تبليغاتX
ماندستان
تاریخی

 فصل : سیاست دینی                                     خلاصه از:  خ .  راستی زاده  

   واژه تازه ای است که در آن زبان به معنی رام کردن و تربیت ستوران و چهارپایان و نیز پاس داشتن ملک و حکم راندن بر رعیت و قهر کردن و هیبت نمودن و ضبط کردن مردم از فسق به ترساندن و زدن آمده است.

   از نظر دانشمندان اسلامی؛ سیاست به صلاح باز آوردن مردم است به وسیله ارشاد ایشان به راه نجات بخش از دنیا و آخرت و آن از سوی انبیاء و برای خاصه و عامه در ظاهر و باطن است و از سوی سلاطین و پادشاهان در ظاهرشان و از سوی علمائی که وارثان انبیاء هستند در باطن ایشان.

برخی در تعریف سیاست گفته اند:

   سیاست، قانون است که جهت رعایت آداب و مصالح و انتظام اموال وضع شده باشد آثار سیاسی اسلامی ایرانی بر سه قسم است:

سیاست دینی اسلامی که بر پایه آیات الاحکام سیاسی، احادیث پیامبر اکرم و استنباط فقیهان و مجتهدان و عالمان دین قرار دارد.

2ـ سیاست فلسفی اسلامی که بر پایه تعالیم و آراء فیلسوفان یونان و روم و از دانشوران و سیاستمداران ایرانی پیش از اسلام است؛ فیلسوفانی چون ابونصر فارابی ابوالحسن، عامر، ابن سینا، ابوحیان توحیدی و ... .

3ـ سیاست مراتی یا سلوکی که بر پایه تجارب سیاسی وزیران و رجال سیاست است؛ نمونه هایی مثل: آثار جاحظ، سیاست نامه نظام الملک، تاریخ بیهقی، قابوس نامه عنصر المعالی، نصیحه الملوک غزالی و ... .

   پیش از از پیمان عقاید سیاسی دانشمندان اسلامی و ایرانی به دو مطلب اشاره می کنیم.

1ـ اختلاف نخستین و دیگری معنی امامت و خلافت: پس از رحلت پیامبر اسلام هنگامی که علی (ع) مشغول غسل او بود و ابوبکر در مسجد راجع به وفات پیامبر سخن می گفت به عمر خبر رسید که ازمنار در سقیفه بنی ساعده مشغول تعیین امیری برای اسلام هستند عمر فوراً ابوبکر را خبر کرد و هر دو شتابان به سوی سقیفه بنی ساعده رفتند.وقتی آنجا رسیدند انصار از اوس و خزرج در آنجا جمع شده بودند و رئیس خزرج سعدبن عباده انصاری با حال بیماری نشسته بود و ناطقی از سوی او سخن می گفت و خصایل انصار را شرح می داد که چگونه پیامبر را پناه دادند بنابراین خلافت حق انصار است؛ نه مهاجرین.

   ابوبکر در این حال جرأت کرد و برپا خاست و نخست شرحی از فضایل مهاجرین و انصار هر دو بیان کرد و این نکته را قید نمود که مهاجرین در مرتبه اول اند زیرا که آنان خویشاوندان پیامبرند و نخستین کسانی هستند که به وی گرویدند.

   پس از سخنان برخی انصار ـ بویژه خزرجیان که از سابق با اویسیان مناقشه ای هم داشتند پیشنهاد کردند که هر دو انتخاب شود یکی از مهاجرین و یکی از انصار.ابوبکر آن را رد کرد و گفت: باید ما امیر باشیم و شما وزرای ما باشید.ابوبکر در طی سخن حدیثی هم از پیامبر روایت کرد که گفته است: الائمه من قریش و از حاضران شهادت خواست و آنها نیز شهادت دادند.[1]

   به هر صورت پس از ابوبکر، عمر و ابوعبید نیز هر یک نطقی کردند و سرو صدا زیاد شده و بالاخره اختلاف دیرینه ای که میان اوس و خزرج بود کارگر افتاد یعنی اویسیان که در اقلیت بودند و از امارت خزرجیان ناراحت به امارت مهاجرین رضا دادند.

   آنگاه ابوبکر به سخن برخاست و گفت: من ولی امر شما شدم ولی من بهترین شما نیستم.از من کار پیامبر را چشم مدارید که او مصون بود ولی من شیطانی دارم که گاهی امر فرود می گیرد البته عده ای از بیعت سرباز زدند از جمله سعدبن عباده و همچنین حضرت علی (ع) که طبری و بخاری و مسلم نقل کرده اند که مدت شش ماه یعنی تا زمانی که حضرت فاطمه زنده بود بیعت کرد و پس از وفات فاطمه (س) بیعت کرد.

2ـ خلافت و امامت: اصطلاح خلیفه لغتاً از (خلف) عربی ریشه می گیرد که به معنی واپس نهادن و جانشین ساختن است و لذا اسم از آن خلیفه به معانی جانشین، وکیل، قائم مقام و نماینده می آید.این واژه در قرآن مجید درباره حضرت آدم بکار رفته است و از او به عنوان جانشین خدای متعال یاد شده است.

   در آیین اسلام خلیفه عنوانی است که به جانشین حضرت رسول داده شده است و او قدرت و مرجعیت کامل در همه مسائل مدنی و دینی را دارد مشروط به اینکه همواره ره کتاب خدا و سنت رسول او راه برود.

   واژه ای که آثار فقیهی اسلام بر این مقام دلالت دارد امام (رهبر) و یا امام اعظم (رهبر کبیر) است بنابر کتب سیاسی سنت به طور مطلق ضرورت دارد که خلیفه، مرد، بالغ، سلیم العقل، آزاده، آگاه از دیانت، نیرومند، عادل و از قریش باشد اما افضلیت و معصومیت را از دلایل و شرایط اصلی ندانند.

   شیعه معتقدند که خلیفه پیامبر اکرم (ص) باید از میان یکی از افراد بیت پیامبر اسلام باشد و گویند این شخص صریحاً توسط پیامبر و به دستور خدا معین گشته و به مردم ابلاغ شده است.این عقیده توسط اهل سنت و اخیراً وهابیه رد شده است و شیعه بعدها دایره این شرط را محدودتر ساختند و گفتند امام نه تنها باید از بیت پیامبر بلکه از اولاد حضرت فاطمه (س) و پسر عمویش علی باشد.

   شیعه معتقدند نه تنها در عالم فقط یک امام هست بلکه همین نیز تنها یک خلیفه یا نایب بر حق در هر یک زمان وجود دارد، که باید از طریق پیامبر، یا امام پیشین تعیین شده باشد اهل سنت در این باره با شیعه با وجود موفقیت در قریشی بودن خلیفه در لوازم و صفات و دیگر مسائل مربوط به او اختلاف داشته اند.

   اهل سنت می گفتند که خلیفه یا امام باید انتخابی باشد و دست امت در برگزیدن و کنار گذاشتن پیشوای امت باز باشد و شیعه می گفتند امام یا خلیفه (یا حاکم) باید از سوی خدا و اشارات پیامبر خدا نصب شود.

خوارج در مورد خلافت:

   خوارج که اصل حکومت قبلی و موروثی هر دو را رد می کردند به نظر آنان پیشوای مسلمانان باید آزادانه از سوی خود آنها انتخاب شود اگر کسی سزاداری خلافت داشت؛ تبار قریشی نداشتن و نداشتن مقام اجتماعی والا نباید مانع راه او بشود بلکه باید ملاک او در سزاواری همانا تقوی و پرهیزگاری باشد و آنان در جواب اصل اهل سنت که معتقدند خلیفه باید مرد و عرب قریشی باشد.می گفتند که هر مسلمانی از هر تبار و هر پایگاهی که باشد؛ مادام که رضایت اهل ایمان را کسب و آنان را حفظ کند می تواند خلیفه مسلمین باشد.خوارج امویان را به دلایلی که گفتیم رد می کردند و از سوی دیگر شیعیان بودند که هر چند می پذیرفتند که خلیفه باید عرب؛ آزاد و قریش باشد ولی اصرار داشتند که باید از عشیره (یا بیت) پیامبر اکرم (ص) نیز باشد این تعریف دقیق امویان را از دائره خلافت اسلامی خارج می ساخت ولی هنوز عباسیان را شامل می شد.[2]

اندیشمندان سیاست دینی؟

1ـ ابن مقفع:

   از نخستین کسانی که درباره حکومت به نظریه پردازی پرداخته است ابن مقفع بود، ابن مقفع که پدرش در دربار حجاج خدمت می کرد و به خاطر خیانتی که کرد توسط حجاج شکنجه و فلج شد و مقفع معروف شد این نام از پدر به پسر رسید و ابن مقفع که در دربار منصور عباسی به انشای نامه های رسمی و سیاسی می پرداخت و هنگامی که عموی منصور عصیان کرد به دستور خلیفه نامه ای به عموی او نوشت ولی در نامه با اینکه گفته های خلیفه را منعکس کرده بود، نسبت به عموی خلیفه ارادت خاص خود را نیز ابراز داشته بود و چون خلیفه نامه را باز خواند او را در آتش افکند.

   از آثار او یکی ترجمه کلیله و دمنه است و مهمترین اثر سیاسی ابن مقفع رساله یا کتاب الصحابه است مقصود از این یاران پیامبر اکرم نیست بلکه مقصود از آن درباریان و نزدیکان و یاری کنندگان پادشاه یا سلطان در امور کشور هستند به نظر ابن مقفع پدشاه باید برای اداره کشور از کاردانان استفاده کند و نیز از خصومیت یافتن افراطی با سران لشکر اجتناب بورزد.

2ـ ابو حنیفه:

   ابو حنیفه نعمان بن ثابت بن زوهلی برجسته ترین فقیه و متکلم مسلمان عراقی در سده دوم هجری محسوبمی شود که مذهب حنفی یکی از مذاهب اربعه اهل سنت برگرفته از نام اوست.ابو حنیفه همه عمر خود را وقف علم شریعت ساخته بود.ابو حنیفه به سبب رد کردن شغل قضا توسط منصور عباسی که به او پیشنهاد شده بود شکنجه جسمی دید و در زندان در بغداد درگذشت.

آثار ابوحنیفه:

1ـ مسند ابوحنیفه حاوی مجموعه احادیثی است که توسط شاگردان او و حنفی مذهبان تألیف شده.

2ـ نامه او به عثمان البتی است که در آن ابوحنیفه از عقاید مرجئه گرایانه خویش به سبکی معقول و ماهرانه دفاع کرده است.

3ـ الفقه الاکبر: کتاب عقیدتی است که علم کلام مدرسی را در مراحل نخستین آن نشان می دهد.

4ـ فقه ابسط: کتابی است حاوی جوابهایی که به مسائل اعتقادی داده شده است که آنها را جهت گرفتن جواب از امام شاگردش ابومطیع البلخی مطرح کرده است.

3ـ احمد بن حنبل مروزی:

   امام ابوعبداله احمد بن محمد بن حنبل، مؤسس چهارمین فرقه اهل سنت (حنبلیه) در بغداد متولد شد با گذشت زمان بر اثر اطلاع عمیقی که از قوانین شرعی و احکام الهی کسب کرد، احترام والایی به هم زد به ویژه مهارت او در فهم و حفظ سخنان رسول اکرم به حدی رسید که می گفتند احمد بن حنبل می تواند متجاوز از یک میلیون حدیث را از بر بخواند شهرت او زمانی شیوع یافت که مباحثات بر سر ماهیت قرآن در گرفته بود المعتصم خلیفه عباسی بر اثرتعلیمات معتزله به خلق قرآن بود و حال اینکه احمد به قدم قرآن قایل بود خلیفه او را تهدید کرد که از این اعتقاد دست بردارد و او سرباز زد تا اینکه در زمان المتوکل تسامح عمومی صادر شد و احمد را به دربار خود دعوت کرد وی در سن 75 سالگی درگذشت از ابن حنبل تنها دو کتاب معتبر باقی است.

1ـ المسند که میان مسلمانان به مسند احمد مشهور است و متجاوز از سی هزار حدیث را شامل است.

2ـ یکی مجموعه ای است از مأثورات یا امثالی که شامل بسیاری از احکام و سخنان بزرگ درباره ضبط نفس و شهوت است.

4ـ جاحظ بصری:

   جاحظ بصری ادیب متکلم و مرد جامع الفنون قرن سوم هجری است وی مذهب معتزله داشت و پیروان او را عثمانیه و گاهی هم جاحظیه می گفتند وی از آغاز نویسندگی در مورد ثبات کشورهای اسلامی و همینطور دگرگونی های اقلیمی موجود در آنها می اندیشد در آثار خود طرفدار عباسیان و مدافع خلافت ایشان بوده است وی نصب عمر به خلافت توسط ابوبکر را تأیید می کند و از طعنه های فرقه های گوناگون از جمله شیعه نسبت به عثمان دفاع می کند و خلافت بنی امیه را غاصبانه و برخلافت شرع قلمداد می کند مهمترین کتاب او العثمانیه است و در آن مطاعن شیعه را بر ضد عثمان یاد می کند و یک یک جواب می دهد.[3]

5ـ الماوردی

   یکی از دانشمندان شافعی مذهب اسلام در سده چهارم و پنجم هجری بود.این دوره شکوفاترین دوره تمدن اسلامی محسوب می شود؛ در این عصر بود که دانشمندان به فکر تدوین و تألیف علمی در همه علوم و فنون اسلامی و از آن جمله سیاست افتادند پس از اینکه الماوردی مقدمات علوم را از عالمان بصری فراگرفت به بغداد رفت و در آنجا به خدمت ابوطاهر اسفراینی رسید و فقه را پیش او به کمال فراگرفت و طولی نکشید که کار قضا را در بلاد بسیار بر عهده گرفت و تا جایی به قاضی القضات ملقب گردید و در کار قضا در احکامی که صادر می کرد به سهل گیری و اجتهاد ممتاز شناخته شده است.

پژوهشگران آثار او را به سه دسته تقسیم کرده اند:

الف ـ دینی

1: تفسیر القرآن که به نام ............ شهرت دارد.

2: کتاب الحاوی الکبیر که در فقه شافعی است.

3: کتاب الاقناع.

4: کتاب ادبی القاضی.

5: کتاب اعلام النبوه.

ب ـ آثار لغوی و ادبی

1ـ کتاب الامثال و الحکم که شامل سیصد حدیث و سیصد سخن در حکمت و سیصد بیت شعر است.

2ـ کتاب البلغه العلیانی ادب الدین و الدنیا و آن کتاب استواری در اخلاق و فضایل دینی و آداب اجتماعی است.

3ـ کتاب فی النحو.

ج ـ آثار سیاسی

در باب انواع حکومتها و نظم آنها و اداره کشور و جز اینها در آنها گرد آورده:

1ـ کتاب قوانین الوزاره و سیاسه الملک

2ـ کتاب نصیحه الملوک

3ـ کتاب تسهیل النظر و تعجیل الظفر

4ـ کتاب الاحکام السلطانیه

   الماوردی در بحث امامت معتقد است که از وجود حاکم نیرومندی چاره نیست که میان آرزوهای مختلف وحدت ببخشند و گردنکشان و عاصیان را از کشور براند و اگر این والیان نباشند مردم به هرج و مرج می گرایند و کار همه به تباهی و فساد می رود.

   پس از اینکه توضیح می دهد که امامت موضوعی است برای خلافت دنیا، تأکید می ورزد که امامت را دو وظیفه بزرگ است: حراست دین و سیاست دنیا.

   لذا امامت وقف بر فرد یا دودمانی یا طایفه ای نیست و در عقد آن تنها امت اصل و شرط اند و او از امت به لفظ مسلمین تعبیر می کند.

   الماوردی علاقه امام و حاکم را از سویی و رعیت یا محکوم را از سوی دیگر در پرتو نظریه پیمان اجتماعی بیان       می دارد.این پیمان برای هر یک از دو طرف حاکم و محکوم حقوقی و واجباتی را مقرر می دارد که هر گاه یکی از طرفین از انجام آن واجبات و یا الزام آن حقوق سرباز زند طرف مقابل حق دارد آن پیمان را نادیده و بی اعتبار بینگارد.

نظر الماوردی در باب ولایت عهد: الماوردی آن را جایز می شمارد و دلیل او برای این کار وجود سابقه در خود اسلام است که مسلمین به آن دو سابقه عمل کرد و انکاری نیاورده اند یکی از آن دو ابوبکر خلیفه اوست که ولایت را به عمر سپرد و دیگری ابی بود که عمر ولایت عهد را به اهل شورا سپرد.پس انتصاب ولایت از سوی امام یا حاکم عادل جایز است.[4]

6ـ خواجه نظام الملک طوسی:

   نام خواجه نظام الملک طوسی، حسن بود که از دهقان زادگان طوسی بود و نام پدرش علی بن اسحق بود که در دستگاه حکمران خراسان داخل شده بود خدمت دیوانی داشت چون حسن بن سن یادگیری رسید مقدمات علوم را از عربی و قرآن خواند و در یازده سالگی به فقه امام شافعی مشغول شد تا این که سلجوقیان به جای غزنویان نشستند تا اینکه در مرو که حکومت آن در دست جغربیگ داوود بود و جغری بیگ دست او را به دست پسر خود الب ارسلان داد و گفت این شخص باید کاتب و مسیر و صاحب تدبیر امور تو باشد تا اینکه الب ارسلان به جای پدر نشست و خواجه را وزیر خود کرد.و خواجه مدت سی و چند سال مقام وزارت داشت و دولت سلجوقی به سعی و کوشش او بزرگتر و وسیعتر شد و خواجه را به مناسبت وزارت در سلطان مقتدر سلجوقی تاج الحضرتین می خواندند.

   خواجه نظام الملک فیلسوف سیاسی نبوده است و مانند ارسطو و افلاطون ابن سینا اصول سیاسی نظری سیاست را بیان نکرده است بلکه اندیشه های او در سیاست بیشتر مأخوذ از تجارب علمی خود او در سیاست و نیز برخی از اصول سیاست اسلامی به خصوص بر پایه فقه شافعی اصول عقاید اشعری بوده است.

   سیاست نامه یا سیرالملوک دستورالعملی است که جهت اداره مملکت انشاء شده است.آغاز سیاست نامه نشان می دهد که خواجه مانند اغلب وزیران و دولتمردان ایرانی پادشاهی را حقی الهی به شمار می آورده است.ایزد تعالی اندر هر عصری و روزگاری یکی را از میان خلق برگزیند و او را به هنرهای پادشاهانه ستوده و آراسته گرداند.با این عبارت خواجه اساس استبداد را تشدید می کند این خداست که سلطان را بر می گزیند نه مردم و رأی آنان اصلاً و ابداً در کار پادشاهی پادشاه مدخلیتی ندارد.

7ـ امام محمد غزالی

   غزالی در سیاست، کتاب مستقلی ندارد ولی در دو کتاب التبر المسبوک فی نصیحه الملوک و بخشی از احیاء الفنون علوم الدین بحث هایی انجام گرفته است.

   غزالی نخست چنین وارد مطلب می شود بدان و آگاه باش که خدای تعالی از بنی آدم دو گروه را برگزیند و این دو گروه را بر دیگران فضل نهاد یکی پیغامبران و دیگر ملوک.پیغامبران را بفرستاد به بندگان خویش تا ایشان را به وی راه نمایند و پادشاهان را برگزید تا ایشان را از ظلم یکدیگر نگاه دارند و مصلحت زندگی رعیت در ایشان بست به حکمت خویش.و اشاره به این آیه دارد: السلطان ظل اعله فی الارض: سلطان سایه هیبت خداست و بر روی زمین و به تعبیر خود غزالی دین و پادشاهی چون دو برادرند و از یک شکم مادر آمده.[5]

   غزالی به بیان این نکته می پردازد که در اجتماعات انسانی معمولاً مردم از سلاطین و طبقات ممتاز پیروی می کند و در اخلاق و رفتار و تباهکاری و یا نیکوکاری و فضیلت پرستی راه پادشاهان خود را می پیمایند و حکیمان گفته اند که خوی رعیت از خوی ملک زاید که عامه تنگ چشم و بدکردار از ملوک شوند از آنکه خوی ایشان گیرند.

چرخ اخضر خاک را خضرا کند                               خوی شاهان در رعیت جاکند

   به نظر غزالی ویرانی کشور نتیجه ناتوانی و بی کفایتی پادشاه و جور و ستمکاری اوست و ویرانی زمین از دو چیز بود؛ یکی از عجز پادشاه و دیگر از جور وی.

غزالی رعایت موارد زیر را برای پادشاه لازم می داند:

1ـ قدر و ارج ولایت و حکومت را بداند؛ 2ـ به این قناعت نکند که چون خود ظلم نمی کند غلامان و اطرافیان و عالمان را از ظلم و ستمکاری باز دارد 3ـ تکبر نکند 4ـ خود را یکی از رعایا بپندارد 5ـ نفس خود را به شهوت پرستی و لذت جویی خو گر نسازد 6ـ تا به رفق و نرمخویی کار از پیش می رود به شدت و خوف متوسل نشود 7ـ بکوشد تا رعیت موافق با اصول شریعت از وی خرسند باشند 8ـ رضای کسی را در مخالفت با شرع طلب نکند 9ـ اگر رعیت در تنگی افتد به آنان کمک کند.

نظر غزالی در مورد امامت:

   غزالی در کتاب خود احیاء علوم الدین شرایط امامت را این چنین بیان کرده است گذشته از مسلمان و مکلف بودن پنج چیز است:

   مرد بودن، ورع، علم، کفایت، و نسبت قریش داشتن و باز غزالی می گوید مانند قاطبه اهل سنت عصمت و ورع و علم یا افضیلت در امام شرط نیست.

   اگر شخصی با وجود نداشتن این دو صفت بتواند اجتماع اسلامی را از فساد و هرج و مرج حفظ کند باید به امامت او گران نهاد و دم بر نیاورد.[6]



[1] تاریخ تمدن اسلام؛ دکتر علی اصغر حلبی صص 430 ـ 423

[2] تاریخ تمدن اسلام؛ دکتر علی اصغر حلبی صص 438 ـ 431

[3] تاریخ تمدن اسلام صص 150 ـ 441

[4] تاریخ تمدن اسلام.دکتر حلبی صص 263 ـ 251

[5] تاریخ تمدن اسلام دکتر علی اصغر حلبی صص 475 ـ 464

[6] تاریخ تمدن اسلام دکتر علی اصغر حلبی صص 482 ـ 476

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 20:42  توسط ماندستان  | 

سیاست  از                                                                                              خ. راستی زاده

 

این قسمت هنوز  تایپ نشده است پس از تمام شدن اسال می گردد

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 22:15  توسط ماندستان  | 

مدارس و مراکز علمی در اسلام                                                           خلاصه از :   خ  .  چراغی

 

قرآن مجید اصول علوم اسلامی بود و نخستین درسهای قرآن قرائت آن و نخستین معلمان در اسلام پیامبر بود که قرآن را برای صحابه تعلیم می دادند و آنان تعلیم وی همراه با علومی که از آن استخراج شده بود ، چون تفسیر و قرائت قرآن را به مردم تعلیم می دادند مدارسشان در مساجد بود. مسلمین شاگردانی را که در استادی جمع می شدند برای فراگیری علم« حلقه » می گفتند بعدها علم پیشرفت کرد و برای یک علم چندین حلقه تشکیل می شد هر حلقه به استاد مربوط به آنها نسبت داده می شد. مثلاً حلقه ابواسحق شیرازی در جامع منصور .

در هر مسجدی نیز گنجینه ای از کتب وجود داشت ؛ بجز در مساجد بسیاری از دانشمندان در بیمارستان ها نیز حلقه هایی ایجاد کرده بودند. ربـــاط ها جاهایی بود که پارسایان و صوفیان در آن عبادت می کردند آنها را در مرز سرزمین های اسلامی دایر می کردند تا در صورت نیاز از شهـــــرها حمایت نمایند چون حد واسط بین عبادت و جهاد بودند ، به این خــــاطر رباط نامیده  می شدند مشهورترین جامع اسلامی در تدریس و تعلیم جامع الازهر در قاهره بودد که همزمان با ساخت خود شهر در قرن چهارم توسط فاطمیان شیعی ساخته شد و در آن قــــرآن و فقه تدریس می گردید. در آنجا گروهی ساکن بودند که مجاورین نامیده      می شدند و حتی از دورترین نقاط بلاد اسلامی چون ترکستان وهندوستان آمده بودند. هر طایفه رواقی داشت که به اسم آنها خوانده می شد مانند رواق شامیان ، رواق مغربیان ، رواق ایرانیان و غیره که اینها جدای از رواق های خود مصریان در الازهر بود.

 تعداد دانشجویان الازهر 750 نفر در سده نهم هجری بود که از طایفه های گوناگون بودند که در آنجا فقه ، حدیث ، تفسیر ، نحو و منطق را فرا می گرفتند و در حلقه های وعظ و ذکر نیز حاضر می شوند. گروهی از ساکنان آنجا که طالب علم نبودند برای تبرک یا به علت نداشتن منزل در آنجا ساکن شده بودند. وضع این مدرسه به علت اختلاف مذاهب رایج در مصر و مناقب حاکمان ، همواره در دگرگونی و نوسان بود.

 

مدارس:

 

تعلیم در جامعه اسلامی در جهات مختلفی به ثمر رسید. عالمان و فقیهان و پزشکان و فیلسوفان مختلفی پیدا شدند. در اسلام مدسه مستقلی وجود نداشت. مورخین مسلمان معتقدند اولین کسی که مدرسه ای بنا کرد، خواجه نظام الملک حسن طوسی بود. او وزیر آلپ ارسلان و ملک شاه سلجوقی در سده پنجم هجری بود .

