگ و تمدن اسلامی تصوف و عرفان آن است تقریباً هیچ ملتی را نمی توان یافت که از عرفان بی نصیب باشد. مهمترین خصوصیت عرفان این است که با وجود اختلاف در فروع آن – عرفان هر قوم و ملتی طبیعت و رنگ آن قوم را داراست.
اصول و اساس همه آنها یکی است. همه آدمیان حتی ماده گرایان در باطن خود به سوی چیزی کشیده می شـوند که همان خمیرمایه عرفان است زیرا سرچشمه همه آن ها سرشت آدمی یا «خود» اوست . از همین جاست که صوفیان و عارفان پیش از خــــداشناسی به خودشناسی روی می آورند و حتی می گفتند جهان بیرون به صورتی فشرده در درون آدمی زاده است و همواره شعارشان این بود که در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی .
عرفان نزاع بین پیروان ادیان گوناگون را نیز حل می کند چون می گوید: همه ادیان وحی و کلام یک خداست و همه پیامبران برای شناساندن همین یک خدا و ترویج اخلاق خوب و ایجاد پیوند و دوستی بین انسانها به رسالت رسیده اند.
آثار عرفانی :
به طورکلی آثار صوفیانه سه نوعند : خوب ، بدآموز ، و مرموز : بعه عبارت دیگر این آثار :
- مطالبی دارد که ساده و مفهوم همگان است
- مطالبی دارد که نادرست و نابخردانه است
- مطالبی دارد که رمزی و استعاری است و دست همگان از فهم و دریافت آن کوتاه است ظاهراً یکی از علتهای دوری برخی از طبقات صاحب نظر از عرفان و صوفیگری نفوذ افسانه ها و بیغاره[1] ها در آن هاست. اما به طور کلی در همه نظامهای فکری و فلسفی جهان ، نکته های درست و نادرست سودمند و ناسودمند وجود دارد. در اینجا وظیفه خواننده این است که نکات اصلی و سودمند را از فروعات و حواشی ، تمایز دهد .
نمونه هایی از آثار عرفانی را در سه گونه ذکر شده از آثار عرفانی می آوریم:
1- سخنان ساده و مفهوم و سودمند : « خدایت آزاد آفرید آزاد باش.[2] ابوسعید ابی الخیر
2- سخنان دو پهلو و رازآمیز و گاهی حتی کفرآمیز .«در زیر خرقه من جز خدا کسی نیست»[3] ابوسعید ابی الخیر
3- سخنان نامعقول و بدآموز که ظاهراً هر خرمندی نه تنها از خواندن و به کار بستن آن امتناع می کند ،بلکه نسبت به عرفان بدبین می شود « نقل است که یکبار به سنگ پای او « شیخ شبلی» بشکستند ، هر قطره ای که از وی بر زمین می چکید نقش ا... می شد ».
1- تصوف و صوفی:
در تعریف سخنان زیادی گفته اند از جمله « صوفیی این است که در سرداری بنهی و آنچه در کف داری بدهی و آنچه بر تو آید نجهی» تعریف دیگری می گوید « تصوف عبارت از دارا شدن صفات پسندیده و دورانداختن صفات ناپسندیده است» .
همه تصوف را می توان در این دو جمله خلاصه کرد پس به طور کلی باید گفت که صوفیان کسانی هستند که پیوسته می کوشند نفس خود را بپالایند و خود را از آلایش های درونی برهانند و این آلایش ها را فانی سازند و معنی فناء کشتن نفس نیست. چنانکه برخی پنداشته اند در مورد وجه تسمیه صوفی نیز بین منابع و مآخذ معتبر ، ظاهراً چیزی نمانده است . اما آنچه بیشتر از همه مورد پذیرش اس و از لحاظ اشتقاق نیز پسندیده تر به نظر می آید این است که تصوف و صوفی از کلمه صوف تازی است یعنی پشم وصوفی یعنی پشمینه پوش و صوفیگری و تصوف یعنی پشمینه پوشی. اما چنین نیست که هرکس پشمینه پوشی بکند یا در حلقه صوفیان خوب چرخی بزند حتماً صوفی می شود.