        از جمله امور غریب این زمان این بود که عصر عباسی به پایان آمد و نقل و ترجمه کتب اوایل نیز به اتمام رسید. علوم در موضوعات مختلف رواج یافت بی آنکه مدرسه خاصی برای علوم ایجاد شود. مورخین غربی از بنای مدرسه ای در زمان مأمون عباسی الی خراسان خبر داده اند ، در حالی که معلوم نیست نویسنده این را از کجا نقل کرده است در کتب غربی اسلامی نیز ذکری از آن نشده است.

        برخی از تاریخ ها به برخی از مدارس که پیش از روزگار خواجه نظام الملک در خراسان بنا شده اشاره کرده اند:  از جمله مدرسه ابن فورک ،مدرسه بیهقه  منسوب به بیهقی و مدرسه سعیدیه که آنرا نصربن سبکتگین برادر سلطان محمود غزنوی بنا نمود و نیز مدرسه ای که اسماعیل استرآبادی صوفی و واعظ بنیاد کرد و همچنین مدرسه ای که برای استاد ابواسحق شیرازی بنا شده بود که همگی پس از بنای نظامیه بغداد وجود داشتند،حتی خود نظام الملک در نیشابور مدرسه ای به همین نام پیش از بنای مدرسه بغداد بنا کرده بود و گویند آن را در زمان سلطنت آلپ ارسلان برای امام الحرمین جوینی بنا کرده است (479-420)هـ ق شاید شهرت نظام الملک به خاطر تأسیس نخستین مدرسه بزرگ در بغداد و اینکه تعلیم را در آنجا رایگان ساخت و نفقه و سرپرست و دیگر لوازم را برای شاگردان مقرر داشته بود.

    به هر حال اولین موسسین مدارس در اسلام ایرانیان و اعاجم بودند علمای مسلمان نزد سلاطین مسلمان منزلت و اعتبار خاصی داشتند. به نظر آنها سیاست با دین پیوند نزدیک داشت و دین و دولت همراه بودند و علما حامل دین و دعوت کننده دین بودند. در اوایل اسلام علما نقش بسزایی در نفوذ خلفا در بین مردم داشتند ؛ زمانی که ضعف و سستی در مقام خلفا راه یافت و حکومت بدست سلاطین و ایران ترکی ، کردی ، ایرانی و دیلمی و دیگران می افتاد همچنین برای استوار کردن سلطنت خود و جانشین شدن نیازمند آنها می شدند ، و بهترین راه برای بدست آوردن نتیجه احسان به فقیران و بزرگداشت فقیهان  و عالمان بود.

            از قبیل ایجاد جوامع و رباطات و بیمارستان ها مقرر داشتن راتبه و روزی برای علما و فقرا و امثال آنها که از این راه اعتماد عامه و رضایت خاصه را کسب می کرد. از جمله کسانی که این کار را کردند ابن طولون در مصر ، عضد الدوله در بغداد و نورالدین زنگی در شام و صلاح الدین ایوبی در مصر انجام دادند. این یکی ازدلایل نظام الملک بود برای ایجاد نظامیه چرا که هم خود و هم دودمانش مخالفان بسیاری داشتند.  نظام الملک 20 سال وزیر الپ ارسلان بود و بعد از مرگ او با وجود اختلاف بین اولادش بر سر جانشینی خواجه توانست با تدبیر خود ملکشاه را روی کار آورد.

  اداره همه امور در دست نظام الملک بود و سلطان کاری جز به تخت پادشاهی و شکار به چیزی نمی پرداخت. در این زمان دشمنان مختلفی از اطراف برای حکومت وجود داشت که خواجه با همه آنها با درایت تمام برخـــورد می کرد و به استمــــالت دشمنان و محبت نسبت به دوستـــان می پرداخت. نیکی و احسان زیاد می کرد و دوست و دشمن بدخواه و نیکخواه خود را از نعمت و رفاه برخوردار می ساخت. از مهمترین کارهای او ساخت مدارس برای دانشمندان- رباط ها برای عابدان و فقیران و زاهدان و قراردادن نفقه و راتبه برای طلبه ها بود که این کار را در تمام سرزمینهای اسلامی انجام داد  و کسی نبود که از لطف و احسان خواجه بی نصیب مانده باشد.

 

او نظامیه های مختلفی در بغداد - نیشابور - اصفهان - بلخ و بسیاری جاهای دیگر بنا نمود ، که مشهورترین آنها نظامیه بغداد بود که در سال 457 هـ ق آنرا ساخت و در 459 افتتاح گردید . برای تدریس در آن از دانشمندان بزرگی چون ابواسحق شیرازی، امام ابونصر صباغ ، امام محمد غزالی ، ابوالقاسم دبوسی ، شاشی را برگزید.

       برای علما و طلاب این مدرسه راتبه و مستمری کافی تعیین نمود. گفته شده که یکی از مخالفان خواجه گفته با پولی که برای تأسیس این مدرسه خرج کرده می توانست لشکری آماده کند که با آن بیرق اسلام را در قسطنطنیه برپا سازد. به گونه ای که خواجه مورد سرزنش ملکشاه قرار گرفت. خواجه به او جواب داد که من شیخی عجمی ام که ممکن است پنج دینار هم نداشته باشم و تو جوان ترکی که شاید بیشتر سی دینار نتوانی نگهداری تو در شهوات و لذات خویش غرق شده ای و جز اعمال بد چیزی از تو به سوی خدا نمی برند و سربازان تو نیز این چنین هستند ولی من برای تو سپاهی آماده کرده ام که دو برابر پروردگارشان صف کشیده اند و به دعا مشغول هستند به گونه ای که بقای تو و سپاهت به نفسهای آنها بسته است. به برکت وجود آنهاست که باران می بارد ملکشاه سخن او را پذیرفت و ساکت شد.

    از جمله دیگر عواملی که امرای عرب برای ساختن مساجد ومدارس و جوامع و غیره فعــــال تر می شدد این بود که زمان زیادی در حکم و امارت باقی می ماندند و امــــکانات زیادی بدست می آوردند در غیراینصورت احتمال داشت خلیفه یا سلطان این اموال را از دست آنها خارج نمایند و چیزی برای زمان پیری و فرزندان آنها باقی نماند.

         به این خاطر بسیاری از این اماکن را می ساختند و وقف می کردند و از جمله شروطی که  قرار می دادند این بود که یکی از فرزندان آنها متولی اوقاف باشد وبرای او حصّه یی می باشد. بدین طریق فرزندانشان از فقر و تنگدستی در امان بودند. عامل دیگر از ایجاد مدارس تأیید مذهب و آئینی بود که سلطان می پسندید ،در جامع الازهر درسهای نخستین بر پایه مذهب شیعه بود با ولایت صــــلاح الدین ایوبی این مــــذهب کنار رفت و در مذهب شافعی و مالکی احیا شد. مدرسه هایی نیز برای این کار ایجاد شد ؛  اولین مدرسه مصر مدرسه ناصریه بود برای رواج مذهب شافعی در سال 566 هـ ق بعد از خواجه نظام الملک نیز افرادی بودند که به اقدام به ساختن مدارس رایگان در اکثر نقاط مملکت اسلامی کردند از جمله:

1-       نورالدین زنگی بود که در اصل ترک بود. او مدارسی را در همه بلاد و شام و جز آن مانند دمشق حلب و حماه و حمص و بعلبک و منبج و رحبه ساخت. به علما و اهل ادب کشورهای شرقی احترام می گذاشت. بیمارستان،مسجد و رباط و خانه هایی برای اهل حدیث ساخته است.

2-       سلطان صلاح الدین ایوبی اصلاً کرد بود در مصر و اسکندریه و قدس و دیگر کشورها مدارسی بنا کرد .

3-       ملک معظم مظفرالدین (وفات 630 هـ ق) صـــاحب اربل بود که جز مدارس، یتیم خانه ها و اماکنی برای پیرزنان و بیوگان و بی سرپرستان احداث نمود. جانشینان او نیز راهش را ادامه دادند. به گونه ای که تعداد مدارس در زمان پایان پادشاهی آنان از 25مدرسه تجاوز کرده بود.

سلاطین ممالیک نیز این روش را ادامه دادند ، در این راه ثروتمندان نیز به آنها یاری رساندند به گونه ای که در ایام مقریزی ( اواسط سده نهم هـ .ق) بیش از 70 مدرسه وجود داشت. در شهرهای دیگر نیز وضع به همین منوال بود نخستین کسی که از دولت عثمانی به ساخت مدارس دست زد سلطــــان اورخان است که بعد از او سلاطین آل عثمــــانی نیز از او تبعیت می کردند و مشهورترین آن مدارس هشتگانه است و سلطان سلیمان آن را احداث نمود. اعراب و مسلمین در اندلس نیز همین شیوه را در پیش گرفته و در شهرهای قرطبه، اشبلیه، طلیطله، غرناطه، مالقه و جز آنها مدارسی ساختند.  منظور از مدارس در این جا همان جوامعی است که در کنار مساجد بنا می کردند. 

 

 

 

 

مدارس در اسلام به چندین شکل بوده است:

 

     1- حلقه های جوامع و رباطات و زوایا

2-مدارس مجانی بزرگ که علوم اسلامی بویژه علوم شرعی چون فقه ، صرف و نحو و کلام در آن تدریس می شد و در آن علمای مدرس حقوق دریافت می کردند و شاگردان امکانات رفاهی بسیاری داشتند. مدارس  فلسفه و بیمارستانهای پزشکی از این دسته بودند.

3-مدارسی که برخی از علمای معتبر در خانه های خود منعقد می کرده اند و شماره شاگردان به شهرت استاد در فن و دانش خود بستگی داشت. گاهی پیش می آمد که شاگردان این استادان خود نیز شاگردانی داشتند مثلاً زکریای رازی این گونه عمل نموده است که در مجلس درس خود می نشست شاگردانش به دورش حلقه می زدند و همین طور شاگردانی به دور شاگردان او حلقه می زدند او مطالب خود را به دسته اولی می گفت آنها نیز به گروههای دیگر ارائه می دادند. اگر مطالب را به طور صحیحی می گفتند که رازی سکوت می کرد در غیراینصورت زبان می گشود ودرست مطلب را بیان می نمود.

 

     اگر کسی کتابی پیش رازی می خواند او علامت و مهر خود را روی آن می زد تا شهادتی باشد که شاگرد آنرا پیش شیخ برده است. در تاریخ اسلام کسانی بیشترین شاگردان و مهمترین حلقه درس را داشته اند: ابواسحق شیرازی ، ابونصر فارابی، امام محمدزکریای رازی ،ابن سینا، ابن رشد ،  غــــزالی ، امام فخررازی ، قطب الدین شیرازی ، خواجه طوسی و علامه حلی را می توان نام برد که تعالیم آن ها شامل کل اقشار جامعه می شد.

 

مکاتب :

 

        از زمانی که انسان احساس نمود بایستی اعمال و اخبار و علوم خود را تدوین و نگهداری کند به ترتیب تصمیم گرفت مکانی برای جمع آوری آنها که به صورت کتاب جمع آوری شده بودند ایجاد نماید که آن را معمولاً کتابخانه یا کتبخانه و یا مکتبه می گویند اولین پایه گذاران کتابخانه در تاریخ بابلی ها هستند. در سده نهم علمای باستان شناسی بقایایی از این کتابخانه بزرگ را بدست آوردند که بر گل خشک شده و با خط میخی بود.

      بعد از آنها مصریان ، ایرانیان و یونانیان و اسکندریان و رومیان به ساخت مکاتب و ایجاد خزائن کتاب پرداختند. اعراب چه پیش از اسلام و چه زمان ظهور اسلام به علت بی اطلاعی از علم و تنوع آن از کتاب و قرائت بهره ای نداشتند و اگر به کتابخانه های کشورهای مجاور می رسیدند آنرا  یا می سوزاندند یا با آب می شستند. ولی طولی نکشید که با فرهنگ و تمدن آشنا شدن وجزء حریص ترین مردمان به گردآوری کتاب وحفظ و نگهداری از آن شدند.

         اعراب در سده های دوم و سوم کتابهایی که بیشتر جمع آوری می کردند شامل اشعار و امثال و اخبار بود که بر روی چرم سفیدرنگ یا پوست جانوران یا منسوجات می نوشتند. در این باب از کتابخانه ابوعمروبن العلاء و اصمعی و حماد و ابوعبیده می توان نام برد. این کتابخانه ها جنبه خصوصی و فردی داشتند و کتابخانه عمومی توسط مردان دولت و یا علمای ثروتمند و مردم خیرخواه دایر می گردید. تنها در زمان عباسیان این کتابخانه ها تأسیس شد. از کتابخانه هایی که دارای شهرت و اعتبار بیشتری شدند ، اولاً کتابخانه های بغداد است که مهمتـــرین آنها بین الحکمه می باشد که گویا رشید آنرا ایجاد نموده است و کتب طب و علوم از زبانهای دیگر به عربی ترجمه شده است و در آنجا ست.

          بعدها مترجمان ایرانی ، قبطی و سریانی یونانی و هندی در آنجا وارد شدند. مردم نیز با  دیدن توجه خلفا به علوم کتابهای خود را به این کتابخانه ها آوردند تا از آنها استفاده همگانی شود.

        بیت الحکمه چه جایی بود؟ بیت الحکمه عبارت از مجلسی بوده است که از برای ترجمه یا نسخه برداری و یا تدریس یا تألیف و یا تحقیق احداث شده است. در این مکان نسخه برداران مکان های ویژه ای داشتند که در آن برای خود و یا دیگران  نسخه هایی را رونویسی می کردند. مترجمان مولفان و مطالعه کنندگان نیز چنین وضعی داشتند. از مهمترین نسخه برداران بیت الحکمه علان شعوبی است که اصلاً فارس و راوی و عارف عرب بود. برای رشید و مأمون و برامکه نسخه برداری می نمود . درباره تازیان کتابی نگاشته است در آن از مثالب عرب و عیوب آنها نام برده است .

       از جمله افرادی که به این بیت الحکمه رفت و آمد داشتند محمد بن موسی الخوارزمی منجم ، یحیی بن ابی منصور الموصلی از رصدسازان زمان مأمون، فضل بن نوبخت منجم و بنی شاکر و تنی چند دیگر را می توان نام برد.

      بیت الحکمه سرپرستی نیز داشت که برای اداره امور آنجا انتخاب می شده است. و مشهورترین مدیران نیز سهل بن هارون فارسی بود که از نویسندگان زبردست و شوخ طبعی و ثعوبی متعصب بود.

     بعد از آن بغدادیان کتابخانه هایی به منوال بیت الحکمه ساختند .از مهمترین آنها کتابخانه ای که آن را شاپور بن اردشیر وزیر بهادر الدوله دیلمی در محله ای میان دو قلعه در کرخ در سال 381 هـ . ق ساخت. گفته شده که کتابهای آنجا همه به خط ائمه مشهور و معتبر نوشته شده است. و هر مولف یک تألیف خودرا به آنجا هدیه کرده است.

                        بسیاری از این کتابها با آمدن طغرل بک اولین پادشاه سلجوقی به بغداد در 477 هـ.ق آتش گرفت واز بین رفت و حفاظت و نگهداری از بقیه آنها را عبدالسلام بصری لغوی به عهده داشت.

           از بنی  عباس کسی که بیشتر به جمع کتب وایجاد کتابخانه شهرت داشت خلیفه ناصر بن المستضی ء بوده است. این روش در دیگر سرزمین های اسلامی  نیز به همین روش ادامه داشت. کتابخانه عضدالدوله دیلمی در شیراز به قدری عظیم و متنوع بود که المقدسی گفت : « هیچ کتابی در  انواع علوم تألیف نشده است ، مگر اینکه نسخه ای از آن در این کتابخانه وجود دارد»  کتابها بر طبق علوم در حجره های جداگانه ای نگهدای می شدند. نظیر این کتابخانه در دوره سامانیان نیز وجود داشته است. در شام و مصر نیز از کتابخانه هایی بزرگ یاد شده است. مثلاً در کتابخانه ایی که یعقوب بن لکس وریز العزیزبالله ساخت از یک کتاب دهها و شاید صدها نسخه وجود داشته است. یعقوب وزیر العزیزبالله شخصی مدبر و دوستدار دانش بود . برای خلیفه جوان دیوانها را جمع آوری می کرد. علما را به او نزدیک و جمع آوی کتب را پیش او عزیز و محبوب ساخت.

          غرفه های ویژه در قصر خلیفه با عنوان خزانه الکتاب برای این کار قرارداد.  در اندلس نیز کتابخانه های بزرگی وجود داشته از جمله در قرطبه خلیفه اموی اندلس المستنصر بن الناصر به حکم ثانی کتابخانه عظیمی تأسیس کرد که حدود چهار صد هزار کتاب داشته است.

         او برای گردآوری کتاب و جلب مولفان نمایندگانی به بغداد و شام و دیگر سرزمین های شرقی فرستاد از جمله ابوالفرج اصفهانی صاحب کتاب الاغانی که او نیز چون حکم اموی بود.

 

 درباره نقل و انتقال کتب از جایی به جای دیگر نیز وقایع عجیبی نقل شده است. مثلاً سلطان مراکش زمان عزیمت از اندلس کتابخانه خود را که نزدیک به سیصد چهارصد هزار کتاب داشته را در کشتی گذاشته و به مقصدی روانه ساخت که در راه به دست دزدان دریایی افتاد و بعدها این کتب بدست فیلیپ سوم پادشاه اسپانیا افتاد و هسته مرکزی کتاب ، خانه معروف اسکوریال شد. در فهرست ابن ندیم طبقات الاطباء ابن ابی اصیبعه ، الذریعه آقا بزرگ طهرانی و صدها کتاب دیگر می توان به عظمت کتابخانه های مسلمانان پی برد. این روش کتابداری و گردآوری کتاب در دوره های بعدی نیز همچنان ادامه داشته است درباره مغولان و ایلخانان میتوان گفت که در ابتدا با علم و کتب علمی و هنری و فلسفی کاملاً بیگانه بودند ولی پس از پنجاه شصت سال چنان علاقه به علم و کتاب پیدا کردند که هلاکو برای بنای رصدخانه مراغه و تأسیس کتابخانه اختیار تام کارها را در دست خواجه نصیرالدین طوسی قرار داد. او نیز رصدخانه و کتابخانه بزرگی احداث نمود. به دستور هلاکو در آنجا کتابهای نفیس و باارزشی قرار داده شد. که از بغداد خراسان و دمشق به غارت رفته بود خواجه نیز افرادی برای خرید کتابهای مهم به اطراف می فرستاد. خود او نیز با ارزش ترین کتب را خریداری می نمود. به گونه ای که گفته شده 400 جلد کتاب در کتابخانه مراغه گردآمده است.

      امـــروزه با پیشرفت تکثیر و چاپ کتاب در غرب در کشورهای آمریکا شوروی و موزه بریتانیا کتابها و کتـــابخانه های باارزشی ایجاد شده است. با این حال در کشورهای اسلامی کتابخانه های الازهر در مصر ، آستان قدس رضوی در ایران و کتابخانه حسین آقای ملک و بسیار دیگر از اهمیت بسزایی برخوردارند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 22:13  توسط ماندستان  | 

خلاصه تاریخ تمدن اسلامی  از بخش 10 ( عرفان و تصوف ):             توسط : محمد رضا حسینی پور سر یزدی

 

یکی از جنبه های بسیار اصیل فرهنگ و تمدن اسلامی تصرف و عرفان است . در میان هر قومی و ملتی عرفان جلوه خاصی داشته است . و ملتی  را نمی توان یافت که از عرفان بی بهره  باشد اما آنچه باعث تفاوت بین اقدام مختلف نسبت به عرفان دیده می شود اختلاف  در فرع است نه در اصول زیرا همه ادیان وحی و الهام  یک خداست و همه پیامبران دعوتشان  که همان عدالت و صلح و دوستی است یکی بود در آثار عرفانی به سه نوع مطلب بر می خوریم .

1-         مطالبی که ساده و مفهوم همگان است : مثل  این جمله ابوسعید که «خدایت آزاد آفرید و آزاد باش »

 

حضرت پر رحمت است و پر کرم                                   عاشق او هم وجود و هم عدم

کفر و ایمان عاشق آن کبریا                                           مس و نقره بنده آن کیمیا

موسی و فرعون معنی را رهی                                        ظاهر آن ره دارد و این بی رهی

روز موسی پیش حق نالان شده                                      نیمه شب  فرعون  هم گریان بده

 چونکه بی رنگی اسیر رنگ شد                                     موسی یی با موسی یی در جنگ شد

 چون به بی رنگی رسی کان داشتی                                 موسی و فرعون  دارند آشتی

 هر نبی و وهر ولی را مسلکی است                               چونکه با حق می برد جمله یکی است

چونکه خود معبود جز یک بیش نیست                           کیش ها زین روی جز یک کیش نیست .

2-         سخنان  دو پهلو ورازآمیز که کفر آمیز جلوه می کند  مثل با یزید که گفت : پاکی مراست و چه عظیم است شان من و هم ازوست که «روزی به گورستان جهود بر گشت  و گفت : گروهی معذورند و به گورستان مسلمین بر گذشت و گفت : گروهی مغرورند ».

3-         سخنان نامعقول و بد آموز که خردمندان را نسبت به همه عرفان و صوفیگری  بد بین میکند مثل : نقل است که یک بار به سنگ پای شیخ شبلی بشکستند هر قطره ای که از وی بر زمین می چکید نقش ا...
می شد .

تصرف و صوفی :

 در تعریف آن سخنان زیادی گفته اند از جمله «صوفی این است که آنچه در سردار بنهی  وآنچه در کف داری بدهی و آنچه بر تو آید نجهی»

عاقبت صوفیان  کسانی هستند که پیوسته می کوشند نفس خود را بپالایند و خود را از آلایشهای درونی و ریا و بندگی و خداوندی برهانند و آن را به همین طریق فانی سازند . آنچه امروزه بیشتر مورد قبول  است و پسندیده  تر تصوف و صوفی از کلمه صوف تازی یعنی پشم و صوفی یعنی پشمینه پوش

جامه پشمین از برای کد کنند       بو مسیلم را لقب احمد کنند .

علت انتساب این قوم به پیشینه  پوشی نیز این بوده که این لباس پوشاک زاهدان و پارسایان بوده و صوفیان برای تشبه به زهاد اینگونه لباس پوشیدند واژه تصوف و سوفی در روزگار پیامبر اکرم (ص) شناخته نبوده و ما کسی را نمی شناسیم که در این دوره او را به این نام خوانده باشد

2- عرفان اسلامی

ریشه تصوف اسلامی همان تعالیم دین است اما چون عارفان و صوفیان اهل انتخاب بوده اند نکاتی نیز از مذهب بودا ، آئین یهود ( کابالا ) دین مسیح ( گنوسیس ) دین مانی و فلسفه  هندی و حکمت اسکندرانی اقتباس کرده و انها را به شیوه خاص بامبادی اسلامی در آمیخته اند . از این روی باید گفت اگر چه عرفان اسلامی ( به ویژه صورت ایرانی ان ) با ادیان آسمانی و افکار فلسفی دیگر شباهتهایی دارند ولی ساخته  اذهانی است که ابتدا مسلمان بوده اند که از سخنان پیامبران و امامان و تابعان و یاران انها چاشنی زده اند تا رنگ اسلام گرفت .

تصوف چگونه در اسلام پیدا شد و چرا پیدا شد ؟ از آغاز اسلام عده یی به علت فقر و نیازمندی  به درویشی می زیستند . گروهی هم که درد نان نداشتند از ترس و عذاب الهی یا به امید بهشت در آن دنیا به زهد روی اوردند گفته اند : اویس قرنی نزد قصه گویان زاهد حاضر می شده و از سخنان آنان به گریه می افتاده و انگاه که یاد دوزخ می کردند اویش فریاد بر می اورد  و گریه کنان به راه می افتاد و مردم در پس او افتادند و می گفتند : دیوانه ، دیوانه زیرا همیشه به انسانهای پاک و خوب دیوانه می گفتند . در دوره اسلامی تعداد این گروه اندک بود ولی به محض اینکه چهار خلیفه اول از میان رفتند و خلافت به دست امویان رسید مردم با ایمان دریافتند که کم کم اسلام نه آن دینی است که قبل از ان بوده و خلافت تبدیل به سلطنت شده است و ان عشرت جوییهای معاویه و یزید با اصول زندگانی خلفای راشدین و موازین قران درست نیست به ویژه رفتار و یزید  که قصرهای مجلل  ساخت و به سبک  پادشاهان ایرانی و رومی تاجگذاری کرد . در این بین کتابهای زهد و پند و حکمت و فلسفه  از پهلوی  و هندی و سریانی به عربی ترجمه شد و  افکار فلسفی سقراط و افلاطون و ارسطو  به نوعی در اسکندریه نشو و نما یافته و تغییر حالت داده و جنبه عرفانی  پیدا کرده بود  در میان  مسلمانان  رایج شد در اثر شیوع همین افکار و دگرگونی  روزگار و غلبه ظالمان و فقتنه جاهلان ، گروهی از مردم بنا به ریاضت و ورزش نفس گذاشتند مانند حسن بصری ، رابعه و ابراهیم دهم بلخی .

3- چرا علم حجاب است ؟

 یکی از سخنان  چند پهلوی صوفیان که مایه نزاع بسیاری از دانشمندان شده و بر صوفیان لعن کرده و لعن گفته این است که آنان گفته اند : علم ، حجاب عظیم است » و نیز روایتی از پیامبر اکرم (ص)  اورده اند که « بیشتر بهشتیان کودنانند »  شک نیست که ظاهر این هر دو سخن شگفت است و مای نگرانی و شوریدگی ذهن زیرا این همه آیات و اخبار و سخنان حکیمانه و حتی خود عارفان  و صوفیان در فضیلت علم و دانش را چگونه تاویل توان کرد ؟ این همه پیشرفت در زندگانی آدمی زادگان و رفاه و آسایش در امور مادی و شئون معنوی جهان از برکت علم است . قرآن که هر مسلمان را از کودکی  با آن بار آورده در بیش از یکصدو پنجاه آیه به صراحت و اشارت از عظمت علم و دانش یاد کرده است . « بگو آیا برابرند  کسانی  که می دانند و کسانی که نمی دانند ؟  یا « بی گمان می ترسند  از خدا بندگان دانای او »

و روایت کرده اند « برتری دانشمند بر پارسا چون برتری ماه چهارده شبه بر دیگر اختران »   و نیز « مردم یا دانشمندند یا دانشجوی یا چون ستوران »

 خود عارفان و صوفیان نیز از ستایش دانش باز نایستاده اند و جهل را نکوهش کرده اند . سهل شوشتری  می گوید : « هیچ  مصیبت آدمی را عظیم تر از جهل نیست » مولوی با اینکه گزنده ترین و تند ترین انتقادها را از علم کرده ،  در جای دیگر در بیان عظمت  علم سخنانی گفته است که از قدرت بیان و نیروی اندیشه مردمان عادی بیرون است .

 خاتم ملک سلیمان  است علم          جمله عالم صورت و جانست علم

 آدمی را زین هنر بیچاره گشت          خلق دریاها و خلق کوه و دشت

 زوپلنگ و شیر ترسان همچو موش         زوشده پنهان  به دشت و که و حوش

زو پری و حور ساحلها گرفت       هر یکی در جای پنهان  جا گرفت .

 ابن سینا می نویسد : کسی که از متاع دنیا و خوشیهای آن روی می گرداند زاهد  نامیده می شود و آن کسی که همواره عمر خود را در کار نماز و روزه و مانند آنها می کند عابد نامیده می شود و آن کسی که به اندیشه خود در اطراف  آسمان تصرف می کند تا نور خدا در درون او تابیدن گیرد عارف نامیده شود و این نامها برخی اوقات به جای هم به کار می روند .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 22:12  توسط ماندستان  | 

فصل دهم : تصوف و عرفان                                            خلاصه از :   خ .   سالاری و گراوندی

مقدمه :

یکی از جنبه های بسیار اصیل فرهنگ و  تمدن اسلامی تصوف و عرفان آن است تقریباً هیچ ملتی را نمی توان یافت که از عرفان بی نصیب باشد. مهمترین خصوصیت عرفان این است که با وجود اختلاف در فروع آن عرفان هر قوم و ملتی طبیعت و رنگ آن قوم را داراست.

اصول و اساس همه آنها یکی است. همه آدمیان حتی ماده گرایان در باطن خود به سوی چیزی کشیده می شـوند که همان خمیرمایه عرفان است زیرا سرچشمه همه آن ها سرشت آدمی یا  «خود»  اوست . از همین جاست که صوفیان و عارفان پیش از خــــداشناسی به خودشناسی روی می آورند و حتی می گفتند جهان بیرون به صورتی فشرده در درون آدمی زاده است و همواره شعارشان این بود که در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی .

عرفان نزاع بین پیروان ادیان گوناگون را نیز حل می کند چون می گوید: همه ادیان وحی و کلام یک خداست و همه پیامبران برای شناساندن همین یک خدا و ترویج اخلاق خوب و ایجاد پیوند و دوستی بین انسانها به رسالت رسیده اند.

آثار عرفانی :

به طورکلی آثار صوفیانه سه نوعند : خوب ، بدآموز ، و مرموز : بعه عبارت دیگر این آثار :

-          مطالبی دارد که ساده و مفهوم همگان است

-          مطالبی دارد که نادرست و نابخردانه است

-          مطالبی دارد که رمزی و استعاری است و دست همگان از فهم و دریافت آن کوتاه است ظاهراً یکی از علتهای دوری برخی از طبقات صاحب نظر از عرفان و صوفیگری نفوذ افسانه ها و بیغاره[1] ها در آن هاست. اما به طور کلی در همه نظامهای فکری و فلسفی جهان ، نکته های درست و نادرست سودمند و ناسودمند وجود دارد. در اینجا وظیفه خواننده این است که نکات اصلی و سودمند را از فروعات و حواشی ، تمایز دهد .

 

نمونه هایی از آثار عرفانی را در سه گونه ذکر شده از آثار عرفانی می آوریم:

 

1-       سخنان ساده و مفهوم و سودمند : « خدایت آزاد آفرید آزاد باش.[2]  ابوسعید ابی الخیر

2-       سخنان دو پهلو و رازآمیز و گاهی حتی کفرآمیز .«در زیر خرقه من جز خدا کسی نیست»[3] ابوسعید ابی الخیر

3-       سخنان نامعقول و بدآموز که ظاهراً هر خرمندی نه تنها از خواندن و به کار بستن آن امتناع می کند ،بلکه نسبت به عرفان بدبین می شود « نقل است که یکبار به سنگ پای او « شیخ شبلی» بشکستند ، هر قطره ای که از وی بر زمین می چکید نقش ا... می شد ».

 

1-       تصوف و صوفی:

 

 در تعریف سخنان زیادی گفته اند از جمله « صوفیی این است که در سرداری بنهی و آنچه در کف داری بدهی و آنچه بر تو آید نجهی» تعریف دیگری می گوید « تصوف عبارت از  دارا شدن صفات پسندیده و دورانداختن صفات ناپسندیده است» .

همه تصوف را می توان در این دو جمله خلاصه کرد پس به طور کلی باید گفت که صوفیان کسانی هستند که پیوسته       می کوشند نفس خود را بپالایند و خود را از آلایش های درونی برهانند و این آلایش ها را فانی سازند و معنی فناء کشتن نفس نیست. چنانکه برخی پنداشته اند در مورد وجه تسمیه صوفی نیز بین منابع و مآخذ معتبر ، ظاهراً چیزی نمانده است . اما آنچه بیشتر از همه مورد پذیرش اس و از لحاظ اشتقاق نیز پسندیده تر به نظر می آید این است که تصوف و صوفی از کلمه صوف تازی است یعنی پشم وصوفی یعنی پشمینه پوش و صوفیگری و تصوف یعنی پشمینه پوشی. اما چنین نیست که هرکس پشمینه پوشی بکند یا در حلقه صوفیان خوب چرخی بزند حتماً صوفی می شود.

علت انتصاب این قوم به پشمینه پوشی این بوده که از پیش ، این لباس پوشاک زاهدان و پارسایان بوده است وصوفیان نیز ظاهراً برای تشبه به زهاد و  پارسایان این پوشاک را برای خود برگزیده اند.[4]

از منابع چنین بر می آید که صوفی و تصوف در روزگار پیامبر ناشناخته بوده است ؛ اما روایتی است که می گوید پیش از اسلام نیز نام صوفی شناخته شده بود. و ظاهراً برخی از پارسایان به این نام خوانده می شدند.

این نکته را باید به یاد سپرد که در سخنان صوفیه و سایر نویسندگان تعبیرات زاهد ، عابد ، عارف و صوفی به کار می رود و اغلب حدفاصل میان آنها معلوم نیست در حالی که این اشخاص و احوالشان با هم فرق دارند.

ابن سینا می گوید « کسی که از متاع و خوشی های آن روی می گرداند زاهد نامیده می شود و آن کس که همواره عمر خود را در نماز و روزه و مانند آنها می کند او را عابد نامند.

و آن کس که به اندیشه خود در اطراف آسمان تصرف می کند تا نور خدا در درون او تابیدن گیرد ، عارف نامیده می شود و اینها برخی اوقات به جای هم به کار می روند.[5]

در کتب عرفانی و شاکران معمولاً میان عارف و صوفی و متصوف چندان فرقی نمی نهند هر چیز که در اصطلاح دقیق تر این تعبیرات دارای معانی متفاوتی هستند عارف در راه سلوک ، التزامی به پیروی صوری و صددرصد شریعت نمی بیند؛ حال آنکه صوفی هرگز از جاده شریعت قدم بیرون نمی نهد و متصوف با اینکه اصول و عرفان و تصوف را به خود می بندد نه مقامات و احوال صوفیانه را طی کرده  نه صفا وایمان و یک رنگی لازم در این راه را دارد.

به هر صورت در این مختصر صوفی و عارف از یک سوی و تصوف و عرفان از دیگر سوی به یک معنی در نظر گرفته شده است.

 

2-       عرفان اسلامی :

 

عرفان اسلامی در اینکه آیا عرفان وتصوف اسلامی یک ریشه دارد هنوز نظریه واحدی ارائه نشده است آنچه به نظر معقولتر می آید این است که ریشه تصوف اسلامی همان تعالیم دین است اما چون عارفان و صوفیان اهل انتخاب و التقاط بوده اند ، نسبت به اقتباس امور معقول هر آیینی تعصب نشان نمی دادندو آنها را به شیوه ای خاص با مبادی اسلامی درآمیختند.

 پس باید گفت عرفان اسلامی هر چند شباهتهای با ادیان دیگر دارد ولی از ذهن کسانی تراوش کرده که در وهله نخست مسلمان بوده اند ولی از تنگ نظری برخی از علمای کوته بین گریزان . بنابراین اصول برگرفته از دیگر ادیان را در هاله ای از آیات قرآنی و احادیث نبوی پیچیدند تا رنگ اسلامی گرفت و مورد قبول مسلمین واقع شد.

سوالی که در اینجا مطرح می شود این است که تصوف چگونه و چرا در اسلام پیدا شد؟

از همان آغاز اسلام عده ای به علت فقر و یا به اختیار خود درویش بودند. گروهی نیز نه به دلیل فقــــر ، که به امیـــد بهشت و ترس از دوزخ زهد وپرهیزگاری را بر می گزیدند. در دوره های نخستین تعداد این گروه اندک بود اما بعد از چهار خلیفه اول و در زمان حکومت امویان که خلافت در واقع به سلطنت تبدیل شده بود و عشرت طلبی های معاویه و به خصوص یزید که قصرهای مجلل ساخته و آشکارا اعلام کرده بود که حیات آدمی در سه چیز خلاصه می شود: زن ، عشق و شراب . جهان را در نظر درستکاران و باایمانان تیره و تار کرد این مردم همینک چهار روش برای زندگی پیش روی داشتند :

 

1-       همرنگ ثروتمندان و بزرگان شدند و از نعمتهای آنان استفاده کرده و به ریش مومنان و پارسایان بخندند.

2-       با طبقه زورگو وعشرت طلب بجنگند و چنانکه معلوم همه هست مغلوب و ناکام از این دنیا بروند و حسرت این که سرانجام حق پیروز می شود را با خود به گور برند

3-       خود را به جنون و دیوانگی زنند و از این راه حقیقت را به گوش پیر و جوان برسانند

4-       اگر این سه راه ممکن نشد, ظالمان و زورگویان را به حال خود بگذارند و به گوشه عزلت روند و خود را به کاری مشغول دارند چون هیچ رنجی بالاتر از آن نیست که انسان بخواهد در میان گروهی دروغگو و سیاهکار همیشه راست بگوید و راست باشد.[6]

 

در همه ادوار تاریخ در همه جا وقتی فساد وتباهی بزرگان از حد می گذشت و درستکاران از ارشاد مستقیم آنان سودی نبرده اند و دیده اند که نمی توانند با نامردی دنیامداران بسازند ناچار کنار کشیده اند.

ممکن است این سخن پیش آید که فرار از میدان خوب نیست وانسان باید پیکارگر باشد اولاً همه مردم اهل پیکار و ستیز نیستند ، ثانیاً زمانی که تباهی و فساد به درجه ای باشد که امید به بهبود از میان برود و حتی مردمان پاک را نیز آلوده کند آنان که نمی خواهند آلوده شوند و نیز از دیدار و همنشینی مردم پلید در رنج اند چاره ای جز عزلت و گوشه گیری ندارند و در این مواقع دیده شده که برای بی خبر شدن متوسل به مخدر و مسکر شده اند .

و به قول یکی از دانشمندان منع زراعت تریاک خوب است اما باید وضع و حالی که باعث کشیده شدن به سمت جنگ و افیون  می شود را از میان برد و فساد را به صلاح بدل کرد.

بسیاری از درستکاران و پاک سرشتان که در روزگار معاویه و یزید بودند دیدند که علی بن ابی طالب (ع) و حسین بن علی(ع) وپیروان آنها از دشمنی با اوضاع و جنگ با سیاهکاران کاری صورت ندادند. آنها نمی توانستند همکاسه رجال فاسد و خودکامه شوند.

از طرفی نیز فرزندان علی(ع) را می دیدند که مـــانند زین العابدین (ع) که به کنج انزوا پناه برده اند یا مانند محمدباقر و جعفرصادق به علم و دانش و معرفت پرداخته اند و حتی به دعوت برخی رجال نیز عنایتی نمی کنند آنان نیز چنین کرده و زاهد شدند و به پرستش خدا و مباحثه در امور آخرت پرداختند و دنیا را به اهل دنیا واگذاشتند.

در این ضمن کتابهای زهد و اندرز و حکمت و فلسفه از پهلوی و هندی و سریانی به عربی ترجمه شد و افکار فلسفی سقراط و افلاطون به نوعی که در اسکندریه مصر رشد یافته بود تغییر کرده و جنبه عرفانی پیدا کرد و در میان مسلمانان رایج شد. بر اثر شیوع همین افکار و دگــــرگونی روزگار گروهی از مردم بنا را بر ریـــاضت گذاشتند و کسانی مانند حسن بصری (110 هـ.ق) و رابعه عدویه(حدود 135-185 هـ ق) و ابوهاشم صوفی (وفات 179 هـ ق) و سفیان ثوری ( وفات161 هـ ق) و ابراهیم بلخی( وفات 161 هـ ق) و مالک دینار ( وفات 171 هـ.ق) و دیگران پیدا شدند که جهاد نفس را بر همه کاری مقدم شمردند و کم کم که صوفیگــــری که مردان مذکور پایه های آن را بنا نهاده بودند ودر واقع باید در تصوف زاهدانه اش نامید تحول یافت و با ظهور بایزید بسطامی ( وفات 261 هـ ق) و حسین منصور حلاج ( وفات 309 هـ ق) و سهل شوشتری ( وفات282هـ ق) و در قرون بعد با ظهور ابوسعید ابی الخیر ودیگران به تصوف عاشقانه بدل شد. چه این  گروه کار خود را از طریق عشق و استغنا و توحید و حیرت آغاز کردند.

سخنان گروه اول که تازه از صدر اسلام به درآمده بودند و بیشتر از دیگران به احکام شریعت پای بند بودند و سخان خود را به زبانی مرموز می گفتند مورد اعتراض اهل دیانت و دنیاپرستان سیاهکار نمی شد اما اندک اندک که تصوف عاشقانه پای گرفت و برخی از صوفیان از ظواهر شریعت اندکی عدول کردند مایه پرخاش دینداران عادی شد و مایه تفکر عارفان وصوفیان فراهم گشت.

 

3-       چرا علم حجاب است؟

 

یکی از سخنان چند پهلوی صوفیان که موجب شده بسیاری از آن لعن شده و حتی به سخره گرفته شوند این است که گفته اند: «علم ححاب عظیم است»[7]   و نیز روایتی از پیامبر آورده اند که «بیشتر بهشتیان کودنان اند»[8]

بی شک این سخنان هر دو ذهن را آشفته می سازند چون علم در رفاه و آسایش زندگی آدمیان و همچنین در پیشبرد امور مادی و معنوی نقش بسزایی داشته ؛ همچنین آیات واحادیث و سخنان و اشعار حکیمانه ای حتی از خود صوفیان در فضیلت علم آمده است که در این مقال نمی گنجد خوب اگر چنین است و دانش وعلم مورد تحصیل همه است چرا صوفیان « تحصیل آن را مایه شقاوت و شوربختی می دانند «ریشه جواب صحیح به این سوال در یونان باستان و فلسفه سقراط نهفته است.

فلسفه سقراط بر دو پایه استوار بوده ؛ نخست نظریه معرفت است که می گوید حقایق عالم ثابت است و عقل آن را به صورت واحدی ادراک می کند ولی ادراکات حسی همه متضاد و ناثابتند از این روی اساس علم قرار نمی گیرند دوم نظریه اخلاقی اوست که علم و فضیلت را یکی می داند.

با اینکه نظریه معرفت در تاریخ موثرتر و دقیقتر بود به چشم بسیاری از شاگردان سقراط موضوع عکس جلوه کرده و به نظریه اخلاق او به چشم اعجاب نگریستند و همه کوشش خود را در این راه به کار انداختند تا زندگانی خود را به روش او کنند و مثل معروف او را که «فضیلت ، غایت حیات است » شعار خود سازند.

اما آنها در تفسیر فضیلت اختلاف داشتند و خود سقراط هم تعریف واضحی برای آنها به جا نگذاشته بود تا پیروانش بدان رجوع کنند.

آنچه او گفته بود این بود که فضیلت باید از علم برخیزد و بر پایه آن استوار باشد و شخص باید به تعریف فضیلت عالم باشد تا فاضل گردد برخی از او نقل کرده اند که فضیلت علم است اما کدام علم ؟ ستاره شناسی ، طب یا ریاضیات ، گویا هیچ کدام منظور او علم اخلاق بوده است و چون علم ، نزد سقراط شناخت فضیلت بوده است از این روی کلبیان یا سگ روشان از علوم و فنون روی گردان شدند وتا حدی پیش رفتند که جهل را ستودند و تنها فضیلت را برای تحصیل سعادت کافی دانستند.

 شاگردان این مکتب روی زمین پراکنده شده و بدون اینکه چیزی از مردم بخواهند ، آنها را به زهد و قناعت وا می داشتند آنها معتقد بودند بندگی برتر از آزادگی نیست اگر بنده ای به فضیلت زندگی کند همچنین سقراط گفته اگر شخصی با فضیلت باشد به همه علوم رسیده زیرا فضیلت به تنهایی همه امور را در بردارد کسان بسیار زیادی هستند که با داشتن علم زیاد و حکمت دزدی کرده و ستمکــــاران را حمایت می کنند و دانش خود را بنده دینـــــار ودرم می سازند. پس آنچه شخص را از شر باز می دارد فضیلت است نه چیز دیگر.

حاصل سخن اینکه  بی علم می توان زیست اما بی فضیلت نه و مثال این سخن پیشرفت های  مهم علمی جدید است که با وجود همه ترقی های شگفت انگیز بشر هنوز هم تجاوز نمی کند و همنوعانش را می آزارد. و این همه از آن بر می خیزد که فضیلت از میان خلق رخت بر بسته است.

با این گفتار به وضوح پیداست که علم به تنهایی سعادت به بار نمی آورد و در میان اهل اسلام تنها فرقه ای که به این نکته پی برده اند صوفیان اند ، آنها نکته های آموزنده را از هر کس که بود می گرفتند و این نکته را که می گوید: « علم ، حجاب عظیم است » از فیلسوفان کلبی و فلوطین و فیلسوفان نوافلاطونی گرفته اند. پس تعجبی ندارد اگر صوفی می گوید: « بیشتر بهشتیان ابلهند» چه مقصود از ابله در اینجا دیوانه و سفیه نیست» بلکه کسی است که به امور دنیا چندان دل ندهد و بر دیگران ظلمی روا ندارد.

 

در نهایت محمد غزالی که به بیشتر دانش های زمان خود مسلط بود به جایی رسید که دریافت: اصل فضیلت جویی است نه جدال جویی و سخنوری و او حدیث منسوب به پیامبر که گفته بود بیشتر بهشتیان ابلهانند » به نیکی تفسیر کرد و گفت « مقصود ابلهان و نادانند در امور دنیا از همه نظر »[9] به طور کلی علمی حجاب است که علم مجادله و سفسطه است ؛ علم کسانی است که از روی ریا و فضل فروشی از سوسیولوژی و کاسمولوژی و پیسکولوژی و بوروکراسی دم می زنند و عوام را می فریبند علم سخن ورانی است که خطبه ها می خوانند ولی در دل به مردم می خندند این گروه و همانند ایشان اگر دانش بیشتری بیابند ، مردم را بیشتر اسیر خواستها و شهوتهای خود خواهند کرد پس اگر نیابند هم خود و هم دیگران راحتند.

وانگهی صوفیان علم بحثی و نظری را حجاب نمی دانند و می گویند: اگر علم مایه آبادانی جهان و سبب رفاه و شادمانی مردم شود نه تنها حجاب نیست ، بلکه سرمایه یقین و ایمان است زیرا از وجود شگفتی های صنع به وجود صانع راه می بریم و آرامش دل می یابیم پس صوفیگری با علم سودمند و سازنده مخالف نیست بلکه با علمی مخالف است که آکنده از سفسطه و خودفروشی است و مایه گمراهی توده مردم می شود.

 حاصل آنکه به عقیده بیشتر عارفان ، علم حقیقی به واسطه تذهیب اخلاق و تصفیه باطن به دست می آید و قلبی که از آلایش ها پاک گردد ، قابلیت آن را می یابد که از سوی خدا دانش ها را دریافت دارد ؛ برخی از  دانشمندان هم برای آسانی بحث علم را به دو قسمت تقسیم کرده اند و گفته اند : این دو علم با هم مخالفند یکی علم معنوی یا دینی و دیگری علم دنیوی مثل طب و حساب و هندسه و هر کس فکر و ذکر خویش را مشغول یکی کند ، از دیگری وامی داند.

از این روست که حضرت علی (ع) برای دنیا و آخرت سه مثل زد: آن دو همانند دو کفه ترازو یا مانند مشرق ومغرب و یا دو سنگ آسیاست که هرگاه به یکی خشنود گشتی و بدان روی آوردی دیگری را از دست می دهی زیرا نیروی عقل هر دو امر را یک جا بر نمی تابد.

 از این جهت پیامبر فرموده که : « بیشتر اهل بهست ابلهانند » یعنی نادانان و ناتوانان در امور دنیا

 

 

 

 

 

 



[1]   بیغاره :یاوه ، سخن بی فایده

[2]  عطار ، تذکره الاولیاء 119 چاپ جیبی ( فرانکلین) به اهتمام دکتر محمد استعلامی

[3]  لیس فی جُبَّتی سِوَی

[4]  شرح التعرّف کلاباذی از مستعلی بخاری – 1/60 چاپ هندوستان

[5]  ابن سینا ، الاشارات و التنبیهات 799-800 ، چاپ دکتر سلیمان دنیا ، مصر دار المعارف 1957 -1960

[6]  اشکار وایلد ، سالومه ، 130 ، ترجمه فارسی

[7]   غزالی کیمیای سعادت ، چاپ آرام 29 ، ابن جوزی ، لتبیس ابلیس ، 149 ، چاپ مصر

[8]    امام فخر رازی ، تفسیر کبیر ، 27/22 چاپ مصر ، غزالی ، احیاء العلوم ، 3/17 ، جاپ مصر به  تحقیق دکتر بدوی طبانه

[9]  احیاء علو م الدین ، 3/17

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 22:11  توسط ماندستان  | 

فصل 9 :  تاریخ و جغرافی                        ( تلخیص از محمد  حاجیانی   و    محمد کاظم  مردانی  )

 

الف جغرافی

جغرافی در عربی « صوره الارض »  نامیده می شده است .  مسعودی جغرافی را به « قَّطعَ الارض » معنی کرده است .[1]

اعراب از جغرافی به عنوان علمی دقیق و دارای حد و رسم و موضوع خاص و دلالت خاص و جدید خبر نداشتند . آثار جغرافیایی عرب را بر اساس چند اصل پایه گذاری کرده اند، و تک نگاریهای آنها در جنبه های گوناگون جغرافیا در زیر عنوانهایی همچون کتاب البلدان ، صوره الارض ، المسالک و الممالک ، علم الطُرُق و... یاد شده است .

 بیرونی المسالک را به عنوان علمی که از تثبیت مقام جغرافیایی اماکن بحث می کرد ، در نظر گرفته .

 المقدسی در کتاب خود احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم به بحث نسبه کافی از وجوه جغرافیایی در مفهوم روزگار ما ، به علمای جدید نزدیکتر شده است . به هر صورت ، کاربرد واژه جغرافیا در زبان عربی نسبتا جدید است .

 

 اما در تعریف جغرافیا ، دانشمندان اسلامی عبارتهای متفاوت آورده اند . به عبارت ساده و مختصر ، جغرافیا علم نگارش زمین و وصف احوال طبیعی ، انسانی ، اقتصادی و اجتماعی آن است . و نیز گفته اند که آن علمی است که از آن اَحوالِ " اقالیم سبعه " واقعه در ربع مسکون کره زمین و پیدا شدن شهر های واقع در آن و طول آنها و شماره آنها و شماره کوهها و دشتها و دریاها و رودخانه ها و جز این امور شناخته می شود ، و عده یی قید « سبعه » را نپسندیده اند تا تعریف غیر این اقالیم سبعه را نیز شامل گردد .  در اسلام به صورت رسمی علم جغرافیا در عصر دوم عباسی ( 232- 334 ه . ق ) به ظهور رسید ، پس از ترجمه علوم در میان آنها کتاب جغرافیای بطلمیوس القَلوذی بود که اعتماد مسلمین در تقویم بلدان بر آن بیشتر بوده است .  ولی حقیقت این است که مسلمین به وضع علم جغرافی پیشتر از این تاریخ یعنی دست یافتن به کتب مارینوس تیری و بطلمیوس القَلوذی پرداخته بودند ،

 

و شاید اسباب و علل پرداختن به این علم غیر از اسباب و عللی بود که یونانیان را بدین کار بر می انگیخت ، آن عوامل را به طور خلاصه می توان چنین یاد کرد :

 

1-       تاکید فراوان قرآن مجید بر اینکه « در زمین بگردید و بنگرید » . و نیز به بحث و فحص در « آفاق » و « اَنفُس » بپردازید . و در سرنوشت اقوام و دولتهایی که پیش از شما بوده اند بیندیشید .