علت انتصاب این قوم به پشمینه پوشی این بوده که از پیش ، این لباس پوشاک زاهدان و پارسایان بوده است وصوفیان نیز ظاهراً برای تشبه به زهاد و پارسایان این پوشاک را برای خود برگزیده اند.[4]
از منابع چنین بر می آید که صوفی و تصوف در روزگار پیامبر ناشناخته بوده است ؛ اما روایتی است که می گوید پیش از اسلام نیز نام صوفی شناخته شده بود. و ظاهراً برخی از پارسایان به این نام خوانده می شدند.
این نکته را باید به یاد سپرد که در سخنان صوفیه و سایر نویسندگان تعبیرات زاهد ، عابد ، عارف و صوفی به کار می رود و اغلب حدفاصل میان آنها معلوم نیست در حالی که این اشخاص و احوالشان با هم فرق دارند.
ابن سینا می گوید « کسی که از متاع و خوشی های آن روی می گرداند زاهد نامیده می شود و آن کس که همواره عمر خود را در نماز و روزه و مانند آنها می کند او را عابد نامند.
و آن کس که به اندیشه خود در اطراف آسمان تصرف می کند تا نور خدا در درون او تابیدن گیرد ، عارف نامیده می شود و اینها برخی اوقات به جای هم به کار می روند.[5]
در کتب عرفانی و شاکران معمولاً میان عارف و صوفی و متصوف چندان فرقی نمی نهند هر چیز که در اصطلاح دقیق تر این تعبیرات دارای معانی متفاوتی هستند عارف در راه سلوک ، التزامی به پیروی صوری و صددرصد شریعت نمی بیند؛ حال آنکه صوفی هرگز از جاده شریعت قدم بیرون نمی نهد و متصوف با اینکه اصول و عرفان و تصوف را به خود می بندد نه مقامات و احوال صوفیانه را طی کرده نه صفا وایمان و یک رنگی لازم در این راه را دارد.
به هر صورت در این مختصر صوفی و عارف از یک سوی و تصوف و عرفان از دیگر سوی به یک معنی در نظر گرفته شده است.
2- عرفان اسلامی :
عرفان اسلامی در اینکه آیا عرفان وتصوف اسلامی یک ریشه دارد هنوز نظریه واحدی ارائه نشده است آنچه به نظر معقولتر می آید این است که ریشه تصوف اسلامی همان تعالیم دین است اما چون عارفان و صوفیان اهل انتخاب و التقاط بوده اند ، نسبت به اقتباس امور معقول هر آیینی تعصب نشان نمی دادندو آنها را به شیوه ای خاص با مبادی اسلامی درآمیختند.
پس باید گفت عرفان اسلامی هر چند شباهتهای با ادیان دیگر دارد ولی از ذهن کسانی تراوش کرده که در وهله نخست مسلمان بوده اند ولی از تنگ نظری برخی از علمای کوته بین گریزان . بنابراین اصول برگرفته از دیگر ادیان را در هاله ای از آیات قرآنی و احادیث نبوی پیچیدند تا رنگ اسلامی گرفت و مورد قبول مسلمین واقع شد.
سوالی که در اینجا مطرح می شود این است که تصوف چگونه و چرا در اسلام پیدا شد؟
از همان آغاز اسلام عده ای به علت فقر و یا به اختیار خود درویش بودند. گروهی نیز نه به دلیل فقــــر ، که به امیـــد بهشت و ترس از دوزخ زهد وپرهیزگاری را بر می گزیدند. در دوره های نخستین تعداد این گروه اندک بود اما بعد از چهار خلیفه اول و در زمان حکومت امویان که خلافت در واقع به سلطنت تبدیل شده بود و عشرت طلبی های معاویه و به خصوص یزید که قصرهای مجلل ساخته و آشکارا اعلام کرده بود که حیات آدمی در سه چیز خلاصه می شود: زن ، عشق و شراب . جهان را در نظر درستکاران و باایمانان تیره و تار کرد این مردم همینک چهار روش برای زندگی پیش روی داشتند :
1- همرنگ ثروتمندان و بزرگان شدند و از نعمتهای آنان استفاده کرده و به ریش مومنان و پارسایان بخندند.