2-        فرضیه حج : چه مسلمانان با وجود اختلاف بلادشان برای گزاردن حج به مکه می رفتند ، و رفتن به مکه نیازمند شناخت راهها و منزلها بوده است .

3-       مسلمانان از همان آغاز اسلام جهت کسب علم و طلب معرفت به شهر ها و کشورهای دیگر اسلامی مسافرت می کردند . و در این راه ، باز ، آیات و احادیث معتبر متعددی آنان را تشویق می کرد . بدیهی است چنین مسافرت و رَحله یی مستلزم شناخت اماکن و مناطق مورد نظر بوده است .

4-       بحثها و جست و جوهای آنان در باره اسباب فتح و گرفتن خراج و جزیه و جمع آوری مالیات و کارهایی از این دست ، نیازی شدید به شناخت شهرها و راهها داشت .

5-       عامل تجارت که حتی پیش از اسلام نیز در میان اعراب جاهلی مرسوم بود و به کشورهای مجاور و بلاد معتبر آن زمان چون شام و یمن رفت و آمد داشتند خود مستلزم آگاهی و شناخت  و حتی وضع نقشه ولو به شکل ابتدایی آن بوده است .

 علم جغرافیا پیش از انتفال اوایل علوم در سده دوم و سوم هجری آغاز گشته بود . شاید اولین گروهی که دست به این کار زدند راویان آداب و اصحاب اخبار بوده اند .[2]

تازیان پس از ترجمه جغرافیای بطلمیوس  به سبک وی نوشتند و با سیر و تحقیق اغلاط آن را تصحیح کردند . اما علم جغرافیا نزد تازیان جز در سده چهارم نضج و پختگی نیافت ، و نویسندگان در این قرن به تالیف و تصنیف کتب جغرافیایی اقدام کردند ، اما علمای سده سوم هجری یا ( عصر دوم عباسی ) راه را برای تالیف در آن رشته آماده کردند ، و آن عبارت از سفر ها و اشتغالات ایشان در شمارش خراج مملکت ، و تعیین راههای پستی بود ، و آنچه از قبیل این امور در معرفت اماکن و ابعاد و جهات آن مورد نیاز بود .

مسلمانان کتبی را که در این موضوع ، عام و شامل همه مملکت اسلامی بود « جغرافیای عمومی » نامیدنده اند ، و آنچه مخصوص به مکانی یا بقعه یی خاص از زمین بوده « جغرافیای خصوصی » خواندند .

 

در زیر معروفترین جغرافیانویسان و مهمترین کتبی را که در هر دو رشته این علم نوشته شده به اختصار یاد می کنیم :

 

1- شاید نخستین جغرافی نویس مسلمان  هِشام بن محمد کلبی ( اوایل سده سوم هجری ) بوده باشد کتابی از وی در دست نیست .

2- ابو عبدالله محمد بن موسی خوارزمی ( وفات 232 ه . ق ) به دستور مامون نقشه تهیه کرد و صوره الارض نوشت .

3- ابن خُرداذبه ( وفات 250 ه . ق ) کتاب المسالک و الممالک از وی بدست ما رسیده است حدود سالهای 230 234 نوشته است . و آن احصائی رسمی از جبایت خراج و شناخت راهها و مسافتهای میان آنهاست .

 

4- قُدامه بن جعفر ( وفات 310 ه . ق ) ابن الندیم از کتب زیاد وی در جغرافیا یاد کرده است . کتب وی که به دست ما رسیده :  نقد الّشعر ، نقد النثر نام دیگر آن البیان  - الخراج در باره راههای مشرق و مغرب و مسافات و دیوان برید است .

5- یعقوبی : احمدبن ابی یعقوب بن واضح ، ( وفات 292 ه . ق . ) جد وی از موالی منصور عباسی بود . در بلاد شرق و غرب گشته و حاصل سیاحت وی البلدان است . و قدیم ترین کتاب جغرافی به دست ما رسیده است . یعقوبی کتاب از دیگری نقل نکرده بلکه بر پایه پژوهشهای خویش است .

 

6- ابن الفقیه همدانی( از علمای اواخر سوم هجری ) : کتاب وی البدان است .

7- ابن رُسته ( وفات حدود 290 ه . ق . ) : اصفهانی است کتابی ب نام الاعلاقُ النفیسهُ دارد اصل کتاب دائره المعارف گونه یی است . در باره بلدان است .

 

مولفان جغرافیای خصوصی :

 

1- الهَمدانی ، از قبیله هَمدان یمن معروف به ابن الحائک ( وفات 334 ه . ق . ) از مهمترین کتب وی ِصفَهُ جزیره العربِ خاصه و دیگری کتاب الاکلیل در وصف یمن است .

2- احمد بن فضلان : سفرنامه به اسلاو دارد ، که از بغداد تا بازگشت است .

 

3- ابوزید بلخی ( وفات 322 ه . ق . ) کتاب وی  صُوَر الاقالیمِ الاسلامیّهِ  نام دارد . قدیم ترین کتاب عربی است که نقشه دارد .

4- اصطخری ( وفات حدود 300 ه . ق . ) : از اهالی استخر فارس و  به کرخی نیز معروف است . کتب وی : الاقالیم  - المسالک و الممالک   

5- ابن حَوقَل ( اواسط سده چهارم ) :  المسالک و الممالک او مشهور است نام مشهور کتاب صوره الارض است .

 

6- المُقَدَّسی(وفات 390 ه . ق . ) یا المَقدِسی : کتاب وی که حاصل تجارب  خود است احسن التقاسیم فی مَعرفه الاقالیم نام دارد .

7- مسعودی ( وفات 346 ه . ق . )  : از آثار وی که خود نیز در مروج الذهب یاد کرده ، اخبار الزَّمان فی ما اَبادَهُ الحَدَثان  است . که امروز موجود نیست . اما دو کتاب تاریخی وی که جغرافیا نیز در بر دارد : التنبیه و مُرُوج الذَّهَبِ و معادن الجوهر

 

دیگر جغرافی دانان :

8- ابو ریحان بیرونی : تحقیق ماللهند و تحدید نهایات الاماکن

9- ابو عُبَید البَکری : معجم ما استعجم و المسالک و الممالک

10- شریفِ ادریسی : کتاب وی الرُجاری یا نُزهه المشتاق که مفصل ترین شروح قرون وسطایی عالم است .

11- ابن جُبَیر اَندَلُسی : الاحاطه فی اخبار غرناطه و رحله الکنانی یا رحله ابن جبیر معروف است

12- سائح هِرَوی : کتاب وی الاشارات الی معرفه الزّیارات

13- یاقُوت حَمَوی : معجم البلدان از آثار وی است 

14- ابن بَطُوطه : سیاحت نامه معروف خود را تحفه النُّظار نامید که بیشتر به رحله ابن بطوطه معروف است

و کتب حدود العالم من المغرب الی المشرق مولف نا معلوم ، رساله فی الربع المسکون نوشته الکندی و سفر نامه ناصر خسرو قبادیان

 

 

ب تاریخ

                                                                                               « من فکر می کنم تاریخ همان فلسفه است

                                                                                      که به کمک امثال تعلیم می دهد » ( بالینگبروک )

 

تاریخ در لغت تعریف وقت است ، و گفته اند از لحاظ ریشه هم عربی نیست زیرا مصدر مورخ است و آن معرب(( ماه روز)) است. [3]

 اما در اصطلاح مورخان ،تاریخ شناخت احوال طوائف و شهرها و آداب و رسوم و عادات و اعمال رجال و انساب و وفیات آنان است.

موضوع آن نیز شرح رویداد ها و بنا ها و احوال مردمان گذشته و رجال بزرگ یعنی انبیاء و حکماء و اولیاء و علما و ملوک و شعرا و جز آنهاست.غرض از تاریخ نیز آگاهی بر احول گذشتگان است، و فایده آن نیز عبرت گرفتن از این احوال و حصول ملکه تجربه از راه وقوف بر دگرگونیهای روزگار است تا از مضرات مهمی که از آنها یاد می شود احتراز گردد و از منافع نظایر آنها استفاده شود. [4] این علم چنانکه گفته اند ((عمر دوباره)) است.[5]

 

برخی از دانشمندان مانند سکاکی، برای این علم فروعی نیز ذکر کرده اند، از قبیل علم طبقات( طبقات الفقها، طبقات الشعرا،طبقات الامم، طبقات الشافعیه، طبقات الحنفاء، طبقات الحنابله،طبقات الاطباء) ؛ و علم وفیات(وفیات معاصرین،وفیات اعیان و ... )  روزگاران درازی بر انسان گذشته است که در آن روزگاران تاریخ خود را تدوین نکرده است، زیرا نویسنگی ر ا نمی دانست، و سادگی احوالش را نیز او را ملزم به تدوین آنها نمی ساخت،و از همه بالاتر ضروریات زندگانی او را مجالی باقی نمی گذاشت تا بدین کار بپردازد.تاریخ بشر در واقع از زمانی آغاز می شود که بشر به قوه کتابت که در باطن او مستودع بوده جامعه عمل پوشانید و حوادث و وقایع را به شکلی از اشکال- و لو به صورت ابتدایی بر روی سنگها و الواح و پوست جانوران نوشت.

اعراب نیز که  اسلام در میان آنان ظاهر گشت از نظر تاریخ از ضعیف ترین کشورها در تاریخ تمدن بشمار می روند. اما با ظهور اسلام، به فتوح و حروب اشغال یافتند،و چون کارشان رونق گرفت و از فتوحات فارغ گشتند،به تدریج همان طور که در علوم اسلامی کتاب نوشتند،در تاریخ نیز به نوشتن کتاب پرداختند.و اگر ما تاریخ را جزو علوم اسلامی می شماریم برای این نیست که نوشتن تاریخ خاص مسلمانان  بوده،بلکه برای این است که اسلام- چنانکه خواهیم دید- آنان را به پرداختن به این علم ملزم می ساخت.

قبلا نیز گفتیم که (( بیشتر حاملان علم در اسلام عجمان بوده اند))، زیرا چنانکه ابن خلدون نیز در مقدمه آورده، تازیان از اشتغال به علم کناره گیری می کردند و جز به ((اخبار)) به کاری نمی پرداختند. تازیان به حفظ سماع اخبار و نقل آنها عنایت خاصی می کردند،و به ویژه به (( اخبار شجاعان،فارسان،فصحاء،خطباء،و شعرا بیشتر توجه داشتند،زیرا مطالعه احوال آنها از عوامل پیشوایی و بلند همتی و تربیت نفس)) می شد.

چنانکه گفته اند(( از خلفای اسلامی که دهاء و سیاست بیشتری داشتند به شنیدن اخبار بیشتر شوق داشتند)). مثلا معاویه بن ابی سفیان( وفات 60ه.ق.)  با اصحاب اخبار همنشین می شد، و قصه گویان ،اخبار عرب و ایام آنها و نیز اخبار عجم و سلاطین آنها [6]و سیاستهای ایشان را درباره رعیت ، و همین طور اخبار ملوک سایرامتها و حربها و مکایدشان را برای او نقل می کردند. چنانکه تاریخ اسلام نشان می دهد،مورخان عرب نیز که پس از روزگار معاویه به تدوین کتب پرداختند،  مانند همه دول دیگر به جمع و کتابت تاریخ علاقمند نشدند، بلکه نخست به اخبار فارسان و جنگاوران پرداخند.

 این اخبار مایه برانگیختن همتها و سوق مردان بزرگ به سوی اعمال بزرگ و تهور آمیز بود. ولی با گذشت زمان،اعراب نیز مانند همه ملتهای دیگر به کار های تاریخی و ضبط و ثبت وقایع تاریخ علاقه یافتند.

 

مصادر تاریخ اسلام :

 

برای مطالعه تاریخ اسلام، باید مصادر عمده آن را به دقت برسی کرد.[7] چون در این مختصر پرداختن به  جزئیات و ذکر نکات فنی ممکن نیست،فهرست وار آن مصادر را یاد می کنیم و آنگاه کتب معتبر تاریخ را در سیر تمدن اسلامی ذکر می کنیم.

چون مسلمانان به جمع قرآن و تفسیر آن و نیز جمع احادیث مشغول شدند،به بررسی اماکن و احوالی که  آیات در آنها نازل شده بود و روایت در آن جاها گفته شده بود نیازمند شدند. لذا به جمع سیرت پیامبر پرداختند زیرا سیرت او شامل همه این موارد بود  .

 

چنانکه مشهور است نخستین فردی که به تدوین سیره پرداخت محمد بن اسحاق(وفات151ه.ق) بود،و او آن را برای منصور دومین خلیفه عباسی تالیف کرد. البته در کشف الظنون آمده است که محمد بن مسلم زهری( وفات124ه.ق) کتابی در مغازی(غزوات) تالیف کرد، و او بیست اند سال پیش از ابن اسحاق وفات کرده است.[8] و از تفصیل ترجمه آندو و در وفیات الاعیان بر می آید که آندو معاصر هم بوده اند .[9] نیز گفته اند نخستین کسانی که در مغازی و سیر تالیف کردندعروه بن زبیر(وفات 93ه.ق) و وهب بن منبه ( وفات 114ه.ق) بوده اند. ولی به هر صورت،این مغازی و سیر از میان رفته است. و نخستین و قدیمی ترین سیره یی که بدست ما رسیده،سیره عبدالملک بن هشام(وفات213ه.ق) است که به سیره ابن هشام معروف است  ، و آن از سیره ابن اسحق منقول است . ...

 

چون مسلمانان به نوشتن خراج بر بلاد پرداختند،در بعضی از آنها اختلاف کردند،یعنی گفتند: آیا این شهر به عنوه یا به صلح یا به امان و یا به قوه گرفته شده،و نیز شروط صلح و امان چه بوده است؟ پس ناچار شدند اخبار فتح را به اعتبار بلاد تدوین کنند،و از این روی،در باره فتح هر یک از شهرها به تالیفی جداگانه پرداختند مانند فتوح الشام واقدی(وفات207ه.ق) که کتاب او مشهور است(ولی پر از مبالغه هایی است شبیه به حکایات)؛ و فتوح مصر و المغرب ، نوشته ابن عبدالحکم ( وفات 257 ه . ق . ) ،  فتوح بیت المقدس و مانندان آنها.

 

پس از آن فتوح شهرها را در یک کتاب گرد آوردند، مانند فتوح البلدان،احمد بن یحیی بن جابر بلا ذری(وفات 279ه.ق) ، و آن موثقترین و شاملترین کتب فتح است که به دست ما رسیده است . مسعودی در باره آنها گفته است((لا نعلم فی فتوح البلدان احسن منه))( در فتوح بلدان بهتر از آن نمی شناسیم .) ؛و او مکررا از واقدی نقل می کند، و از جرح و تعدیل او نیز باز نمی ایستد.

 

برای بررسی بهتر آثر تاریخی اسلامی بهتر است نخست اشاراتی به انواع و اقسام آنها کرده شود.از آثار مذکور،

 1-)  طبقات و مغازی است؛ 

2 )  تواریخ عمومی؛

 3) تراجم و معجمها؛

 4)   تواریخ خصوصی یا محلی.

 

1.         طبقات و مغازی[10]،در گفت گوی مختصری که پیش از این در باره قرآن مجید و حدیث و نحو ادب آوردیم معلوم شد که علما برای تحقیق مسائل این علوم ناچار به بحث در اسانید آن و جدا کردن ضعیف و متین آنها از یک دیگر شدند،و همین کار آنان را مجبور به نظر در راویان این اسانید و ترجمه احوال آنان کرد،تا بدانجا که از شروط اجتهاد در فقه یکی هم شناخت متون و اسانید اخبار و احاطه به احوال ناقلان و راویان شد که آیا عادل وثقه اند یا مطعون و مردود، و از اینجا بود که راویان هر فنی را به طبقاتی چند تقسیم  کردند،و از این روی،تراجم عالمان و ادبیان و فقهان و نحویان و جز آنها پدیدار گردید، و امروزه آثاری با عناوین طبقات الشعرا،طبقات الادباء، طبقات النحاه،طبقات الفقهاء،طبقات المحدثین ، طبقات المفسرین،طبقات اللغویین،طبقات الحفاظ،طبقات المتکلمین،طبقات النسابین،طبقات الاطباء، و حتی طبقات الندماء و طبقات  المغنین، در دست است،.

 از اینجا گفته اند و راست هم گفته اند- که(( مسلمانان بیشتر از امتهای دنیا در باره ترجمه و احوال خصوصی افراد کتاب نوشته اند)). تنها شماره کتابهای تاریخ که حاجی خلیفه  وفات(1067ه.ق)تا زمان خودش احصاء کرده ،از/1300 هزار و سیصد جلد بیشتر بوده ،و این گذشته از شروح و اختصارات و کتابهایی بوده که گم گشته و اکنون در دسترس ما نیست . مثلا مسعودی در مقدمه کتاب خود مروج الذهب نام دهها کتاب را در روزگار اوموجود بوده یاد می کند،و او از آنها نقل  می کند،در حالی که در کتب فهرست مثلا کشف الظنون از آنها یادی نشده است.و اگر کتابهایی که آنان مسلمانان در تاریخ تالیف کرده بوده اند باقی می ماند اکنون از هزاران مجلد بیشتر بود،در حالی که برخی از آنها خود بالغ بر چندین جلد       می شده است:

نخستین کتاب طبقات که بدست ما رسیده کتاب طبقات الصحابه محمد بن سعد معروف به الواقدی(وفات230ه.ق) است که کتاب کلانی بوده وبیشتر از ده جلد بوده،و حاوی تراجم صحابه ،تابعین،و خلفاء تا روزگار خود مولف بوده است.[11]

 یکی دیگر از طبقات قدیم،طبقات الشعراء ابن قتیبه دینوری(وفات 276ه.ق)است.که از دقیق ترین کتب در طبقات شاعران عرب است

. پس از آن نیز مردم در زمانهای مختلف طبقات زیادی نوشتند و بعد ها از روی همین طبقات کتب تراجم بزرگ همچون وفیات الاعیان،الوافی بالوفیات،و فوات الوفیات و جز آنها را استخراج کردند،و این غیر از تراجمی است که در تواریخ بلاد مانند تاریخ دمشق از ابن عساکر، و تاریخ بغداد از خطیب بغدادی و غیر آنها مندرج است و تراجم بسیاری را در بر دارد.

طالبان ادب نیز که برای جمع آوری لغت و شعر از زبان مردم بادیه سفر می کردند،اخبار عرب و وقایع و حوادث آنان را التقاط کرده در کتب ادب تدوین می کردند،و از اینجاست که ابن یونس نحوی می گفته است (( اگر شعر فرزدق نبود نصف اخبار مردم از میان رفته بود)).

و آنگاه که بنی امیه در امر خلافت به استبداد گراییدند و در احکام خود از شیوه خلفای راشدین منحرف شدند،گفت وگوی مردم در باره خلفای راشدین و اعمال مبتنی بر عدل و رفق آنان زیاد گشت،از این روی، برخی به تالیف کتب تاریخ خلفاء راشدین، و پس از آن همه خلفاء پرداختند ،و شاید قدیمی ترین آنان ابو حنیفه احمد بن داوود دینوری(وفات 281ه.ق) باشد و کتاب او الاخبار الطوال از این دست تالیفات است  و اعتبار بسزایی یافته است. این شیوه درباره تالیفات تراجم الوزراء، تواریخ عمال الشرطه،تواریخ الا ذکیاء، و حتی تواریخ بخلاء و عشاق نیز ادامه یافت.

 

2. تواریخ عمومی. سده دوم و نیمه سده سوم سپری گشت،و تا این زمان کتب تاریخ نزد مسلمانان عبارت بود از کتب طبقات و مغازی و سیر و فتوح که این مطلب را بالا جمال یاد کردیم. اما مسلمانان از نیمه دوم سده سوم به نوشتن تواریخ عامه مانند تاریخ کشورها و تاریخ شهر های قدیم یا جدید پرداختند. یکی از  قدیمی ترین تواریخ عمومی کتاب احمد بن ابی یعقوب بن جعفر بن وهب بن واضح معروف به یعقوبی است و کتاب او که به تاریخ الیعقوبی شهرت یافته و در دو جزء چاپ شده است. جزء نخستین در تاریخ قدیم یعنی تاریخ قوم یهود ،هندوان،یونانیان، رومیان و فارسیان است؛ و جزء دوم در تارخ اسلام از ظهور آن تا اواخر ایام المعتمد عباسی است که خلافت را به سال 256ه.ق عهده دار شد. ....

 

 پس از آن،تاریخ الرسل و الامم و الملوک نوشته ابو جعفر محمد بن جریر طبری(وفات 310ه.ق)، قابل ذکر است و چنانکه می دانید تاریخ او معروف است و بر پایه وقایع و حوادث سنوات هجری مرتب شده است و تا حوادث سال 302ه.ق را در بر دارد. فرغانی ذیلی بر آن افزوده است که به حوادث سال 312 ه.ق می رسد، و هر دو چاپ شده است. ....

پس از طبری، تاریخ نویس و جغرافیادان نامدار ابوالحسن علی مسعودی (وفات 346ه.ق) ،صاحب مروج الذهب و معادن الجوهر می آید و مولف در آن، شهر ها و دریا ها و حیوانات و جز آنها را نیز یاد می کند، که البته جنبه تاریخ در آن غلبه دارد، و آن بر پایه دولتها و امتها مدون شده است.... . مسعودی کتابی داشته است به نام اخبار الزمان فی ما اباده الحدثان که از میان رفته است و کسی بر آن وقوف و آگاهی نیافته است، اما از اشارات مکرر وی در مروج الذهب بر می آید که تاریخ مفصل،در حدود سی مجلد،بوده است که قبلا در بخش جغرافی همین کتاب یاد شد.

از کتابهای مشهور مسعودی که چاپ شده یکی التنبیه و الاشراف است، ....

 

پس از مسعودی حمزه اصفهانی (وفات پیش از سال 360 ه.ق) به نام تاریخ سنی ملوک الارض و الانبیاء می آید که از تالیف آن به سال 350 ه.ق فارغ شده و آن را در ده باب پرداخته است.

 

 از این تواریخ عمده که بگذریم، مطالعه تاریخ نشان می دهد که تا سده هفتم  هجری ، مردم به این کتابها و برخی کتابها که در فاصله قرن چهارم و هفتم به عرضه  رسیده می ساخته اند. در این قرون دول اسلامی عربی منقضی گشتند: عباسیان در عراق، فاطمیه در مصر، و امویه در اندلس به پایان دوره خود رسیدند، و دولتهای ترک و کرد وبربر ظهور کردند ، و مردمان به روزگار جدیدی انتقال یافتند، و به تدوین تاریخ عصر سپری شده پرداختند،در این راه به کتابهایی که ذکرشان رفت اعتمادکردند،و از آنها آنچه مطول بود مختصر کردند و آنچه پراگنده بود مرتب ساختند،و ارتباط میان موضوعات آنها را بیان کردند،و آنچه که گذشتگان مذکور در نیافته بودند بر آنها افزودند.

 از این رهگذر  عده یی تواریخ بزرگ ساختند که مشهورترین و جامع ترین آنها الکامل فی التاریخ ابن اثیر( وفات 630 ه.ق) است. کاری که او کرد این بود که که تقریبا همه تاریخ طبری را با حذف اسانید ضمیمه کتاب خود کرد،نصهای طولانی را خلاصه کرد و آنچه که پس از طبری در جهان اسلام رخ داده بود،همرا با حوادث اندلس در زمان طبری، بر آن افزود.ابن اثیر نیز  کتاب خود را مانند طبری بر اساس وقایع سنوات مدون کرد،و آن به 12 جلد   می رسد که چاپ شده است. ....

پس از ابن اثیر ، اسماعیل بن علی عمادالدین ابوالفداء(وفات 732ه.ق) اهمیت زیادی دارد ، و او کامل ابن اثیر را گرفت و خلاصه کرد،و اخبار بسیاری از ادباء و علماء را در آن وارد کرد،و در اخبار عرب جاهلی بیشتر از ابن اثیر و حتی طبری سخن در پیوست و آن را المختصر فی اخبار البشر نامید.

 

 پس از ابوالفداء نیز عمربن الوردی(وفات749 ه.ق) تاریخ او را مختصر کرد.

 

پس از همه این مورخان که یاد کردیم ابن خلدون( ابوزید عبد الرحمن بن محمد،وفات 808 ه.ق.) به ظهور رسیده، و این زمانی بود که دولتهای عرب کم و بیش یکسره قوت و شوکت خویش را از دست داده بودند و زمان عبرت گرفتن از تاریخ فرا رسیده بود.وی تاریخ خویش را تالیف کرد،و آن را به جای آنکه بر پایه سنوات بنیاد کند،بر پایه دولتها نهاد،و به ویژه در باره اخبار مغرب و اندلس مطالبی عرضه کرد که پیش از او کسی نگفته بود. این تاریخ نسبت به تاریخ پیش از خود،از امتیازی عمده بر خوردار است ، و آن مقدمه این کتاب است که به شیوه فلسفی و بیان علت و معلولی وقایع و قضایای تاریخی فراهم آمده،و پیش از او بجز ( ابن مسکویه در تجارب الامم و ابن طقطقی در کتاب الفخری) بر این منوال سخنی نگفته بودند .شهرت آن به حدی است که بیشتر از این سخن درباره آن نمی گوییم.[12]

  نام کامل کتاب العبر و دیوال المبتدا و الخبر و تاریخ العرب و البربر و من عاصرهم من ذوی الشان الاکبر است .

 

3.         تراجم و معجمات،

 ترجمه ها یعنی شرح احوال و وقایع زندگانی اشخاص عمده در سده های نخستین اسلامی در کتب طبقات مدون می شد. اما چون علم پیشرفت کردو علمای اسلامی نیز آرایش  و تبویب و تفصیل را فرا گرفتند،جماعتی از مورخان به استخراج تراجم از کتب طبقات پرداختند و آنها را به ترتیب حروف الفباء تدوین کردند.

 مشهورترین از این قبیل  کتب عبارتند از:وفیات الاعیان ابن خلکان(وفات 681ه.ق)؛ و  فوات الوفیات صلاح الدین بن شاکر الکتبی(وفات 764ه.ق) که آنچه که از ابن خلکان فوت شده بود ،یاد کرده و هر دو از کتب مشهور هستند؛و الوافی بالوفیات صلاح الدین الصفدی(وفات 764 ه.ق)؛ و نیز مراه الزمان سبط ابن الجوزی(وفات 654ه.ق) و از معجمهای تاریخی اسد الغابه فی تحقیق الصحابه ،از ابن اثیر صاحب تاریخ الکامل،که در پنج جلد نوشته شده است؛و طبقات الاطباء ابن ابی اصیبعه         ( وفات،668ه.ق.) و تراجم الحکماء ابن القفطی(وفات،646ه.ق.) و غیره وغیره.

اما باید در نظر داشت که بسیاری از روادید های تاریخی را که گذشته از این کتابها،در کتب ادب مثلا البیان و التبیین، جاحظ بصری و الاغانی ابو الفرج اصفهانی و العقد الفرید ابن عبد ربه(وفات 328.ه.ق.) و صبح الا عشی فی صناعه الا نشاء قلقشندی (وفات 821ه.ق.) و بسیاری دیگر را می توان یافت.

 

نواقص مورخان اسلامی

 

پژوهشگران اسلامی و فرهنگی در نقد آثار تاریخی مورخان اسلامی چند نکته بر ایشان گرفته اند که به اختصار یاد می کنیم:

 

1.         مورخان مسلمان اغلب در حوادث تاریخی ،بی آنکه تفکری و انتقادی به خرج بدهند،هر چه به ایشان رسیده ،یاد کرده اند، و بدون انتقاد به یک راوی یا چند راوی اسناد کرده اند، و بررسی و تعمق لازم را در آنها به کار نبسته اند. و توجه نیافته اند که برخی از اخبار شایع در صدر اسلام یا پس از آن موضوع بوده است به سبب اغراض سیاسی ،چنانکه بسیاری از احادیث چنین وضعی داشته اند.

 

2.         دیگر اینکه مورخان مذکور در نوشتن تاریخ تنها به تدوین اخبار حرب و فتح و عزل و ولایت و ولادت و وفات و جز اینها اقتصار ورزیده اند، ولی از بیان تاریخ آداب و علوم،احوال دولتها از نظر فرهنگی و اسباب آنها، و تحلیل و تعلیل حوادث و آثار مترتبه بر آنها و نیز سنجیدن برخی از آنها با برخی دیگر تن زده اند، و اگر چیزی از این نکات در برخی از آثار تاریخی آنها به چشم می خورد بسیار اندک و بی اهمیت است. و از این روی ، به ندرت مورخی می توان یافت که رای دقیق و خاصی درباره حادثه یی بیان کرده باشد، یا از خلیفه و امیری انتقادی بکند، و یا بر نکته یی اعتراضی داشته باشد، حتی اگر می دانست که با این کار خود نسبت به خلیفه کار ناشایستی نکرده است، بلکه در انتقاد خویش چیزی یا چیز هایی را می گنجانید که خلیفه یا امیر را خشنود سازد. چنانکه حال  مورخان دولت عباسی درباره دولت اموی  چنین بوده،و شدت و سخت گیری عباسیان نسبت به امویان مشهور است. ولی با این همه مورخانی که در زمان دولت عباسی چیز نوشته اند، از مساوی و معایب بنی امیه کمتر نوشته اند، و شاید سبب این سکوت این بوده است که بیشتر حوادث تاریخ اسلامی به اسباب دینی یا شرعی میان فرقه با آن فرقه و یا این مذهب و آن مذهب ارتباط داشته است. و هر گاه جنگی میان دو خلیفه یا میان دو امیر مسلمان در می گرفت، از این حال خالی نبود، که یکی از آن دو ظالم و دیگری مظلوم باشد. از این روی، مورخ مسلمان از طعن زدن به یکی از آن دو، جهت احترام به مقام دین، تحاشی می کرد. و لذا خبر را همراه با علتهای آن نقل می کرد و حکم درباره آن را برای خواننده باز می گذاشت. و این سبب عمده زحمت عظیمی است که امروزه ما در استخراج حقایق تمدن اسلامی از کتب تاریخ می کشیم.

و نیز از اسباب سکوت مورخان در بیان مساوی و معایب برخی از خلفاء و امراء تقرب به آنها و یا طلب مال  و عطا بوده، و چه بسیار دیده شده است که امیران و خلیفگان و سلاطین از مورخانی تالیف کتابی را خواسته اند و برای تعریف آن مال بسیار و عطایای کلان  به آنان داده اند،و مورخان نیز خواسته امیر یا خلیفه یا سلطان را به سبب مال و عطیه اجابت کرده اند، اگر چه کتاب آنها مخالف حقیقت بوده و آنها خود این نکته را می دانسته اند.

یکی از لطیف ترین شواهد بر این مطلب ،سخنی است که ابو اسحق صابی(وفات384ه.ق.) نویسنده مشهور گفته است. گفته اند که عضدالدله دیلمی او را تکلیف کرد که در تاریخ و اخبار دولت دیلمیان کتابی تالیف کند، و صابی کتابی را برای او نوشت که آن را التاجی می نامیده اند. و اتفاقا در همین ایام دوستی بر وی وارد شد و از  کاری که انجام می داد پرسید، و صابی گفت((یاوه هایی است که بهم می بافم و دروغهایی است به هم می پیوندم)).

3.         یکی دیگر از انتقاداتی که بر مورخان اسلامی کرده اند این است که دشمنی و عداوت میان مولف و صاحب ترجمه مایه آن می شود که عمدا حق او را ضایع کند و اموری را که از او و یا درباره او  شناخته نیست به او نسبت بدهد. دشمنی های سیاسی،دینی، و اختلافات مالی و حقوقی مایه این نقص مهم در کتب تاریخی اسلامی شده و می شود- و این عیب خاص مسلمین نیست،و مورخان کشور های غیر مسلمان در روزگار قدیم یا جدید نیز از این عیب مبرا نیستند.مطالبی که مورخان شیعی و سنی درباره یک شخصیت گفته اند نشان می دهد که عداوت و دشمنی مذهبی تا چه مایه در داوری مورخان دخالت داشته است. از نمونه های بارز این عداوت یکی مطالبی است که فتح بن خاقان درباره ابن باجه اندلسی فیلسوف نامی اسلام گفته است.[13]

و با لعکس گاهی به کسانی که صلاحیت اخلاقی و دینی آنها چندان محزر نیست سخنان عجیبی نسبت داده اند و همه حرکات و سکنات او را موافق اصول  شریعت و قوانین انسانیت شمرده اند. مانند قول بسیاری از مورخان درباره هارون الرشید و دیگران که اغلب عاری از حقیقت است . و امثال ابن طقطقی صاحب تاریخ الفخری که جهت دفاع از آل علی حق را بیان می کرد و می گفت((رشید از خدا نمی ترسید و بدون هیچ گناهی در حق آل علی که اولاد دختر پیامبر بوده اند- آن همه ظلم می کرد...))؛ و یا ابن خلدون که اعمال و افعال برخی از دولتها یا برخی از خلفا  را به  قیاس فلسفی و حکم عقلی انتقاد می کرد،نادراست  .

 

برای مطالعه بیشتر در  تاریخ نگاری از کتب زیر نیز استفاده  می توان کرد که در پانویس ها معمولا ارجاع داده شده است :

1-       حمیدی ، جعفر ، تاریخ نگاران ، تهران ، دانشگاه شهید بهشتی 1372

2-        اشپولر ، تاریخ نگاری در ایران ، یعقوب آژند ، تهران ، نشر گستره ، 1380

3-       احمد تاج بخش ، تاریخ و تاریخ نگاری ، شیراز ، نوید ، 1376

4-       بورلی ، ساشگسیت ،  تاریخ چیست و چرا ، ترجمه رویا منجم ، تهران ، نگاه سبز ، 1379

 

 

 

 

 

 

 



[1] . مروج الذهب

[2] . جرجی زیدان ، تاریخ آداب الغه العربیه ، 2 / 201 ، قاهره ، چاپ الهلال ، 1930

[3] . تهانوی ، کشاف ، 1/ 56 ، کشف الظنون 1 / 212.   جهت اطلاع بیشتر به کتاب  تاریخنگاری در اسلام نوشته سید صادق سجادی ئ عالم زاده  از انتشارات سمت  ، چهارم  ، 1380 ص 1 – 3 مراجعه شود .

[4] . پیشین ، ص 8 – 9

[5] . کشف الظنون 1 / 212 – 213 ، به نقل از مفتاح العلوم سکاکی .

[6] . مسعودی ، مروج الذهب ، 2/52 ، بغداد ، مکتبه العصریه 1357

[7] . به تاریخنگاری در اسلام ، می توان مراجعه نمود

[8] . کشف الظنون 2/39 و 301 .

[9] . ابن خلکان ، وفیات ، 2/192- 193 .  یا به تاریخ نگاری در اسلام مراجعه شود ص ، 51- 54

[10] . جهت  اطلاع  بیشتر می توان به تاریخ نگاری در اسلام  ص 76- 79 مراجعه کرد .

[11] . ابن خلکان ، وفیات ، 1/507 و نیز کتاب نفیس هورتیس

[12]  .  البته   جهت آشنایی بیشتر با تفکرات ابن خلدون و شیوه نقل تاریخ  ،  کتاب  نقدی بر مقدمه ابن خلدون  نوشته سید مهدی حجتی  نشر پیروی شیراز  سال 1377 مراجعه شود .  و همچنین به کتاب تاریخ نگاری در اسلام ص 45 – 47

[13] . المقری ريال نفح الطیب ، 4/612 ، قاهره 1949

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 22:10  توسط ماندستان  | 

فصل 8  : هنرهاي زيبا                                       خلاصه از:   خ .  حاجیان و  گلستانی 

 

هنرهاي زيبا با فنون جميله عنواني است براي چيزهايي از مصنوعات كه جمال و رونق آنها براي نفس، انبساط و گشايشي حاصل مي كند.

بردو قسم است: 1- فنوني كه از بكار بردن آنها اشكال محسوس پديدار مي گردد مانند كندن، صورت كردن، (تصوير) تراشيدن كه به آنها هنرهاي شكلي يا صوري مي گويند.

2- ديگري فنوني است كه نتايج آنها محسوس و مرعي نيست مانند شعر و موسيقي.

در اين بخش به معرفي چندين هنر كه از اهميت بيشتري برخوردار است مي پردازيم.

 

1-       فن تصوير يا نقاشي:

 از معتقدات مرسوم ميان بسياري از مسلمين اين است كه تمدن اسلامي از اين (نظر پرداختن به هنرهاي زيبا) چندان كمال و توفيق نداشته است. زيرا آنان به تصوير و نقاشي چندان نپرداخته اند. به دليل اينكه تصوير در نظر ايشان حرام بوده است. با مراجعه به تاريخ اسلام و حقايقي كه در اين باره در دست است مي توان  گفت كه اين نظر از بعضي لحاظ درست است و يا نادرست.

قوم عرب پيش از اسلام با هنر نقاشي نا آشنا بودند از اين رو طبيعي است كه در اين زمينه كمالي نداشتند ولي هنگامي كه اعراب در دوران فتوحات با مردماني ارتباط پيدا كردند كه از اين فن بهره اي داشتند مانند فنون ديگر آن را اقتباس كردند و اين فن در ميان تازيان رواج پيدا كرد.

ولي نكته جالب اين جا بود كه به محض شيوع از جانب دين اسلام با مخالفت شديد روبرو گرديده در اين باره در قرآن تنها يك عبارت است ( سوره مائده 5 / آيه 90) كه در اين آيه پيكره ها، شراب، قمار، و بخت آزمايي و كهانت را از كارهاي شيطان مي شمارد و آن گاه دستور مي دهد كه بايد از آنها پرهيز كرد.

در اين باره به سخنان گزارش شده توسط حضرت رسول (ص) در باب نقاشي مي توان اشاره كرد به اين حديث كه عايشه بالشي كه صورتهاي بر روي آن منقوش بود خريده بود حضرت رسول با ديدن آن داخل اتاق نرفت.

مي توانيم استنباط كنيم كه در آن زمان نقاشي و تصوير مطلقاً ممنوع نشده  بود تنها زماني ممنوع بود كه ميان بنده و پروردگارش حايل گردد ولي ماجرا به اين جا ختم نمي شد چرا احاديث شديد الحن تري در اين باره به وجود آمد. هر كس در دنيا صورتي بسازد خدا در روز رستاخيز او را وادار مي كند در آن جان بدمد.

اما از يك نكته هم نمي توان غافل بود كه حرمت تصوير در آغاز كار  اسلام بسيار طبيعي بوده است. زيرا در آن روزها ترس زيادي بود از اينكه نودينان و تازه مسلمانان با ديدن تصويرهاي تازه و نقاشي ها از نو به بت پرستي بازگردند.

پس از اين جهت مي توان گفت كه منع و حرمت مشروط بوده و خاص شرايط زماني و مكاني ويژه اي بوده و زماني كه آن اوضاع و احوال تغيير كرده و يقين حاصل مي گشت كه مومنان تكاليف خود را انجام مي دهند آن حرمت و منع نيز به خودي خود از ميان   مي رفت.

 

2-       موسيقي:

مسلمانان در زمينه موسيقي نيز آثار مهمي ارائه دادند ولي به درستي نمي توان دريافت كه مباحث اصيل در موسيقي اسلامي كدام است و آنچه از فرهنگ يوناني و ميراث فيثاغورثي اقتباس كرده اند چيست. اما نمي توان بر ضد دانشمندان موسيقي  اسلامي بيرون كشيد در حقيقت مسلمانان تا حدودي توانستند از موسيقي علمي مستقل و قائم به ذات به وجود آورند.

در جهان اسلام موسيقي دان يا موسيقي شناس را موسيقار و موسيقور مي گفتند.

 

تعريف موسيقي از نظر ابن سينا:

موسيقي علمي است كه از آن حال نغمه ها و چگونگي تأليف لحن ها و نيز ساختن آلات عجيب نوازندگي شناخته مي شود.

كتب عمومي در اين زمينه:

1- الاغاني ابوالفرح اصفهاني

2- العقد الفريد    ابن عَبد رَبه

كه هر دو از مآخذ گرانبهاي تاريخ اجتماعي تازيان و مسلمانان است شامل موارد بسيار غني از ترجمه احوال موسيقي دانان و خوانندگان و نوازندگان اسلامي است.

 

 

 

دوره جاهليت:

اصل غناي عربي حداء است كه به سخن موزون در هنگام راندن شتر اطلاق مي شود كه اين شعر از بحر رجز و رجز ساده ترين اوزان شعر عربي و آسان ترين و نزديك ترين آن ها به نثر است. اما اين غنا اندك اندك بر اثر تماس با ايرانيان و روميان تصوير زيادي پيدا كرده و از حد حدراء برتر رفت  و به نَصْب رسيد كه آن شبيه حداء است ولي رقيقتر و دلاويز تر از آن.

به تدريج در بلاد اسلامي شاهد ايجاد مجالسي براي خواندن آواز و نواختن ساز تربيت يافت و در آن مجالس قيان ( زبان مغني) همديگر را در آواز خواندن جواب مي گفتند.

تازيان در درون جاهليت داراي غناي دسته جمعي بودند كه هنگام حج و يا هنگام حرب و پيكار مي خواندند.

 

عصر اموي:

در عصر اموي غناي تازي تطور ديگري يافت زيرا با چيزهاي گوناگوني از قواعد موسيقي فارسي و رومي امتزاج يافت و توجه ابتدايي به جنبه هاي فني خوانندگي و نوازدنگي معطوف گرديد ولي با اين حال به همان سرشت تازي خود باقي ماند.

 

عصر عباسي:

ابوجعفر منصور دومين خليفه عباسي از شنيدن ساز و آواز در قصر خويش كراهت داشت البته اين كار وي علاوه بر اينكه وي بيشتر به تثبيت اركان دولت فكر مي كرد جنبه ديانتي نيز داشت. زيرا فقهاي اسلامي از صدر اسلام تا زمان وي در امر سماع اختلاف داشتند كه آيا حرام است يا حلال واگر حلال است جايز است يا غير جايز. كه البته با گسترش وجوه گوناگون تمدن و فرهنگ اسلامي صناعت غنا نيز پر بار شد.

از قديمي ترين كساني كه در باب موسيقي به اظهار نظر پرداختند يونس كاتب است كه كتاب النغم را نوشت و پس از او خليل بن احمد كتاب الايقاع را نوشت.

در روزگار هارون الرشيد غناء وسعت زيادي پيدا كرد در اين دوره سلاطين و امرا نيز به كار غناء و فرا گرفتن اصول آن دلبسته بودند. كه از اين جمله ابراهيم بن مهدي برادر هارون و خواهرش عليحه در موسيقي از نو آوران آن زمان بودند.

همچنين مي توانيم الكندي را از نخستين مولفان در علم موسيقي نام ببريم كه كتب او در موسيقي عبارت است از الرساله الكبري  في التأليف و ديگري رساله في ترتيب النغم را نام ببريم همچنين مي توانيم از فارابي و اخوان الصفا صحبت كنيم.

 

اندلس:

چون اعراب اندلس را فتح كردند و فرهنگ و تمدن آنان نيز به انجا انتقال يافت به سبب زيبايي هاي اندلس و امتزاج و آميزش شعوب و طوايف در آن جا و اختلاط مردان با زنان بازار لهود از غناء گرفته تا رقص گرم گرديد و به وجود آمد موشح در اندلس در درجه اول بر پايه نياز مردم اندلس به شعري بود كه براي غناء مناسب تر است ورود اسحاق موصلي از بغداد به قرطبه  پايتخت اندلس در اين زمينه بسيار مهم بود.

 

سماع صوفيانه:

سماع به فتح اول در لغت به معني شنيدن و نيز آواز و سرود آمده است و در اصطلاح صوفي گهري عبارت است از وجد و سرور و پايكوبي و دست افشاني عارفان و صوفيان به تنهايي يا به  همراهي گروهي با آداب و تشريفات بسيار.

همه جانوران از جمله انسان از آواز خوش و ساز موزون خوش وقت مي شوند از دانشمندان بزرگ گرفته تا توده مردم از پير و جوان دانا و نادان بشنيدن موسيقي دل خوش اند.

بنابريان طبل و دهل و ساز و آواز اين جهان نموداري و يا نشانه اي از موسيقي و نغمه هاي دل انگيز و سراپا شور آن عالم است اما چون روزگار يونانيان و اسكندريان سپري گشت و اندك اندك امپراطوري اسلام پديدار شد خيال كه مي دانيد در حوزه اسلام موسيقي يا غنا حرام و مخالف شره قلمداد مي گردد.

حال آنكه در قرآن كار نامه حيات مسلمانان اصلاً اشارتي به موسيقي يا غنا  نيامده است وبرخي از مفسران اصطلاح لهو الحديث را به معني غناء آورده اندو فقيهان اين نكات را گرفته اند و دستاويز كرده و عرصه را بر مردم تنگ كردند اما دو چيز است كه با وجود منع شدنشان از طرف اسلام هميشه مورد عنايت مردم بوده يك شراب و ديگري غنا اين دو چيز را نه تنها عامه مردم تسلي دهند بلكه دانشمندان و فرزانگان و همة اقوام با رعايت اعتدال و ادب ستودند و خود نيز از آن دو بهره مند  شده اند و دليل شان گريز از غم ها و غصه هاي زندگي بوده است به قول نظامي:

آن مي كه چو اشك من زلال است            در مذهب عاشقان حلال است

در مي به اميد آن زنم چنگ                   تا باز گشايد اين دل تنگ

شيري است نشسته بر گذرگاه                    خواهم كه زشيد گم كنم راه

ولي براي انجام اين كار شوم قوانيني را داشتند به گونه اي كه عربده كشي و بد مستي را ناپسند دانسته و از آن گريزان بودند و   مي گفتند مستي چو كني در خانه كن، آن چه كه زير آسمان ( سقف خانه) توان كرد زير آسمان نتوان كرد و بسياري از بزرگان مانند فردوسي ، سعدي، و ديگر بزرگان و  ظاهر پرستان از سخت گيري منع مي كردند.

در اين رابطه خيام مي گويد:

اي واعظ شهر از تو پر كار تريم                     با اين همه مستي ز تو هوشيار تريم

تو خون كسان خوري و ما خون رزان            انصاف بده كدام خونخوارتريم.

 البته عده اي از اين افراد خود اهل فضل و كمال بودند و از آيات قرآن و اختلاف ائمه دين براي اعمال دليل ها مي تراشيدند يكي مي گفت ماده از بهشت آمده است زيرا خدا در تعريف اهل بهشت مي گويد كه آنان در بهشت مي گويند سپاس خدايي را كه اندوه را از جان ببرد و باده نيز اندوه راببرد فقيهان مكه و مدينه موسقي را مباح و شراب را حرام كرده بودند و اهل عراق يعني پيروان ابو حنيفه موسيقي را حرام وشراب را حلال كرده بودند از اين رو گروهي از اهل علم و كمال 2 مذهبه شده بودند يعني در باره موسيقي به رأي فقهاي حرمين مي رفتند و درباره شراب به راي ابو خليفه به هر حال همه اين تضادها وجود داشت اما اينها فرقه اي كه با احوال روحي و خواست هاي دروني مسلمانان و يا هر قوم ديگري آشنايي داشند صوفيان بودند اين گروه  تنها موسيقي و رقص را حرام نمي دانستند بلكه آن را موجب تهذيب اخلاق و ازادي و آزادي از آلايش مادي لازم      مي شمردند.

به هر حال سماع مايه خوشي جان ها، راحت دل ها و خوراك روانهاست و از برترين و كامل ترين ابزارهاي طب روحاني است. و نه تنها مايه شادماني انسان هاست بلكه سبب جنبش و حركت چهارپايان است و در آخر در مورد سماع و موسيقي و رقص نيز هيچ يك از آنها در ذات خود بد نيستند بلكه وقتي در جاوزمان بد به كار روند بد و زيان بار مي شوند و از اينجاست كه برخي از صوفيان گفته اند سماع آداب و رسمي دارد  و هر كس آن ها را نداند و كار بيندد از حلقه عارفان دور است و خود را به دورغ بر آنها بسته است.

 

مينياتور:

به معني عام هر نقاشي به قلمهاي كوچك است.

 

انواع مينياتور:

1- مينياتور هاي ايراني و هندي: كه شامل تصويرها و تذهيب كاري نسخه هاي داستانهاست.

2- تذهيب نسخه هاي اروپايي قرون وسطي كه در آن شخصيت هاي مذهبي و رويدادهاي ديني در رنگ هاي درخشان طلا و نقره تصوير شده .

3- تصوير هاي كوچك اروپايي و آمريكايي كه با روغن نقاشي و با رنگ هاي مختلف آبي  روي كاغذ، مقواي نازك، پوست گوساله، عاج يا مينا كاري بر روي آهن حك شده است.

مينياتورسازي در ايران:

ميناتور در حقيقت نوعي نقاشي است كه خاص مشرق زمين است، رنگ آميزي، در آن جنبه تزئيني دارد و جزئيات آن با ريزه كاري هاي خاص نشان داده مي شود.

 

تاريخچه:

مينياتور بر مي گردد به بزرگترين ميناتوريست ايران ( بهزاد) وي در زمان شاه اسماعيل از هرات به تبريز بازگشت. وي به همراه خود سبك تيموري آورد بسياري از مينياتوريست هاي هرات به اين سبك بسيار اهميت مي دادند.

نقاشي هاي زمان صفوي روي هم رفته از كارهاي بسيار ريز عصر تيموري درشت تر مي باشد با وجود اين در يعضي از مينياتورهاي صفوي به قدري دقت در عنوان لباس به عمل آنده كه حتي نقشه پارچه به خوبي نمايان شده.

 همايون پادشاه هند پس از شكست خوردن از افغان به دربار شاه طهماسب رفت او چند سال در دربار شاه طهماسب اقامت خود و به هنگام بازگشت به محل حكمراني خود و هنرمند را به نام هاي ميرسيد علي و عبدالصمد را با خود برد به وسيله نقاشي هاي آنان سبك جديد از تركيب عناصر نقشاي ايران و مناظر و تصاوير هندوستان ايجاد گرديد.

در زمان شاه طهماسب سبك مهمي در نقاشي در بخارا ايجاد شد و به درجه عالي رسيد هنرمندان عصر شاه عباسي وقت خود را به نسخه برداشتن از كتب صرف مي كردند از كتبي كه در اين عهد مكرر، مصور و با مينياتور تزئين مي شده « شاهنامه فردوسي» است.

قالي:

نوعي فرشينه كه مصنوع ايراني آن را محققان بي رقيب شمرده اند.