2- با طبقه زورگو وعشرت طلب بجنگند و چنانکه معلوم همه هست مغلوب و ناکام از این دنیا بروند و حسرت این که سرانجام حق پیروز می شود را با خود به گور برند
3- خود را به جنون و دیوانگی زنند و از این راه حقیقت را به گوش پیر و جوان برسانند
4- اگر این سه راه ممکن نشد, ظالمان و زورگویان را به حال خود بگذارند و به گوشه عزلت روند و خود را به کاری مشغول دارند چون هیچ رنجی بالاتر از آن نیست که انسان بخواهد در میان گروهی دروغگو و سیاهکار همیشه راست بگوید و راست باشد.[6]
در همه ادوار تاریخ در همه جا وقتی فساد وتباهی بزرگان از حد می گذشت و درستکاران از ارشاد مستقیم آنان سودی نبرده اند و دیده اند که نمی توانند با نامردی دنیامداران بسازند ناچار کنار کشیده اند.
ممکن است این سخن پیش آید که فرار از میدان خوب نیست وانسان باید پیکارگر باشد اولاً همه مردم اهل پیکار و ستیز نیستند ، ثانیاً زمانی که تباهی و فساد به درجه ای باشد که امید به بهبود از میان برود و حتی مردمان پاک را نیز آلوده کند آنان که نمی خواهند آلوده شوند و نیز از دیدار و همنشینی مردم پلید در رنج اند چاره ای جز عزلت و گوشه گیری ندارند و در این مواقع دیده شده که برای بی خبر شدن متوسل به مخدر و مسکر شده اند .
و به قول یکی از دانشمندان منع زراعت تریاک خوب است اما باید وضع و حالی که باعث کشیده شدن به سمت جنگ و افیون می شود را از میان برد و فساد را به صلاح بدل کرد.
بسیاری از درستکاران و پاک سرشتان که در روزگار معاویه و یزید بودند دیدند که علی بن ابی طالب (ع) و حسین بن علی(ع) وپیروان آنها از دشمنی با اوضاع و جنگ با سیاهکاران کاری صورت ندادند. آنها نمی توانستند همکاسه رجال فاسد و خودکامه شوند.
از طرفی نیز فرزندان علی(ع) را می دیدند که مـــانند زین العابدین (ع) که به کنج انزوا پناه برده اند یا مانند محمدباقر و جعفرصادق به علم و دانش و معرفت پرداخته اند و حتی به دعوت برخی رجال نیز عنایتی نمی کنند آنان نیز چنین کرده و زاهد شدند و به پرستش خدا و مباحثه در امور آخرت پرداختند و دنیا را به اهل دنیا واگذاشتند.
در این ضمن کتابهای زهد و اندرز و حکمت و فلسفه از پهلوی و هندی و سریانی به عربی ترجمه شد و افکار فلسفی سقراط و افلاطون به نوعی که در اسکندریه مصر رشد یافته بود تغییر کرده و جنبه عرفانی پیدا کرد و در میان مسلمانان رایج شد. بر اثر شیوع همین افکار و دگــــرگونی روزگار گروهی از مردم بنا را بر ریـــاضت گذاشتند و کسانی مانند حسن بصری (110 هـ.ق) و رابعه عدویه(حدود 135-185 هـ ق) و ابوهاشم صوفی (وفات 179 هـ ق) و سفیان ثوری ( وفات161 هـ ق) و ابراهیم بلخی( وفات 161 هـ ق) و مالک دینار ( وفات 171 هـ.ق) و دیگران پیدا شدند که جهاد نفس را بر همه کاری مقدم شمردند و کم کم که صوفیگــــری که مردان مذکور پایه های آن را بنا نهاده بودند ودر واقع باید در تصوف زاهدانه اش نامید تحول یافت و با ظهور بایزید بسطامی ( وفات 261 هـ ق) و حسین منصور حلاج ( وفات 309 هـ ق) و سهل شوشتری ( وفات282هـ ق) و در قرون بعد با ظهور ابوسعید ابی الخیر ودیگران به تصوف عاشقانه بدل شد. چه این گروه کار خود را از طریق عشق و استغنا و توحید و حیرت آغاز کردند.
سخنان گروه اول که تازه از صدر اسلام به درآمده بودند و بیشتر از دیگران به احکام شریعت پای بند بودند و سخان خود را به زبانی مرموز می گفتند مورد اعتراض اهل دیانت و دنیاپرستان سیاهکار نمی شد اما اندک اندک که تصوف عاشقانه پای گرفت و برخی از صوفیان از ظواهر شریعت اندکی عدول کردند مایه پرخاش دینداران عادی شد و مایه تفکر عارفان وصوفیان فراهم گشت.