 

تاريخچه قالي:

 نمي توان زمان تعيين كرد كه از چه زماني به كاربردن قالي در ايران و برخي كشورهاي اسلامي معلوم شده است. اطلاعات ما درباره قالي هاي زمان هخامنشي بسيار محدود است. شايد شبانان صحرا نشين فلات ايران بافته هايي طلايه هاي قالي هاي امروزه بوده است مي ساختند. در زمان سلوكيان و اشكانيان نيز گويا  فقط شبانان براي مصرف خود گليم هايي مي ساختند. مداركي دال بر وجود قالي ها نفيس در زمان ساسانيان به دست آمده از جمله در سالنامه هاي چيني، قاليچه هاي پشمي كالاي ايراني ناميده شده است.

قالي هاي نرم از جمله اشياي بود كه هر اكليوس در جنگ هاي خود به تاراج برد فرشي كه 15 سال بعد از تالار بزرگ كا تيسفون به دست اعراب به تاراج رفت به گفته تاريخ نويسان عرب گوهرنشان بوده است.

در آثار مورخان و جغرافي دان هاي عرب كه در زمان خلفاي عباسي به ايران سفر كردند اشاراتي به قالي رفته است كه نمودار رواج قالي بافي در قرون 3 و 4 هجري قمري در ايالات فارس، مازندران ، گيلان و قاينات مي باشد.

در نتيجه نفوذ تركان سلجوقي در آذربايجان و همدان بافت قالي با گره تركي در اين دو ايالت رواج يافت.

در اواخر قرن 7 هجري قمري به دستور غازان خان مغول بناهاي دولتي تبريز با قالي مفروش شده بود.

در قرن 9 هـ ق سلاطين تيموري هرات و اوزون حسن  در تبريز قالي هاي زيبا در كاخ هاي خود داشند.

آغاز سلطنت صوفيه بعضي از شاهان اين سسلسه در احياء و بسط هنرهاي ملي ايران صنعت قالي بافي را كمال بخشيده كه سر آمد اين شاهان شاه عباس اول بود. پس از مرگ شاه عباس انحطاط اين هنر اغاز شد و حمله افغان ها آن را تشديد كرد در عهد پر آشوب نادر به آن توجهي  نشد و آرامش دوران كريم خان نيز نتوانست آن را در شهرها احياء كند.

بازرگانان تبرير در صادر كردن قالي ايران به كشورهاي خارجي پيشقدم شدند. و اين قدم جنبشي در صنعت قالي بافي پديد آورد.

در سال 130 هـ ق شركت زيگر در سلطان آباد به تهيه قالي پرداخت و كم كم شركت هاي ديگر شعبه هايي در ايران زدند.

پيش از جنگ جهاني دوم به دنبال بحران اقتصادي ورود قالي ايران به كشورها غربي محدود شد.

امروزه انواع قالي هاي ماشيني ساده و گلدار  ساخته مي شود كه خود موجب تنزل قيمت فرش دست باف شده و اين مسائل موجب محدود شدن صاداره شده.

 

تذهيب و خوش نويسي:

تذهيب و نقاشي كتابه ها در اين دوره ( صفوي) در حداعلاي كمال است و خوشنويسان اين عصر اغلب كتاب ها را با تذهيب ها نقش هاي دل انگيز همراه كرده اند.

انواع خطوط در اين دوره نمونه هاي برجسته اي دارد كه در تاريخ خطوط دوره اسلامي داراي اهميت بسياري است.

 

معماري:

اعراب باديه نشين پس از تسخير سرزمين هاي ايران، بين النهرين، سوريه، و اسپانيا امپراطوري پهناور اسلامي را به وجود آوردند. در كار معماري سبك خاص نداشتند و هنر آنها فقط جنبه تزئيني داشت و از واقعيت و طبيعت در آثار آنها ديده نمي شد چون اسلام ساختن صورت جانداران را منع كرده بود. طراحان مسلمان  به نقش هايي كه عنصر اصلي آن خطوط هندسي بود پرداختند.

در معماري اسلامي ، استخوان بندي بنا مهمترين قسمت و تزئين و پرداخت رويه هاي بنا گيراترين عنصر آن است و همين عنصر است كه به جلوه هاي گوناگون معماري اسلامي در نقاط مختلف جهان وحدت مي بخشد.

بناهاي مهمي كه در قرن 7 ميلادي ساخته شد عبارتند از: - مسجد عمر و عاص در قاهره، مسجد قيروان در تونس و قبه الصخره در اورشليم.

پوشاندن رويه هاي بنا با گچبريهاي وسيع و كاشيهاي رنگارنگ در قرن 8 ميلادي در سراسر جهان اسلام معلول شد.

در قرن 7 ميلادي ايران ميراث هنري مستقلي به جهان اسلام عرضه كرد كه از بناهايي كه ساختن آن به دست معماران ايراني معمول شد مدرسه بود.

شيوه هاي معماري ايراني در معماري هندوستان نفوذ فراوان  كرد و حتي در سنت هاي معماري بومي آن سرزمين موثر افتاد.

طاقنما از مشخصات سبك هاي گوناگون معماري اسلامي است از اسپانيا تا هندوستان  طاقنما به اشكال گوناگون در بناهاي اسلامي ظاهر مي شود.

مقرنس كاري نيز يكي ديگر از مشخصات آن است بناهايي كه نمودار سبك هاي مشخص اسلامي هستند عبارتند از مسجد ها، مقبره ها، مدرسه ها، كاروانسراها، كاخ ها، گرمابه ها و نيز خانه هاي مسكوني كه شيوه ساختمان آن ها تا امروز حفظ شده است. در هنرهاي اسلامي جنبه هاي تزئيني محور اصلي به شمار مي رود. سبك هاي گوناگون  هنري در شيوه هاي تزئيني هنرهاي اسلامي تحليل رفته و بدين گونه جهان مستقلي از اشكال و خطوط و رنگها پديد آمده است كه از ديوار مسجدها و قلعه ها، مجسمه ها، اثاثه منزل، جواهرات، اسلحه تا خطاطي و كتابسازي همه را يكسان بر مي گيرد مايه اصلي اين تزئينات را بايد در تمدن هاي پيش از قرون وسطي و شرق باستان در آثار قبايل نميه متمدن جستجو كرد.

 

در نتيجه:

« پس با همه اين احوال كه گفته است كه اسلام دين را با هنر سازگار نيست بر عكس اين دو  را با يكديگر ملاقات مي كنند و آن هم در مسجد. به گونه اي كه مي بينيم معماري در توازن اجزاء كوشيده است نقاشي به نقوش و الوان كاشي ها توجه كرده است. خوشنويسي الواح و كتيبه ها را جلوه بخشيده است شعر موغظه ها و ماده تاريخ ها را عرضه داشته است. و موسيقي هم براي آن كه از ديگر هنرها باز نماند در صداي موذن و بانگ قاري و واعظ جمال جلوه گري يافه است»

زرين كوب، عبدالحسين، كارنامه اسلام ، امير كبير، تهرانه صفحه 148

جرجي زيدان، تارخ تمدن اسلام، ترجمه علي جواهر كلام، تهران، امير كبير،  1373

حلبي، علي اصغر، تاريخ تمدن اسلام، انتشارات اساطير

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 22:7  توسط ماندستان  | 

 

   فصل : علوم طبیعی و اقسام آن :    خلاصه شده توسط                                       خ . گودرزی  و باقری

علم طبیعی: علمی است که از اجسام طبیعی بحث می کند و موضوع آن جسم است.در فلسفه اسلامی علوم طبیعی، طبیعیات را فلسفه نیز گفته اند.در حکمت یا فلسفه به سه قسمت تقسیم    می شود.1ـ الهیات (اولی) 2ـ ریاضیات (وسطی) 3ـ طبیعیات (سنطی).

   علوم طبیعی شامل هشت اصل و هفت فرع می باشد.اصول علوم طبیعی: اصل اول: در مورد اجسام و تغییر و تحولات آنها       می باشد.مانند: زمان، مکان، و ... و کتاب سمع الکیان (سماع طبیعی) شامل آن می گردد و وجه تسمیه آن بدین اسم این است که نخستین بار دانشجوی حکمت طبیعی آن را استماع می کند.اصل دوم: درباره ارکان عالم مانند آسمان و عناصر چهارگانه (آب، باد، خاک و آتش) بحث می کند و کتاب اسماء و العالم (آسمان و جهان) شامل آن می گردد.اصل سوم: در این اصل از تولد و رویش و پژمردگی به استحاله ها بحث می کند و کتاب الکون و الفساد شامل آن می گردد.اصل چهارم: از امتزاجها و افتراقها و عوارضی که بر عناصر اربعه وارد می شود بحث می کند مانند: ابرها، بارانها، رعدها، رنگین کمان، زمین لرزه ها و ... .اصل پنجم: درباره گوهرهای کانی با جواهر معدنیه بحث می کند.اصل ششم: در احکام نبات به بحث می پردازد.اصل هفتم: درباره جانوران بحث می کند و کتاب طبایع الحیوان شامل آن می گردد.اصل هشتم: درباره نفس حیوانی و قوای دراکه بحث می کند و اینکه نفس انسان با مرگ نمی میرد.

   فروعات علوم طبیعی: 1ـ طب که در مورد دلایل و عوامل بیماری و روش درمان آن بحث  می کند.2ـ احکام نجوم،  که در رابطه با ستارگان و امتزاجهای آنان بر آنچه از احوال عالم، ملتها، موالید و ... حادث می شود بحث می کند.3ـ علم فراست یا قیافه شناسی؛ که از خَلق و خُلق بحث می کند.4ـ علم تعبیر؛ که از تخیلات منبعث شده در خواب بحث می کند.5ـ عللم طلسمات؛ از تأثیر نیرو و قوای آسمانی با قوای برخی از اجسام زمینی بحث می کند.6ـ علم نیر نجات؛ آمیختن نیروهای جواهر زمین است تا از آنها امور شگفتی ساز به وجود آید، بحث می کند.7ـ علم کیمیا؛ تبدیل خواص جواهر معدنی است تا به طلا و نقره و ... دست یابند، بحث می شود.

طب:

   در جزیره العرب، علم طب ویژه سریانیان بود.و اعراب طبق عادت بیماران خود را با وسایل ابتدایی معالجه می کردند و طب را با فالگیری درآمیختند.که با آمدن اسلام به کارهای این فالگیری خاتمه داده شد و با آنکه پزشکان صدر اسلام بیشتر معتقد به دین اسلام نبودند ولی اسلام از این علم تمجید کرده است.تا مدتها پزشکی وقف بر جهودان و ترسایان و صابئان بود و مسلمانانی که در پی تحصیل این علم می رفتند کارشان چندان رونقی نداشت.چنانکه جاحظ بصری از اسدبن جانی، طبیب مسلمان بغدادی حکایت می کند که: وی علت کسادی و بی رونقی کارش را به دلایل اینکه به زبانش عربی است و باید به زبان مردم جندی شاپور سخن بگوید و اینکه ردایش سفید است باید سیاه باشد و اینکه کنیه اش ابوالحارث است و بهتر بود که ابو عیسی یا ابو ابراهیم یا ابو زکریا می بود بیان می کند.اما دین اسلام باعث پیشرفت و ترقی طب در بین مسلمانان شد به طوری که در اواسط سده هفدهم میلادی مسلمانان معلمان اروپاییان بودند.علت پیشرفت طب اسلامی هم این بود که مسلمانان کتابهای بقراط و جالینوس و اطبای دیگر یونان را به زبان خود ترجمه کردند.و همچنین از طب یونانی و طب کلدانیان اطلاعاتی کسب کردند و بر طب هندیان از طریق پزشکانی که از آن کشور به بغداد آمده بودند آگاهی یافتند و از امتزاج همه اینان طب اسلامی پدید آمد.و صورت کامل آن را در کتاب الملکی یا الملوکی علی بن عباس المجوسی اهوازی می توان یافت که آن را برای عضدالدوله دیلمی تألیف کرده است.مردمان در امور پزشکی به این کتاب تکیه کردند تا اینکه کتاب قانون ابن سینا به وجود آمد.ابن سینا در این کتاب بحثهای یونانیان و کلدانیان و هندیان و ایرانیان و تازیان را در باب بیماری ها و معالجات آنها و داروها و خواص هر یک گرد آورده است.از کتابهای طبی اسلامی که فرنگیان از آن استفاده زیادی کردند کتاب «التصریف لمن عجز عن التألیف» تألیف ابوالقاسم خلف بن عباس زهراوی اندلسی است و قاموس پزشکی می باشد و به علت داشتن قسمت جراحی در این کتاب ممتاز می باشد.مسلمانان در زمان منصور دومین خلیفه عباسی به نقل و ترجمه علوم طبیعی و طب پرداختند و علت آن هم این بود که منصور به بیماری لاعلاجی دچار شد و برای درمان آن سراغ پزشکان مشهور در جندی شاپور رفت و پس از درمان منصور، کتابهای طبی یونانی را به زبان عربی برای وی ترجمه کرد البته وی کتابهای زیادی به زبان سریانی نیز قبلاً تألیف کرده بود.

کلیات طب:

   اعراب پیش از اسلام پزشکانی داشتند که از بیماری هایی مثل: تب مالاریا، یرقان، خارش و ... و همچنین حیوانات اطلاع داشتند و می دانستند که بعضی از این بیماری ها میان انسان و حیوان منتقل می گردد.به طور کلی پزشکی در عصر جاهلیت براساس وقایه یا حفظ بدن از بیماری یعنی جمیه و نصایع طبی بود.از طبیبان دوره جاهلیت می توان از «زهیربن جناب، ابن حذیم، حارث بن کلده و پسرش النضر و ...» نام برد.در طب اسلامی لقمان حکیم و رامیان و کدسم را از پزشکان تجربی می دانند.در صدر اسلام طب با آنچه در عصر جاهلیت بود اختلاف زیادی نداشت و از آغاز عصر اموی طبابت به شکل یونانی مرسوم گشت.مثلاً: معاویه دو طبیب مسیحی از اهالی شام داشت که برای مسائل سیاسی نیز از آنها بهره می گرفت به تعبیر یکی از دانشمندان معاویه نخستین کسی است که از پزشکی به صورت نامشروع استفاده کرد.در روزگار عباسیان چون ثروت و رفاه مسلمانان بیشتر شد و خوردنی ها و نوشیدنی ها تنوع یافت و امراض و بیماری ها هم بیشتر شد و به طب احتیاج زیادی احساس می شد.از نخستین کسانی که به طب در روزگار عباسی اشتغال یافت ابوالعباس احمد بن محمد بن علی کاتب بود.

   از اواسط سده سوم هجری جنبه علمی طبابت نشأت گرفت و اطبای اسلامی از روزگار رازی به شیوه بالینی و تجربی پرداختند و کم کم مدارس طبی در عالم اسلامی باز شد و به دو شیوه نظری، یعنی ابتدا شاگردان کلیات نظری طب را در مدارس طبی می خواندند و آنگاه به شیوه علمی روی می آوردند.سپس وقتی که طلاب مذکور مدت تحصیل را به پایان می آوردند برای امتحان آماده می شدند و سوگند یاد می کردند (سوگند نامه اطبا را بقراط نوشته) و به دریافت شهادت نامه یا مدرک طبی نائل می شدند.

اطبای بزرگ اسلام:

   رازی: ابوبکر محمدبن زکریای رازی از نامدارترین و بزرگترین پزشکان اسلامی بود.وی سرپرستی بیمارستان ری و پس از آن بیمارستان مقتدری بغداد را برعهده گرفت.مهمترین کتاب وی «الحاوی» است که نام کامل آن «الحاوی طب» می باشد این کتاب ابتدا د بندقیه ایتالیا و سپس در هند چاپ شد.از کتابهای رازی «الجدری و الحصبه» (آبله و حصبه) که در لندن چاپ شده و دیگری «الحصی المتولده فی الکلی و المثانه» (سنگهایی که در کلیه و مثانه پیدا شده) می باشد.در لیدن (بریل) سه رساله از سه عالم بزرگ طب چاپ شده که رازی، ابن سینا و علی بن عباس مجوسی از آن جمله اند.کتاب حاوی رازی، کتابی کامل است که در آن طب هند و یونان و ایران را گرد آورده و تجارب خود را به آن افزوده است.وی در این کتاب از بیماری های سکته دردهای عصبی، مالیخولیا، تشنج، صرع و ... سخن گفته است.کتاب المنصوری یا طب منصوری نیز از آثار طب رازی است که خلاصه ای از کتاب حاوی می باشد.در واقع رازی اولین کسی بود که در رابطه با حصبه و آبله می کند و اولین کسی است که از روده جانوران برای دوختن زخم ها و سرب سفید را برای مرهم به کار می برده است.

   ابوالحسن علی بن ربن الطبری: وی را استاد درازی در پزشکی نوشته اند البته این مطلب از لحاظ تاریخی اشکالاتی دارد که مرتکب تاریخی باید دید.کتاب طبی او «فردوس الحکمه» نام دارد که از قدیمی ترین کتب طبی است که ابن ندیم، این خلکان، مسعودی و ... از آن یاد کرده اند. کتاب وی اگر چه مربوط به همه فنون پزشکی است اما تا حدودی از فلسفه، هواشناسی، زیست شناسی، روانشاسی، ستاره شناسی و ... بحث می کند.نسخه ای از این کتاب در موزه بریتانیا می باشد.

   اخوان الصفا: که در سده سوم و به احتمال زیاد سده چهارم در بصره و بغداد می کوشیدند دین و فلسفه را با هم آشتی دهند و میان حکمت و شریعت توافق ایجاد کنند.در مسائل خود کوشیده اند که معارف زمان خویش را در فن طب گردآورند؛ مثلاً: از اثر آب و هوا در تندرستی غافل نبودند و اساس تشخیص بیماری نزد آنها گفتار بیمار بوده است.همچنین در رسائل آنها شواهدی در باب معالجه بیماران از طریق روان شناسی به چشم می خورد.

   علی بن العباس المجوی اهوازی: یکی دیگر از اطبای سرشناس اسلام است که در اروپای قرون وسطی او را «Haly Abbas» می نامیدند.اثر طبی وی کتاب «الکتاب الملکی یا کامل الصناعة الطبیه» نام دارد.این کتاب توسط استفان الحکیم ترجمه شده است.از لحاظ ایجاز و نظم از کتاب «حاوی» رازی بهتر است.این کتاب تا زمان تألیف «قانون» ابن سینا همچنان مورد مراجعه عموم بود و کتاب الملکی از نظر طب عملی قوای است و قانون از لحاظ نظری.در کتاب «الملکی» درباره رگهای مویین (مویرگها)، تشخیص بیماری ها از طریق نبض، بحث شده است.

ابن الجزار القیروانی التونسی:

   وی کتابهای زیادی دارد از جمله «زاد المسافر و قوت الحاضر» و کتاب «طب الفقراء و المساکین» و نیز کتاب «المعده و امراضها و مداوتها».وی در باب زکام و اسباب پیدا شدن طاعون در مصر نظراتی دارد.

ابوالقاسم زهراوی اندلسی:

   وی جراح برجسته ای بود و کتابش «التصریف لمن عجز عن التألیف» که دارای سه قسمت است.طبی، صیدلی (دارو شناختی) و جراحی.در این کتاب خنثی کردن جراحتها و پاک کردن آنها را به طریق داغ نهادن و توسط قوابض (مواد تلخ و گزنده ای که مایه جمع شدن زخم ها می شود.)

عماربن علی الموصلی:

   وی چشم پزشک بود و در ایام الحاکم بامرالله خلیفه فاطمی در قاهره سکونت داشت.کتاب مهم وی «المنتخب فی علاج امراض العین» نام دارد و در آن شش راه را جهت عمل کردن چشم توسط مص (مکیدن) یاد کرده است.

ابن سینا:

   وی بزرگترین پزشک ایران در تاریخ تمدن اسلامی است.وی در بخارا به دنیا آمد، کتب طبی وی زیاد است امام کتاب قانون از همه جامع تر و عظیم تر است.از کارهای برجسته ابن سینا در طب، یکی بررسی دقیق نبض است.همچنین اثر عوامل نفسانی را در اضطراب بیان می کند.سکته مغزی و احتقان دماغ را توصیف می کند، لقوه یا آویختگی صورت را بررسی کرده است، همچنین به بررسی دقیق دستگاهای هاضمه پرداخته است.وی اولین کسی است که از ورم های جنثیه (سرگان) و جراحی آن سخن می گوید.

 

ابن وافد الاندلسی:

   یکی از داروشناسان بزرگ اسلامی است و ویژگی طبابت وی این بوده که از طریق اغیه دوا می کرده و به ادویه (دارو) متوسل نمی شده است.

آل زهر:

   وی نیز اندلسی بود و در طب شهرت بسزایی داشت و از میان آنها به ویژه «ابوالعلاء زهربن عبدالملک» نسبت به بیماران لطف و مراعات زیادی نشان می داد.از آثار مهم ابوالعلاء کتاب «النکت الطبیه» که «التذکره» هم نامیده می شود و در حقیقت به منزله راهنمای علم پزشکی است.

ابو مروان بن زهر:

   مشهورترین طبیب آل زهر است و کار خود را در تشخیص بالینی ورم های شدید پوسته قلب و پرده گوشتی و سل روده و التهاب و چرک کردن گوش، قرار داد.

بیمارستان ها:

   اعراب در زمان جاهلیت بیمارستان نداشتند.نخستین بیمارستان در زمان ولید بن عبدالملک ساخته شد و وی پزشکان را نیز در آنجا ساکن کرد.در روزگار عباسیان بیمارستان ها زیاد شد و از جمله کسانی که به تأسیس بیمارستان همت گماشتند هارون الرشید بود.برمکیان و بدر غلام معتمند و المقتدر عباسی نیز در این راه اهتمام کردند.و مادر مقتدر و پس از آنها معزالدوله بن بویه و برادر او عضدالدوله در بنای بیمارستان کوشیدند.مصر یکی از شهرهایی است که رجال سیاسی و دینی اسلام نسبت به تأسیس بیمارستان در آنجا اهتمام عجیبی داشته اند.امویان بیمارستانی در فسطاط (مصر قدیم) ساختند.پس از آن احمد بن طولون در فسطاط بیمارستان بالا (المستشفی الاعلی) و کافور افشیدی در بیمارستان پایین (المستشفی الاسفل) را بنا کردند.زمانی که فاطمیان بر مصر متسولی شدند و به بنای قاهره پرداختند و در جنب جامع بیمارستان القشاشین را ساختند.صلاح الدین ایوبی هم بیمارستان ناصری را در قاهره و بیمارستان عظیمی را در اسکندریه تأسیس کرد. در زمان ممالیک سلطان قلاوون منصور بیمارستان بزرگ منصوری که بزرگترین و مجهزترین بیمارستان بود را تأسیس کرد.بیمارستان ها در بلاد دیگر نیز زیاد بود از جمله در شام، عراق، فلسطین.مشهورترین بیمارستان در شمال انطاکیه و در جنوب تاغزنه، بیمارستان نوری در دمشق بود که آن را نو الدین محمود بنا کرده بود.

 

بیمارستان سیار (المستشفی النقال):

   بیمارستان گردان یا محمول به ادویه و اغذیه مجهز بود و به مناطق دور دست و بیشتر در صورت شیوع بیماری های واگیردار فرستاده می شد همچنین برای معالجه بیماران در زندان.اولین کسی که این کار را به صورت رسمی و دیوانی مرسوم کرد، وزیر علی بن عیسی بن جراح که مدتی وزارت خلیفه مقتدر را داشت که وی این کار را به دستور نسان بن ثابت بن قره انجام داد. این بیمارستان ها اولاً در محل دل انگیز و با صفایی ایجاد شد.ثانیاً برای بیماران مختلف و بیماران در حال نقاهت بخشهای جداگانه ای داشت.همچنین تجزیه خانه، دارو خانه، بخش سرپایی، مطبخها، حمام ها، کتابخانه، مسجدی برای نماز و سالنی برای مطالعه داشت.مناظر دل انگیزی برای قسمت بیماران روحی وجود داشت.زن و مرد، غنی و فقیر، آزاد و برده در آنجا رایگان معالجه می شدند.همچنین به بیماران بهبود یافته مبلغی برای خروج از بیمارستان می دادند تا برای تحصیل قوت خود محتاج کار نباشد.همچنین بیمارانی را که به بیخوابی مبتلا بودند در آنجا به موسیقی ملایم و قصه، قصه گویان گوش می دادند.

صیدله (دارو شناسی):

   علم ادویه یا شناخت داروهاست که آن را به انگلیسی «فارما کولوجی» نامیده اند.در آغاز طبیب و دارو شناس هر دو یکی بودند.در این علم از شناخت اشکال نباتات از حیث که چینی، هندی، رومی، ایرانی و جز اینها بوده و از شناخت نباتات خوب و بد و خواص آنها بحث شده است.از دارو شناسان غیر از طب در سیاست و نظام نیز استفاده می کرده اند.چنانکه «ابو قریش عیسی»  دارو شناسی بود که در لشکرگاه مهدی خلیفه در جانب شرقی بغداد به سر می برد.در واقع صیدلی به علم گیاه شناسی و به علم کانی شناسی و جانور شناسی و همچنین کیمیا ارتباط دارد.

   علم گیاه شناسی که بعد از تئوفراستوس در یونان به فراموشی رفته بود به وسیله مسلمانان حیات تازه ای از سر گرفت.«حنین بن اسحق» کتاب دیوسقوریدس را در ادویه مفرده (یعنی نباتاتی که به عنوان دوا مصرف می شوددر مقابل ادویه مرکبه ) را ترجمه کرد.پزشکان اسلامی در ترکیب کردن دواها سرآمد بودند. صیدلی که گاهی به آن «عطارة» نیز می گفتند، از قدیم شغلی آزاد و مایه احترام بوده است.از کتابهای معتبر نباتات و دارو، کتاب «النبات» ابو ضیفه دینوری می باشد و مؤلف در آن هر چه در باب گیاهان در لغت عرب آمده را توضیع می دهد.

   از دیگر کتابهای مهم گیاه شناسی در اسلام می توان به کتاب «الجامع لصفات اشتات النبات» از شریف ادریسی القطی و کتاب «الادویه المفرده» از رشید الدین صوری، می باشد.همچنین کتاب «الجامع فی الادویه الفرده» از ضیاء الدین بن البیطار المالقی الاندلسی؛ که وی در کتاب خود بیش از 1400 نوع از نباتات و حیوانی و معدنی تعریف کرده است.کتاب «العجایب و غرائب الموجودات» از زکریا بن محمد قزوینی.

علم الحیوان (جانور شناسی):

   اصولاً کتب حیوان (جانور شناسی) در اسلام کم است به ویژه در مقایسه با کتب گیاه شناسی، امام از عالمانی که به این کار پرداخته اند کم نیستند از جمله: اصمعی کتابهایی نقل کرده که همه به جانوران و گیاهان مربوط می شود.مانند: کتاب «خلق الانسان» «خلق الفرس» «الابل» «الشاء» «الوحوش» و ... .شاید نتوان کتبی یافت که مؤلفان آنها به صورت مبسوط و لطیف درباره حیوان پیش از ابو عمرو بحربن عثمان جاحظ بصری و درباره نبات پیش از ابو حنیفه دینوری به تألیف پرداخته باشند.

   کتاب الحیوان جاحظ: در اصل کتابی علمی بوده که مؤلف آن را از بررسی اقسام حیوان و احوال و عادات و خصائص آنها تألیف کرده است.جاحظ در این کتاب مواد خود را از قرآن و حدیث، اشعار عرب و از دهان راویان و کتب دانشمندان لغت و کتب یونانی ترجمه شده به عربی به ویژه کتاب حیوان ارسطو اقتباس کرده است.اما رفته رفته با پیشرفت علم، کتاب الحیوان جاحظ اعتبار علمی خود را زا دست داد ولی هنوز از دو جنبه ارزشمند است: 1ـ تصویر صورت علم درسده های سوم هجری 2ـ جهت علمی و رهیافت دانشورانی که برپایه ملاحظات شخصی و تجارب خصوصی خود انجام داده بوده است.

کمال الدین دمیری:

   وی یکی از نویسندگان بزرگ اسلامی در موضوع حیوان است.کتاب «حیاه الحیوان اکبری» وی مشهور است و مؤلف آن را برپایه حروف هجا مرتب کرده است.

کیمیا گری:

   کیمیا گری صنعتی است که در آن زمان از ماده ای بحث می شود که با به کار بردن آن، تبدیل فلزات پست چون آهن، مس به زر و سیم ممکن می شود.کیمیا گران برای این مقصود تقریباً همه موجودات و مکنونات را بررسی کرده اند تا به قوا و امزجه آن پی ببرند.در این راه گذشته از آزمودن تمام معادن کشف شده حتی از آزمایش فضله های جانوران و استخوان و پوست و پشم و تخم و ... آنها نیز باز نایستاده اند.مانند: حل اجسام به اجزاء طبیعی آنها از راه تقطیر، تصعید و منجمد کردن اجسام ذوب شده به واسطه تکلیس و ساییدن اشیاء سخت با «فهر و صلایه» و ... . این گروه گمان می بردند که با انجام این عمل، جسمی به دست می آید که آن را «اکسیر»   می گویند و هرگاه از این ماده بر جسم معدنی از قبیل مس و آهن و برنز که مستعد قبول صورت طلا و نقره است بزنند و آن را در آتش بگذارند، به طلا و نقره خالص تبدیل می شود.

کیمیا از نظر علم:

   شناخت تاریخ کیمیا در روزگار گذشته از تاریخ فیزیک و علوم طبیعی پیچیده تر است.از تاریخ این علم جز اندکی نتایجو ازمایش های علمی چیزی نمی دانیم.وقتی دانشمندان معاصر پاره ای از مصنوعات قدیم را خواندند، و برخی از قواعد آن را با استفاده از اصول شیمی جدید تحلیل کردند بدین نتیجه رسیدند که در جوار عمل کیمیایی صحیح، در عصر قدیم کیمیایی خرافی یا «صنعت» به ظهور رسیده بوده است.

ـ صنعت:

   عبارت از کوشش گروهی از طالبان این فن برای برگرداندن معادن پست مانند سرب و مس به معادن گران قیمت چون طلا و نقره.و در این راه به ساختن شیشه ها و رنگها و برخی امور دیگر نایل گشتند.بدون آنکه وسایل لازم و روش علمی داشته باشند بلکه به ظن علمی و وهم و برخی وسایل ناچیز و خوار مایه متکی بودند.

صنعت در میان یونانیان و مصریان:

   کار صنعت در میان مصریان به «تحوث» خدای ماه و وزیر او «وزیریس» خدای آفتاب نسبت داده شده است.یونانیان آن را «هرمس» نامیدند که بزرگ خدای یونانی است.این «تحوث» دانشور و نویسنده و سحردان بوده و کارهای خارق العاده به وی نسبت داده اند.ابن زویم می گوید: اولین کسی که در علم صنعت سخن گفت «هرمس» حکیم بابلی بود که بعدها به مصر آمد.

چین و هند:

   صنعت یا کیمیا گری در چین و هند نیز تطوری همانند آنچه در مصر و عصر میانه وجود داشت، بود.تایلر محقق انگلیسی معتقد است که اندیشه کشف دارویی که کار «اکسیر» را در دراز کردن زندگانی، انجام دهد در ادبیات هندی سابق بر هزار ق.م موجود است.ولی «رای» که دانشمندی هندی است می گوید: تندرستی و توانگری و طول زندگانی در نظر هندیان و در طب و کیمیای آن قوم امری مطلوب بذاته نیست، بلکه این دو یعنی طب و کیمیا، دو راهند برای هدفی دورتر و بلندتر و آن عبارت است از حیات برتر از زندگی این جهان مادی صنعت علم چینی است و ممکن است که تاریخ آن به سده چهارم پیش از میلاد برسد و چون چینیان به تحول معادن پست به معان قیمتی کوشیده اند، کوشش نخستین آنها این بوده که دارویی بیابند که زندگانی را دراز کند و سعادت راستین را در نفوس مردم جایگزین سازد و باید بگوییم که اگر در هند چیزی از علم صنعت بوده، باید بپذیریم که از چین به آن کشور راه یافته است.

 

 

ـ یونان و اسکندریه:

   گویا صنعت از چین به اسکندریه انتقال یافته و این در سده سوم پیش از میلاد بوده است.شاید مشهورترین نام و قدیمی ترین در تألیفات کیمیا وی ذیسیموس است که کتابی به نام «المفاتیح فی الصنعة» دارد که بدون شک آراء گذشتگان را در آن گرد آورده است.

   درتاریخ کیمیا دو نام است که ابن ندیم از آنها نام می برد یکی «اسطفانس» که به صورت «اسطانس و اصطفن» نیز آمده و دیگری مردی در قسطنطنیه بود که به نام «اسطفانوس آتنی» شناخته شده که در زمان فرمانروایی هراکلیوس اول پادشاه روم       می زیسته است.

کیمیا گری در اسلام:

   کیمیاگری در اسلام به صنعت آغاز شد و این بدان سبب است که تا زیان به کتابهای منقول از زمان یونانی اعتماد داشتند و کتابهای اسکندرانیان که زبان تازی نقل شد درباره صنعت بود.در مصادر و مأخذ عربی ذکر شده است که خالد بن یزید بن معاویه، پس از فوت برادرش معاویة بن یزید، چون از خلافت دست کشید، به علوم روی آورد و جماعتی از اهل علم را از مصر که در مدرسه اسکندریه بودند، پیش خود خواند و از یکی از آنها که راهبی رومی بود و مریانوس نام داشت صناعت کیمیا را یاد گرفت، سپس از مردی که «اصطفان قدیم» خوانده شد خواست که کتابهایی راجع به صنعت را برای او نقل و ترجمه کند.از این روی باید این نخستین نقل در اسلام باشد.از این روی خالد بن یزید را «حکیم آل مروان» لقب داده اند.ولی ما امروزه نمی توانیم به طور جزم این قول را بپذیریم.چون اولاً: چیزی از این کتابها در زمان خالد بن یزید به دست ما نرسیده است.ثانیاً دانشمندان در اینکه  خالد بن یزید در صدد طلب کیمیا برآمده باشد اختلاف کرده اند. ثانیاً: مقارن این دوره تازیان در صدد نقل علوم نبوده اند.چون تا مدتهای زیادی پس از این دوره، طبیعت بر آنها غالب بوده و این امر بعید است که پیش از اقدام به نقل علومی مانند: طب که فایده بیشتری برای آنها داشته، به نقل علم کیمیا پرداخته باشد.

ـ جابربن حیان:

   جابربن حیان در طوس زاده شد و نشأ و مسکن او در کوفه و در انجا دوا فروشی می کرد وی از دوستداران اهل بیت بود و گفته اند که جابربن حیان صنعت را از امام صادق یاد گرفت.جابربن حیان به برخی از علوم غربیه چون صنعت و سحر و تنجیم اشتغال داشته و در همه این زمینه ها کتاب هایی نیز داشته است.با ظهور جابربن حیان، کیمیا نزد عرب از صورت صنعت خرافی به صورت دانش تجربی آزمایشگاهی درآمده است.جابر، بر این عقیده است که هر عنصری را روحی یا نفسی است؛ چنانکه افراد مردم و جانوران دارند.و نیز عناصر، طبایعی دارند و همین طبایع که در عناصر وجود دارد، قابل تبدیل و دگرگونی است.

ـ الکندی:

   ابو یوسف یعقوب بن اسحق الکندی به فیلسوف عرب که معاصر مأمون و معتصم بود و روزگار متوکل را دریافت و نزد آنها منزلتی بزرگ داشت.در طب، فلسفه، حساب، منطق، موسیقی، هندسه، طبیعیات، نجوم و ... استاد بود.ابن ندیم حدود 231 کتاب و رساله در علوم مختلف از وی یادمی کند.به نظر الکندی تحویل طبیعت معادن به یکدیگر کاری محال است و وی رساله ای دارد در بطلان دعوی مدعیان طلا و نقره سازی و خدعه های آنان.با وجود این کندی کتابهایی در علم کیمیا دارد از قبیل: رساله فی العطر و انواعه ـ کیمیاء العطر و تلویح الزجاج ـ رساله فی ما یصبغ فتعطی لوناً آخر و ... .

ـ محمد بن امیل تمیمی:

   یکی دیگر از کسانی که به صنعت اشتغال داشته است، وی درباره کیمیا چند رساله و کتاب دارد از جمله: الماء القدمی و الاراض النجمیه ـ شرح الصور و الاشکال ـ حل الرموز یا مفتاح الکنوز و حل الاشکال و الرموز ـ مفتاح یا مفاتیح الحکمه فی الصنعة و ... .از آثار محمد بن امیل چنین   برمی آید که مقصود او از پرداختن به صنعت کیمیا طولانی کردن حیات و نیز برگرداندن معادن پست به معادن ارجمند است.

ـ محمد بن زکریای رازی:

   طبیب و فیلسوف و کیمیاگر نامی ایرانی است که باید افکار طبی و فلسفی او را در کتب مربوطه جست.چنین برمی آید که محمد بن زکریای رازی به درستی ساختن زر و سیم اعتقاد چندان قوی نداشته است.ما حقیقت را از دو کتاب او در می یابیم که نام یکی «محنه الذهب و الفضه و المیزان الطبیعی» و دیگری «فی ان صناعه الکیمیاء اقرب الی الوجود منها الی الامتناع» یعنی اینکه صناعت کیمیا به وجود نزدیکتر از امتناع است.و همین نظر را در دو کتاب دیگر که به وی منسوب است می یابیم: کتاب «الاسرار» و کتاب «سر الاسرار».در باب اول و دوم کتاب اسرار که در شناخت داروها و شناخت ابزارها است مطالبی مندرج شده که به اصول شیمی جدید نزدیک است.اما در باقی این کتاب و در هم کتاب «سر الاسرار» رازی میلی به ساختن زر و سیم به کمک اکسیر اظهار کرده است.آنچه وی درباره داروها و آلات کیمیاای گفته و آنچه از مواد ساخته و به سبب روش علمی او در اجرای آزمایشها و توجه او به تحلیل و تنظیم عملیات سخت در آزمایشگاه می توان او را نخستین پیشوای علم کیمیا در اسلام نامید.

 

ـ فارابی:

   او را فیلسوف المسلمین نام نهاده اند.در ریاضی و فلسفه و موسیقی از بزرگان اسلام است و اختراع آلتی به نام قانون را به وی نسبت می دهند. از نظر او معادن هفت گانه زر، سیم، آهن، مس و ... همه از یک نوعند و اختلاف آنها از کیفیاتی همچون تری و خشکی و نرمی و سختی و رنگها و ... نامش می گردد.و از این روی صنعت علم کیمیا را تأیید می کند.

اخوان الصفا:

   اگر چه رساله اخوان الصفا در سده چهارم هجری و دهم میلادی صورتی از حیات فکری اسلامیان است، با وجود این درباره کیمیا رساله ای جداگانه ننوشته اند.اخوان الصفا معتقدند که برخی از معادن به برخی دیگر تبدیل می شوند و لیکن در دل زمین و در زمان های دراز و بنا به اختلاف معادن، نه به دست انسان و در مدتی کوتاه.اخوان الصفا به ارکان عناصر چهارگانه معتقدند، همچنانکه فیلسوفان یونان بودند، لیکن برای آنها حیات قائل نبودند همچنانکه برخی از یونانیان قائل بودند و مذهب «ذره» را که فکر یونانیان بود، رد می کردند.

ـ علمای مغرب و اندلسی:

   چنین برمی آید که دانشمندان اسلامی اندلس و مغرب، بیشتر از مشرقیان به کیمیا تعلق و دلبستگی داشته اند، به قول ابن خلدون «بسیاری از اهل اندلس و مغرب بر اکتساب علوم ریاضی و آنچه به این علوم مربوط می شود چون دانش نجوم و سحر و طلسمات همت گماشتند ... و از این راه، بر اسلام و اهل آن زیان عظیم رسید و بسیاری از آنان هوای نفس را پیشوای خود گرفتند و آراء اصحاب کیمیا را درست پذیرفتند.

ـ مسلمة بن احمد مجریطی:

   در علوم ریاضی و سحریات، امام مردم اندلس بود وی هم کتابهای موجود در این موضوعات را خلاصه کرد و همه را در کتابی گرد آورد و آن را «غایه الحکیم» نامید و آن را به اصطلاح اهل علم «مدونه» این صناعت است.

ابن سینا:

   وی نیز کتابی در بطلان کیمیاگران نوشته است.به نظر وی هر معدنی طبیعت ویژه ای دارد و از این روی هر معدنی نوعی قائم به نفس خویش است و جایز نیست که معدنی به معدن دیگر تبدیل گردد.

   از دیگر کسانی که به صنعت پرداخت؛ یکی ابو بکر بن وحشیه عشاب و طغرایی شاعر ـ ابوالحسن انصاری ـ قزوینی صاحب کتاب «عجایب المخلوقات» و ... را می توان نام برد.

 

فخر رازی:

   وی یکی از دانشمندان بزرگ ایرانی و از متکلمان نامدار و مفسران بزرگ اسلام بوده و به سبب ایرادها و سؤال های زیاد که مطرح کرده و غالباً بلا جواب رها کرده «امام المشککین» لقب گرفته است.او نیز در کتاب «المباحث المشرقیه» فصلی آورده و تعریض به عقاید گروهی از دانشمندان در امکان یا امتناع صناعت کیمیا کرده است.

عزالدین ایدمر جلدکی:

   شاید آخرین ستاره فروزان در آسمان کیمیا عزالدین اید مرجلدکی باشد.وی مدتها در قاهره  می زیست و مدتی هم در دمشق اقامت گزید.وی از اصحاب کیمیا بسیار نقل کرده است و همواره در کارهای خود دقت و امانت داشته است.از کتابهای او می توان از المصباح فی اسرار علم  المفتاح ـ نتایج الفکر فی علم الحجر ـ بغیه الخبر فی قانون طلب الاکسیر و غایة الشذور نام برد.

   در هر صورت، کار کیمیاگری در جهان اسلام نیز از اعتبار خاصی برخوردار بوده و عده ای از دانشمندان واقعاً از کارهای خود قصد علمی داشته اند، ولی در آن فن نیز مانند طبابت و صیدله و برخی علوم دیگر مردم فریبی رواج داشت و مردم بازیچه شیادان کیمیاگر می شدند.

تنجیم (اختر شناسی):

   فن تنجیم را در متون اسلامی علم احکام نجوم و اختر شناسی نیز گفته اند.این علم یا فن را یکی از اجزاء و فروع علوم طبیعی به شمار آورده اند، زیرا از تأثیر نجوم بر احوال انسان در این کره خاکی صحبت می کند.در قاموس فیروز آبادی می گوید که: منجم و متنجم و نجام کسی است که در نجوم به حسب اوقات و سیر آنها می نگرد، و از این راه بر احوال گون اطلاع می جوید و ادعای معرفت غیب می کند.این جنبه از علم نجوم را یعنی معرفت غیب از راه اطلاع به نجوم و شمارش حرکات و اوقات آنها دین اسلام انکار کرده و از فراگرفتن آن نهی فرموده است.از کسانی که در تاریخ اسلام به تحصیل و تدریس علم احکام نجوم شهرت یافته اند یکی ابو معشر بلخی است.وی کتابهایی در علم خلک و تنجیم دارد از جمله کتاب «المدخل الکبیر الی علم احکام النجوم».دیگری ابوالحسن علی بن ابی الرجال شیبانی مغربی قیروانی است.کتاب مشهور وی «البارع فی احکام النجوم» است که نماینگر نظر گاهی است که مدت درازی بر شرق و غرب حاکم بوده است.

   کتاب وی غامض است و ترکیب لفظی و معنوی آن نیز مانند بیشتر کتب در این موضوع ضعیف به نظر می رسد ولی کتاب او به زبان اسپانیایی برای آلفونسوی دهم امپراتور سابیو ترجمه شده است.

   درباره جانیر بودن این علم در شریعت اسلامی میان فقیهان و علمای اصول فقه اختلاف زیادی است وسکاکی صاب «مفتاح العلوم» در این باره به تفضیل سخن گفته است و از امام شافعی نقل کرده که اگر منجم معتقد باشد که در عالم وجود مؤثری جز خداوند متعال نیست، ولیکن خدا چنین می خواهد که فلان کار در فلان زمان و تحت تأثیر فلان ستاره یا عامل فلکی دیگر واقع شود، اشکالی ندارد.مفسران نیز مطالب گوناگونی در ناروایی علم احکام نجوم گفته اند از جمله «قتاده» به استناد قرآن می گوید که خدا ستارگان را برای سه فایده آفریده است: 1ـ به عنوان زینت آسمان، چنانکه گفت (و لقد زیناً السماء الدنیا بمصابیح ...) (سوره الملک / آیه 5) 2ـ برای سنگسار کردن شیطان، چنانکه گفت (و جعلناها رجوماً للشیاطین) (سوره الملک / آیه 5) 3ـ برای هدایت مسافران در جنگلها و دریاها چنانکه گفت (و لقد جعلنا فی السماء بروجاً و زیناها للناظرین) (سوره حجر / آیه 16) بنابراین هر کس ستارگان را برای مقاصد دیگری مطالعه کند، کار ناروایی انجام می دهد.

   همچنین از پیامبر (ص) نقل کرده اند که «علم نجوم حق وراست است ولی احکام آن باطل است» و بار از او نقل کرده اند که «از نجوم تنها چیزهایی را فرا بگیرید که توسط آن ساعات شب و روز را بتوانید بشناسید.»

   ابن ابی الحدید این موضوع را از جنبه کلامی و حکمی (فلسفی) بررسی کرده است.و ابوالبرکات هبة الله بن علی بن مکلا بغدادی نیز درباره احکام نجوم بحث کرده و آن علم را از جهتی باطل و از جهت دیگر اثبات کرده است.ابوالعلاء معری احکام نجوم را در ردیف علم کیمیا و تفسیر منامات (خوابگزاری) مایه سبکی مغز و سرمایه خواری خردمندان دانسته است.

   برخی از محققان میان علم نجوم و احکام نجوم فرقی ندانسته اند، مثل: خوارزمی که می گوید: علم نجوم را به تازی تنجیم می گویند و یه یونانی اصطرنومیا، این البته درست نیست.

   این علم بسیار قدیم بوده است نزد بابلی ها و پس از آن نزد یونانیان و رومیان رواج داشته است و در سبط و رونق علم نجوم قدیم تأثیر بسزایی داشته است و در قرون وسطی همراه با علوم خفیه (از قبیل کیمیا و سحر و نیزجات) تحصیل می شده.در این علم نه تنها اجرام آسمانی بلکه حتی نقاط و نواحی خاص آسمان مانند (طالع و بیوت)، اوضاع نسبی سیارات سبعه مانند (قران و استقبال) و برخی اوقات مانند (تحویل سال شمسی) نیز اهمیت خاصی داشته است.مباحثی که مورد نظر منجمان بوده؛ شامل پاسخ دادن به مغیبات و سؤالاتی نظیر کسب خبر از شخص غایب، تعیین ساعت مناسب برای انجام کاری چون عروسی، جنگ، نسحر و ... و همین طور پیشگویی حوادث زندگانی شخصی یا اوضاع عالم به وسیله زایچه و جز آن می بوده است.

   گذشته از ابو معشر بلخی که از عالمان بزرگ صناعت تنجیم در اسلام بوده می توان از: ماشاء الله یهودی ـ ابوعثمان سهل بن بشیر ـ خواجه نصیر الدین طوسی و ... نام برد.

فرق بین علم احکام با نجوم در آن است که در علم احکام نجوم احوال خود نجوم و ذات و ماهیت آنها بحث نمی شود بلکه در آن از آثار صادره از نجوم و اختراعان آسمانی در عالم نسطی یعنی زمین بحث می شود.در واقع علم «جفر و رمل» از علم احکام نجوم است.بعضی از دانشمندان بزرگ چون فارابی و ابوریحان بیرونی با وجود علم و آگاهی تمام از علم احکام نجوم با صحت اعتبار آن مخالف بودند.ابو ریحان نیز هر چند خود مقدمات و مسائل مربوط به فن را از بسیاری کیان بهتر و دقیق تر می دانست ولی ابداً جز منجمان حشوی و طالع بین و غیب گو نبود.از مرغ علم احکام نجوم، علم اختیارات، علم رمل، علم خال، علم قرعه، علم طیره و زجو را نام برده اند.

*****

   از مشخصات مهم دوره ساسانی از لحاظ فرهنگی ایجاد مدرسه پزشکی شاپور و تأسیس بیمارستان است که چندین قرن بزرگترین مرکز علمی بود.

موقعیت علمی مقدمات این امر پیش از دوره انوشیروان

   این مرکز علمی در تمام دوران حکومت ساسانیان مورد توجه خاص سلاطین بوده و بر توسعه و اهمیت آن افزوده شده است و بنیاد و شالوده آن به اندازه ای استوار بوده که نزدیک دو قرن بعد از ساسانیان موقعیت و شهرت خود را حفظ کرده است.

   کتابی که اورانیوس پزشک مشهور شاپور دوم در طب تألیف ابن مقنع از پهلوی به عربی کتاب سیرک در عهد ساسانیان نگاشته عبداله بن علی به عربی.

   در خصوص دامپزشکی ابن الندیم به 2 کتاب 1 کتب البیطره 2 کتابی درباره معالجه اسب، استر و گاو گوسفند اسحق بن علی بن سلیمان به عربی ترجمه کرده است.

الفهر ست  بنیان دخت  بنیان نفس   بهرام دخت به عربی ترجمه گردیده است.

به غیر از زردتشتیان و مسیحیان اعرابی مثل حارث بن کلده و نصر بن الحارث.

هر چند این مؤسسه اموزشی تا 2 قرن بعد از سقوط ساسانیان برجای بود و نقش بزرگی در نهضت علی اسلامی است.

در عصر عباسیان بعد از تأسیس بیمارستانی در بغداد از ارزش جندی شاپور کم شد منصور خلیفه جورجیس. (الکناش)

به هر حال در عهد ساسانیان کتاب های زیادی در خصوص پزشکی دامپزشکی ستاره شناسی گاهشماری جغرافیا، سیاست، دین و اخلاق تألیف و ترجمه شده که قسمتی از آن ها از میان رفته.

 

حمله و هجوم اقوام مختلف در طول تاریخ بارها سیر تمدن و فرهنگ ایران متوقف کردند و چه بسا قسمتی از آثار علمی و هنری ما را از میان بردند.

البته حمله اعراب که باعث سقوط ساسانیان گردید موقتاً جامعه ایرانی را از پیشرفت در راه تمدن باز داشت ولی به علت انتشار آیین اسلام نظام طبقاتی این دوره یکی از عوامل بر بحثی و عدم رضایت جامعه بود از میان برد.

کاروان تمدن و فرهنگ ایران پس از مدت کوتاهی به راه خود ادامه داد و موقعیت اصلی خود را بازیافت و تمدن معنوی اسلام با هنر ایرانی و رومی و سایر جوامع ترکیب گردید و تمدنی به نام تمدن اسلامی به وجود آمد. 

 

******

   به طور کلی علتی ندارد که عرب متمدن نباشد برادران هم نژاد عرب یعنی کلدانی ها، آشوری ها فدیقی ها دارای تمدن عالی بودند.