3- چرا علم حجاب است؟
یکی از سخنان چند پهلوی صوفیان که موجب شده بسیاری از آن لعن شده و حتی به سخره گرفته شوند این است که گفته اند: «علم ححاب عظیم است»[7] و نیز روایتی از پیامبر آورده اند که «بیشتر بهشتیان کودنان اند»[8]
بی شک این سخنان هر دو ذهن را آشفته می سازند چون علم در رفاه و آسایش زندگی آدمیان و همچنین در پیشبرد امور مادی و معنوی نقش بسزایی داشته ؛ همچنین آیات واحادیث و سخنان و اشعار حکیمانه ای حتی از خود صوفیان در فضیلت علم آمده است که در این مقال نمی گنجد خوب اگر چنین است و دانش وعلم مورد تحصیل همه است چرا صوفیان « تحصیل آن را مایه شقاوت و شوربختی می دانند «ریشه جواب صحیح به این سوال در یونان باستان و فلسفه سقراط نهفته است.
فلسفه سقراط بر دو پایه استوار بوده ؛ نخست نظریه معرفت است که می گوید حقایق عالم ثابت است و عقل آن را به صورت واحدی ادراک می کند ولی ادراکات حسی همه متضاد و ناثابتند از این روی اساس علم قرار نمی گیرند دوم نظریه اخلاقی اوست که علم و فضیلت را یکی می داند.
با اینکه نظریه معرفت در تاریخ موثرتر و دقیقتر بود به چشم بسیاری از شاگردان سقراط موضوع عکس جلوه کرده و به نظریه اخلاق او به چشم اعجاب نگریستند و همه کوشش خود را در این راه به کار انداختند تا زندگانی خود را به روش او کنند و مثل معروف او را که «فضیلت ، غایت حیات است » شعار خود سازند.
اما آنها در تفسیر فضیلت اختلاف داشتند و خود سقراط هم تعریف واضحی برای آنها به جا نگذاشته بود تا پیروانش بدان رجوع کنند.
آنچه او گفته بود این بود که فضیلت باید از علم برخیزد و بر پایه آن استوار باشد و شخص باید به تعریف فضیلت عالم باشد تا فاضل گردد برخی از او نقل کرده اند که فضیلت علم است اما کدام علم ؟ ستاره شناسی ، طب یا ریاضیات ، گویا هیچ کدام منظور او علم اخلاق بوده است و چون علم ، نزد سقراط شناخت فضیلت بوده است از این روی کلبیان یا سگ روشان از علوم و فنون روی گردان شدند وتا حدی پیش رفتند که جهل را ستودند و تنها فضیلت را برای تحصیل سعادت کافی دانستند.
شاگردان این مکتب روی زمین پراکنده شده و بدون اینکه چیزی از مردم بخواهند ، آنها را به زهد و قناعت وا می داشتند آنها معتقد بودند بندگی برتر از آزادگی نیست اگر بنده ای به فضیلت زندگی کند همچنین سقراط گفته اگر شخصی با فضیلت باشد به همه علوم رسیده زیرا فضیلت به تنهایی همه امور را در بردارد کسان بسیار زیادی هستند که با داشتن علم زیاد و حکمت دزدی کرده و ستمکــــاران را حمایت می کنند و دانش خود را بنده دینـــــار ودرم می سازند. پس آنچه شخص را از شر باز می دارد فضیلت است نه چیز دیگر.
حاصل سخن اینکه بی علم می توان زیست اما بی فضیلت نه و مثال این سخن پیشرفت های مهم علمی جدید است که با وجود همه ترقی های شگفت انگیز بشر هنوز هم تجاوز نمی کند و همنوعانش را می آزارد. و این همه از آن بر می خیزد که فضیلت از میان خلق رخت بر بسته است.
با این گفتار به وضوح پیداست که علم به تنهایی سعادت به بار نمی آورد و در میان اهل اسلام تنها فرقه ای که به این نکته پی برده اند صوفیان اند ، آنها نکته های آموزنده را از هر کس که بود می گرفتند و این نکته را که می گوید: « علم ، حجاب عظیم است » از فیلسوفان کلبی و فلوطین و فیلسوفان نوافلاطونی گرفته اند. پس تعجبی ندارد اگر صوفی می گوید: « بیشتر بهشتیان ابلهند» چه مقصود از ابله در اینجا دیوانه و سفیه نیست» بلکه کسی است که به امور دنیا چندان دل ندهد و بر دیگران ظلمی روا ندارد.
در نهایت محمد غزالی که به بیشتر دانش های زمان خود مسلط بود به جایی رسید که دریافت: اصل فضیلت جویی است نه جدال جویی و سخنوری و او حدیث منسوب به پیامبر که گفته بود بیشتر بهشتیان ابلهانند » به نیکی تفسیر کرد و گفت « مقصود ابلهان و نادانند در امور دنیا از همه نظر »[9] به طور کلی علمی حجاب است که علم مجادله و سفسطه است ؛ علم کسانی است که از روی ریا و فضل فروشی از سوسیولوژی و کاسمولوژی و پیسکولوژی و بوروکراسی دم می زنند و عوام را می فریبند علم سخن ورانی است که خطبه ها می خوانند ولی در دل به مردم می خندند این گروه و همانند ایشان اگر دانش بیشتری بیابند ، مردم را بیشتر اسیر خواستها و شهوتهای خود خواهند کرد پس اگر نیابند هم خود و هم دیگران راحتند.
وانگهی صوفیان علم بحثی و نظری را حجاب نمی دانند و می گویند: اگر علم مایه آبادانی جهان و سبب رفاه و شادمانی مردم شود نه تنها حجاب نیست ، بلکه سرمایه یقین و ایمان است زیرا از وجود شگفتی های صنع به وجود صانع راه می بریم و آرامش دل می یابیم پس صوفیگری با علم سودمند و سازنده مخالف نیست بلکه با علمی مخالف است که آکنده از سفسطه و خودفروشی است و مایه گمراهی توده مردم می شود.
حاصل آنکه به عقیده بیشتر عارفان ، علم حقیقی به واسطه تذهیب اخلاق و تصفیه باطن به دست می آید و قلبی که از آلایش ها پاک گردد ، قابلیت آن را می یابد که از سوی خدا دانش ها را دریافت دارد ؛ برخی از دانشمندان هم برای آسانی بحث علم را به دو قسمت تقسیم کرده اند و گفته اند : این دو علم با هم مخالفند یکی علم معنوی یا دینی و دیگری علم دنیوی مثل طب و حساب و هندسه و هر کس فکر و ذکر خویش را مشغول یکی کند ، از دیگری وامی داند.
از این روست که حضرت علی (ع) برای دنیا و آخرت سه مثل زد: آن دو همانند دو کفه ترازو یا مانند مشرق ومغرب و یا دو سنگ آسیاست که هرگاه به یکی خشنود گشتی و بدان روی آوردی دیگری را از دست می دهی زیرا نیروی عقل هر دو امر را یک جا بر نمی تابد.
از این جهت پیامبر فرموده که : « بیشتر اهل بهست ابلهانند » یعنی نادانان و ناتوانان در امور دنیا
[1] بیغاره :یاوه ، سخن بی فایده
[2] عطار ، تذکره الاولیاء 119 چاپ جیبی ( فرانکلین) به اهتمام دکتر محمد استعلامی
[3] لیس فی جُبَّتی سِوَی
[4] شرح التعرّف کلاباذی از مستعلی بخاری – 1/60 چاپ هندوستان
[5] ابن سینا ، الاشارات و التنبیهات 799-800 ، چاپ دکتر سلیمان دنیا ، مصر دار المعارف 1957 -1960
[6] اشکار وایلد ، سالومه ، 130 ، ترجمه فارسی
[7] غزالی کیمیای سعادت ، چاپ آرام 29 ، ابن جوزی ، لتبیس ابلیس ، 149 ، چاپ مصر
[8] امام فخر رازی ، تفسیر کبیر ، 27/22 چاپ مصر ، غزالی ، احیاء العلوم ، 3/17 ، جاپ مصر به تحقیق دکتر بدوی طبانه
[9] احیاء علو م الدین ، 3/17