   مامنکرنیسنیم که تمدن اسلام بر آثار در هم ریخته تمدن فارس و روم بنا شده است ولی اعراب هم در آن تمدن عامل مؤثری بودند همان طوری که ایرانیان و رومی ها و یونانی ها تمدن خود را از ملل دیگر اقت باس کرده و چیزهایی بر آن افزودند مثلاً یونانی ها از مصری ها رومی ها از یونانیان و ایرانیان از آشوری ها بابلی ها و کلدانی ها تمدن خود را گرفته و با تناسب اوضاع و احوال چیزهایی بر آن افزودند آن را تعدیل کردند.

   مطالعه تاریخ عرب تا قرن اول پیش از هجرت میان قبایل و طوایف مختلف عرب، شاعر خطیب و یا دانشمند نامداری پدید نیامده است برخی معتقدند به دلیل مدون نبودن تاریخ عرب اسامی شعرا و دانشمندان سابق عرب از بین رفت.چرا افسانه های عاد و ثمود.

   پزشکی یکی از علومی است که کاهنان بابل (کلدانیان) اساس آن را وضع کردند چه آن ها نخستین مردمی هستند که درباره معالجه بیماری ها مطالعه نمودند و معلومشان چنان بود که بیماران را درس راه ها و گذرگاها می گذاردند تا مگر رهگذری از آن جا بگذرد و هر کس به آن بیماری دچار گشته و درمان او را پیدا کرده اطلاعات خود را بازگردد سپس اطلاعات را روی لوحه هائی نگاشته در معابر می آویختند و از آن روکاهنان کلدانی کار پزشک را نیز انجام می دادند سپس سایر ملت ها پزشکی از کلدانیان گرفتند آشوری ها مصریان و قنیقیان نیز کردند و یونانیان مطالب تازه را به آن افزودند عرب ها برای معلجه 2 راه داشتند یکی از راه کاهن و دیگر راه دارو و معالجه واقعی کاهنان بیماران را با جارو طلسم و در کعبه برای آنان قربانی می نمودند و دعا   می خواندند.(در قدیم در مصر)

   دعاهایی به برای بیرون کردن ارواح خبیث بکار می بردند و امراضی که با گمان آن ها از حلول ارواح خبیثه حاصل شده.اما دارو دادن آن ها مثل سایر ملل که از گیاهما و شربت ها به خصوص عسل.

   در آغاز کاهن کار پزشک را انجام می داد سپس گروهی از عرب ها با ایرانیان و رومیان آمیزش کرده پزشکی آموختند پیش از اسلام در قرن ششم میلادی پدید آمد قدیمی ترین و نامی ترین آن ها لقمان می باشد که هم فیلسوف و هم پزشک عرب بوده است بعد مشهورترین عرب ابن حزیم از قبیله تیم الرباب که ممارتش ضرب المثل است.چون عرب ها با اسب و شتر خویش علاقه مند بودند بعضی از پزشکان عرب تنها با معالجه اسب و شتر مشغول می شدند و این همان دام پزشکی نام دارد عاص بن وائل از دام پزشکان نامی دوره جاهلیت است.

   مقصود از علوم عرب بعد از اسلام علومی است که از آغاز اسلام تا دوره طلایی میان مسلمانان معمول بوده است علوم مزبور بسیار است می توان آن را به سه قسمت:

1ـ علوم اسلامی که به واسطه اسلام پدید آمد، علم قران، علم حدیث، علم فقه، علم تاریخ و علم لغت.

2ـ علومی که در جاهلیت بوده و در اسلام ترقی کرده شعر و خطابه.

3ـ علومی که از زبانی دیگر به عربی نقل شده است مانند طب هندسه، فلسفه و ریاضی که آن را علوم بیگانه می گوییم.

***

منابع:

1ـ تاریخ تمدن، حلبی.

2ـ تاریخ تمدن و فرهنگ از ظهور اسلام تا صفویه، دکتر احمد تاجبخش.

3ـ تاریخ تمدن اسلامی، جرجی زیدان.

4ـ کارنامه اسلام، زرین کوب.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 22:6  توسط ماندستان  | 

 

 

کلام :                                                                                     خلاصه از : خ . عزیز پور  و عباسی

 

اگر در باره جهان که ما نیز جزیی از آن هستیم آزادنه بحث شود و این قید و شرط در میان نباشد که نتیجه بحث الزاما با یکی از ادیان موافق در آید چنین بحثی را فلسفه گویند ، اما همین که به این قید پای بند باشیم که حتما ما با یکی از ادیان مطابق در آید و یا آن را در برابر مبتدیان مثلا خود فلسفه و فیلسوفان حراست کند در نتیجه در تعقل و تفکر از حریم دین پا بیرون نگذاریم چنین پژوهشی را علم کلام گویند .

مسلمانان جهت دفاع از حریم دین اسلام ، فرا گرفتن روش های جدید فکری را برای مقابله با انحراف عقیدتی و اختلافات سیاسی لازم یافتند زیرا چه  بسیار احزاب دینی و سیاسی ، که برای پیشبرد اهداف خویش به اندیشه ها و افکار غیر اسلامی دست یافتند .

بنابراین ، چون اندک اندک کار تسلط مسلمانان بالا گرفت و از ایجاد و تدوین علوم دینی فارغ شدند و سادگی و بی خبری از علوم و صناعات از ایشان دور شد ، شروع کردند که اسباب حضارت یا شهر نشینی را به طرز کاملی فرا گیرند .

همین عوامل و عواملی چند دیگر سبب شد که در مفاهیم دینی و امور اعتقادی مسلمانان مسائلی شبه فلسفی نشات گیرد که از میان آنها سه مساله اهمیت بسیار دارد :

1- ایمان و پایگاه مرتکب معصیت کبیره

2- صفات و ذات خدا

3- جبر و اختیار

 

وجه تسمیه  علم کلام :

 در باب تسمیه این علم به " کلام " چند قول آمده است .

1) کلام صیغه یی است عربی برای نامیدن علمی یونانی ، و عرب قدیم ، علم جدل یونانیان را منطق نامیدند ومنطق از نطق می آید و نطق کلام است ، پس معلوم می شود که علم منطق و علم کلام یک چیز است .

2) برخی گفته اند کلام را از آن سبب به این نام نامیده اند که اصحاب آن در مسائلی سخن گفته اند که گذشتگان در آن باب سخن نگفته اند .

3) عده ایی گفته اند این علم را کلام از آن روی گفته اند که اصحاب آن در " کلام الله " اختلاف کرده اند که آیا قدیم و ازلی است و یا حادث و زمانی ؟ و این مساله یعنی خلق قرآن سخت معروف است و از مسئل پیچیده کلامی .

4 ) برخی هم گفته اندکه این علم را کلام از آن جهت گفته اند که موجب قدرت متکلم در بحث از مباحث شرعی می شود

5) و بالاخره گفته اند که این علم را از آن روی علم کلام گفته اند که متکلم در آغاز سخن می گفته است " کلامنا الیوم فی الحسن و القبح " یعنی سخن امروز ما در حسن و قبح است . "

 

 

اما در تعریف خود علم کلام :

گفته اند علمی است که در آن از ذات خدا و صفات او و احوال ممکنات از مبداء و معاد بنابر قانون اسلام بحث می شود و این که قانون اسلام را اضافه می کنند می خواهند حدود کلام و فلسفه را از هم ممتاز کنند . چه بسا فیلسوف بیشتر اوقات به کائنات و احوال آ ن استدالال می کند فیلسوف به جسم طبیعی نظر می کند اما متکلم به وجود صانع و آفریدگار یعنی فیلسوف به وجود مطلق و توابع آن جسم اشاره دارد ولی متکلم بر وجود موجود استدلال می کند .

 

متکلمان بزرگ معتزلی :

اگر تنها به شمارش نام متکلمان و ذکر آثار کلامی آنها بسنده کنیم خود کتابی بزرگ می شود تنها به ذکر مشهورترین متکلمان اسلامی اعم از شیعه و سنی می پردازیم :

 

1- ابو حنیفه نعمان بن ثابت الکوفی : وی نخستین کسی است که در علم کلام کتاب نوشته است و کتاب او الفقه اکبر از کتابهای کلامی به شمار می آید این کتاب از قبیل اصول الدین بوده و در آن بحثی است بر ضد مرحبئه نوشته اند که او بسیار زاهد و عامل و عالمی متواضع بود . که در زمان خلیفه ابوجعفر منصور بود .

 

2- ابوحذیفه واصل بن عطاء الغزال بصری : از پیشوایان بلیغ کلام به شمار می رفت او رئیس معتزله بود . واصل کسی است که اصول پنجگانه اعتزال را ( که این مذهب بر پایه آنهاست ) وضع کرد : 1. وعد و عید 2 . امر به معروف و نهی از منکر 3. منزلت بین المتزلتین  4. توحید  5 . عدل به شیوه متکلمان معتزلی .

 

3 ابو الهذیل علاف :  او شیخ معتزله بصره بود . در فلسفه یونانی اطلاع تمام داشت و در میان عقاید خاص کلامی خویش  از آن یاری بسیار گرفت و بیشتر اقوال او متاثر از همین فلسفه یونانی است از آن جمله بحث اعراض ، اثبات ، حرکت و سکون

 

4- نظام بلخی  :  شاگرد ابوالهذیل علاف بود و او را " اعظم شیوخ معتزله و تواناترین آنان در کلام " دانسته اند . نظام در مسائل زیادی با متکلمان دیگر اختلاف داشت و آراء مخصوص به خود اظهار کرد  که از آن جمله است عقیده او درباره جسم و عرض ، نفی جزء لایتجزا که در این موارد با استاد خود اختلاف نظر داشت .

 

5- جاحظ بصری : یکی از بزرگترین و پر کارترین دانشمندان اسلامی است و اعتبار و شهرت او در بسیاری از شعبه های علم از ادب ، شعر کلام ، فلسفه نقد شعر ، طنز و هزل و به ویژه جانور شناسی نیازی به گفتن ندارد در اهمیت او این اندازه بس است که گفته اند " از دلایل اعجاز قرآن این است که جاحظ بدان ایمان داشته است . همچنین کتاب الحیوان دلیل بارز این میل و تبحر او در جانور شناسی و مباحث طبیعی است . از عقاید  کلامی جاحظ آنچه معتبر است یعنی او در آن عقاید با معتزله دیگر اختلاف دارد : 1-  فلسفه مادی طبیعی 2 حواس همه از یک نوع هستند 3 عصمت انبیاء 4 قرآن کریم

 

6- ابو علی حبائی :  رئیس معتزله بصره و امام متکلمان عصر خویش بوده است . عقاید اوبسیار گسترده است که در اینجا مهمترین آنها را نام می بریم  1) اعتقاد به جوهر فرد  2) اعراض( اعتقاد به بقاء وفناء )  3) فناء ( خدا قادر است که همه عالم را فانی سازد ولی نمی تواند بعضی اجسام را فانی بکند و بعضی را نکند )

* پیروان ابوعلی حبائی را حبائیه گویند * او پسرش ابوهاشم آخرین دوره های اهمیت معتزله را نشان می دهند .

 

7- ابو هاشم حبائی :  صحاب بن عباد وزیر دانشمند آل بویه از شاگردان اوست وی اغلب مقالات معتزله با پدرش دمساز است ولی در چند مورد با او مخالفت نیز کرده است .

ولی پیروان پدر او عموما حبائیه و پیروان پسر را بهشمیه ( ماخوذ از ابوهاشم ، می گویند که دو فرقه جداگانه هستند )

 

8- غزالی :  اعتبار او در علم کلام نیز بسیار است او در واقع فلسفه را برای رد آن علم و در دفاع از علم کلام پیش خود خواند . اهمیت و اعتبار غزالی در علم کلام به جایی رسیده بود که ابن خلدون او را همراه ابوالمعالی جوینی و امام فخر رازی از مهذبان بزرگ علم کلام از فلسفه به شمار آورده . از کتب کلامی غزالی الاقتصاد فی الاعتقاد و قواعد العقاید . احیاءالعلوم.

 غزالی معتقد است که خدای تعالی طایفه متکلمان را زمانی به وجود آورد  که فرقه های دینی با یکدیگر گلاویز شده بودند .

 

* شهرستانی : نوشته اند که سلطان سنجر سلجوقی او را عزیز می داشت و از محرمان راز خویش کرده بود . نیز گفته اند که وی متهم به تمایل به اهل قلاع یعنی اسماعیله بوده و به مذهب آنان دعوت می کرده و سخنان آنان را نصرت می داده است . ولی نگارنده این سخن را باور نمی کند زیرا او در الملل و النحل خود را سرزنش و ریشخند و تحقیرو رد اسماعیله باز نایستاده است . از مولفان کلامی شهرستانی چندین کتاب اعتبار بسیار دارد ، اما معتبر تر و شناخته تر از همه : 1) نهایه الاقدام فی علم کلام 2) الملل و نحل  3 ) المصارعه یا مصارع الفلاسفه ( در رد فلاسفه نوشته شده )

 

* امام فخر رازی : او نویسنده پر کاری بود مهارت او بویژه در کلام است . کتابهای عمده فخر رازی در کلام :  المطالب العالیه * المعالم * المحصل * تهذیب الدلائل * تعجیز الفلاسفه

 

متکلمان نام آوری که به ذکر نام آنها اکتفا می کنیم از جمله :

 

اشعریه و ابوالحسن اشعری * صاحب بن عباد طالقانی * باقلانی * زمخشری * راغب اصفهانی * ابن ابی الحدید * خواجه نصیر طوسی * علامه حلی ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 22:3  توسط ماندستان  | 

فصل سوم  :  فلسفه                خلاصه از : منصوری  و آسیا                         کلام :   خ . عزیزپور  و عباسی

 

بسياري از مسلمانان معتقد بودند که اسلام هر چيز که از قبل از خود بوده را نابود مي کنند. سزاوار نيست که جز قرآن چيزي بخوانند شايد اين عقيده بود که آن ها در از بين بردن آثار يوناني و اسکندريه و فارس را بر خود واجب مي دانستند. وقتي که مسلمانان ايران را فتح کردند سعد ابن وقاص  به عمر نامه نوشت و در مورد تکليف کتابخانه ها سوال کرد. عمر دستور داد که آنها را در آب بيندازند. [1] در اين زمان مسلمانان به علومي مانند قرائت و تفسير فقه پرداختند و علومي که براي استنباط و فهم اين دو  به آنها نيازمند بود يعني فقه و لغت و منازي ....

مردم ايران و روم نيز در اين مدت بيکار ننشسته بودند و به علوم قبلي مانند فلسفه و نجوم پرداختند و در گوش خلفت زمزمه مي کردند، اما خلفا گوش نمي دادند. مثلاً آورده اند که ما سَر جَوَيه البصري اقون اول هـ)[2] از معاصران مروان بود «وفات      هـ.ق» در علم طب بودو يهودي مذهب و سرياني بود . کتابي در طب را به نام کُتاش يا (حاوي) را به عربي برگرداند. وقتي عمر ابن عبدالعزيز به خلافت رسيد اين کتاب را در کتابخانه شام ياقت       از اهل علم او را تشويق به انتشار آن کردند. اويس از 40 روز استفاده آن را منتشر کرد.[3] در حالي که اين کتاب طب بود نه فلسفه.

مسلمانان چون به سرزمينهاي ديگر (اروپا) رسيدند بيشتر به علم فلسفه روي آوردند. تشويق کشيشها و روحانيون مسيحي بي اثر نبود و تکيه بر حديثي چون «حکمت را هر چند از زبان

مشرکان ياد بگير).[4] اين امر تدريجي صورت گرفت.

در اين نکته که اين خلدون مي گويد که «اکثر حاملان علم در اسلام عجمان بودند» و اعراب در اين باره فضيلتي نداشتند بين ايران و غير عربها مخالفت شديد وجود دارد. عربها دانشمندان را عرب خالص بودند. از جمله نصر ابن حارث کلده ثقفي که پسر خاله رسول خدا بود. که پيامبر را آزار ميداد در جنگ بدر دستگير شد و پيامبر دستور قتل او را داد.[5] و تنها به خواندن اکتفا مي کرد. و نوشته يا ترجمه و نوشته يا ترجمه عربي ندارد. نخستين کسي که به نقل علوم اشتغال يافت خالد بن يزيد اموي بود که او را حکيم آن مردان مي نامند. که مروان حکم او را  از رسيدن  به خلافت ناکام گذاشت و حکومت را بر  مروانيان انتقال داد. خالد چون مأيوس شد به تحصيل در راه علم روي آورد . در اين زمان  در  مدرسه اسکندريه کيميا رواج داشت. خالد با گرمي دانشمندان مدرسه از يک رومي به عنوان   در خواست کردند که کيميا را به آنها بياموزد. وچون آموخت دستور داد که آن را به عربي نقل کنند. مردي که نام او را در متون اسلامي اصطفان القديم ذکر شده اين کار را انجام داد. و اين کتاب در اسلام اولين کتابي بود که ترجمه شده از زباني به زبان عربي.[6]

 اولين فيلسوف بزرگ اسلامي ابو يوسف يعقوب ابن اسحاق کندي (وفات 261) است عرب خالص بود او را فيلسوف العرب مي ناميدند.

فلسفه در متون اسلامي:

 فلسفه يعني دوست داري خردمندي فيلسوف يعني دوست دار خردمندي «حب الحکم».[7] 

اما در اصطلاح فلاسفه يا حکما « فلاسفه عبارت است از علم به وجود  از آن حيث که وجود است.» و برخي ديگر مي گويند : « فلسفه علم به حقايق و موجودات است به اندازه توانايي و فهم انسان ». اين تعريف بيانگر اين است که همه علوم جزئي از فلسفه محسوب مي شوند.

اهميت فلسفه در فرهنگ و تمدن اسلامي از يک جهت زياد است. بدين معني که مسلمانان علم کلام را نيز بر پايه فلسفه بنا کرده اند. و دلايل عقلي فلسفي را در دفاع از مباحث شريعت به کار برده اند.

اما با اين همه اهميتي که فلسفه داشت کساني که بدان اشتغال داشتند همواره متهم به کافر      مي شدند اگر کساني در ميان فقهاء و علما نيز به فلسفه علاقه داشت متهم بود چون اعتقاد داشتند که در مباحث او علوم عقلي غلبه داشته است. در زمان مأمون اين نکته مرسوم بود و امور «امير کافران»[8] لقب دادند. بحث فلسفه تا زمان مأمون و معتصم  و واثق گرم بود  ولي در زمان متوکل فلاسفه از اظهار عقايد خود خودداري کردند اين امر باعث که انجمن هاي سري فلسفي مانند  اخوال الصفا پديد آيد.

انواع فلسفه:

معمولاً فلسفه به پيروي از يونانيان و ارسطو به دو شعبه نظري و عملي تقسيم شده است.

فلسفه نظري:

 فلسفه نظري شامل الهيات، رياضيات و جلديات و شعبه هاي هر يک از آنها است.

فلسفه عملي :

 شامل سياست مدينه (کشورداري) سياست منزل داري (خانه داري) و تذهيب اخلاق (آرامش خوي ) مي شد.[9]

اما در اسلام نخستين فيلسوف الکندي بود. اما  اين قول تقريبي است و قبل از او شاعران و کساني که تفکر آزادانه داشتند در بصره و بغداد به نقل فلسفه پرداختند. و اين در اثر معاشرت با اقوام و طوايف ديگر بود اما در زمان اسلام به بد ديني متهم          مي شدند اما در ميان آنها کساني چون عبدالله ابن مقفع، علي ابن الخليل و جميل ابن محفوظ ...  به شراب خوردن و گاهي هم به هجو و هزل يکديگر مي پرداختند و در کتب اسلامي آنها را زناد    مي ناميدند. آنها به بدبيني به جهان نگاه   مي کردند و تنها جنبه سياه و تاريک آن مي نگريستند و خيري در آن نمي ديديند.

 چند تن از فلاسفه اسلامي را مورد بررسي قرار مي دهيم با آثارشان.

 

 اکندي:

ابو يوسف يعقوب بن اسحاق الکندي منصوب به پادشاهان کنده از اعراب خالص معرفي شده است  و او را فيلسوف العرب لقب داده اند. وي معاصر مأمون بود و در فلسفه و حساب و منطق و موسيقي و هندسه ... استاد بود. به گفته ابن نديم و گروهي از مترجمين او 231 کتاب و رساله داشته است . مثلاً فلسفه 22، حساب 11، طب 22 و ...... در مورد صفات ، وي را بخيل ياد کرده اند. او بسيار تلاش کرد که فلسفه يوناني را با فلسفه اسلامي سازگار کند. او قِدَر بودن عالم را منکر بود و بر خلاف ابن سينا و فارابي معتقد بود که خدا عالم را از  نيستي به هستي آورده است و معاد جسماني را به استناد به قرآن مجيد اثبات کرد.[10]

 

ابو نصر فارابي:

 

ابو نصر بن طرفان بن اوزلغ فارابي معروف به فيلسوف المسلمين و معلم ثاني بزرگترين فيلسوف اسلامي پس از پايان ترجمه آثار يوناني بوده است او در سال 339 مرد. او از شاگردان            يوحنا بن حيلان در بغداد بود . او در بغداد به خواندن کتب ارسطو همت گماشت . او به گفته خود کتاب نفس ارسطو را صد بار خوانده است از جمله آثار مهم او 1) احصاء العلوم  2)السياسه المدينه  3) آراء مدينه فاضله ....  بود . کتاب احصاء العلوم او درباره دانش هاي زمانه خود بود و به زبان هاي ديگر از جمله انگليسي ترجمه شده است.

کتاب آراء اهل مدينه فاضله يکي از برجسته ترين کتاب هاي اوست . در فلسفه سياسي اسلام اگر چه فيلسوف معروفي بود ولي شاگرد زياد نداشت از ميان شاگردان او ابوزکريا بن عدي المنطقي بود.

 

فلسفه در غرب اسلامي:

 

فلسفه در سده سوم هجري وارد اندلس شد. و مردم آنجا اين علم را فراگرفتند و به تدريس آن پرداختند . اما به تدريج روح آزاد فلاسفه در بين پادشاهان چنان زياد شد که آنها براي نمايش دينداري خود به اصحاب فلسفه سخت مي گرفتند و به ملحدي محکومشان مي کردند.[11]

از مشهورترين شاهان منصور بن ابي عامر سلطان اندلس بود که در قرن شش هجري به تعقيب آنان رفت از جمله ابن رشد و ذهبي بود. و آنها را زنديق مي ناميد و  از سنگسار آنان ابايي نداشت. از جمله آنها ابن باجه بود که در زبان تازي يد طولايي داشت . و در فلسفه و طب و موسيقي و نجوم سرآمد اهل زمان خود بود. او در علم فلسفه تلاش زيادي کرد و به علت همين فشارها (دق) کرد و مرد. از کتابهاي او 1) رساله الوداع،  2)تدبير المتوحد شهرت دارد.

ديگري ابن الطُفَيل است که از شاگردان ابن باجه است او  دوست دار فلسفه بود . از کتاب هاي او : اسرار الحکمه مشرفيه دو رسالة حي ابن يقظان است. که يکي از زيباترين داستانهاي فلسفي دنيا به حساب مي آيد.

 

سهروردي مقتول:

ابوالفتح شهاب الدين يحيي بن حبش بن اميرک سهروردي که به شيخ اشراق و شيخ مقتول معروف شده است. حدود 549 هـ. از مادر زاده شد، سهروردي در منطق بصائر سهلان ساوي را نزد ظهيرالدين قاري خواندو سپس به سير آفاق و انفاص و مسافرت پرداخت و با صوفيان رفت و آمد داشت و اين عمل به ذهن او اثر گذاشت تا شيوه ي اشراقي را  به مشائي ترجيح داد. سهروردي سرانجام در شام و حلب اقامت گزيد حاکم حلب زمان الملک الظاهر پسر صلاح الدين ايوبي بود. او را گرامي داشت و اين باعث رشک و حسد دشمنان او شد. سرانجام به دستور او کشته شد، حکمه الاشراق از مهمترين آثار اوست.

 

ابن سينا:

ابوعلي حسين بن عبدالله بن علي سينا از دانشمندان بزرگ اسلام و نامدارترين فيلسوف جهان اسلام است که مقالات و کتبا هاي زيادي  درباره ي شخصيت او نوشته شده است. شرح حال او را هم خودش و هم شاگردش ابو عبيد جوز جاني نوشته است و متن آن را در عيون الانباء و خلاصه آن را در اخبار الحکما ابن القفطي آمده و شرح حال او توسط ويليام گولمن چاپ شده، کتاب قانون و شفا  از مهمترين آثار اوست.

 

امام محمد غزالي:

ابوحامد محمد ابن محمد غزالي 505 - 405 در توس متولد شد و در همانجا نيز درگذشت . اهميت او در فلسفه به سبب مخالفتي است که با مشائيان و فيلسوفان مسلمان کرده  و نيز    شک و ترديد او در خوانده ها و نوشته هاي قبلي خود او را با دکارت فرانسوي سنجيده اند، او کتاب تهافت الفلاسفه (يعني تناقض گويي فيلسوفان) در رد فلسفه مشائي نوشته است او با روش خود به مبارزه با آنان پرداخت . اول کتابي به نام مقاصد الفلاسفه نوشت و در آنجا فلسفه مشائي را بر اساس   نوشته هاي ابن سينا در کتاب هاي دانش نامه علايي و النجاه و ساده کردن آنان پرداخت و آنگاه کتاب تهافت را نوشت تا انتقادش کورکورانه نباشد، در جواب اين کتاب او ابن رشد کتاب تهافت التهاف را نوشت.

از مهمترين فلاسفه ديگر اسلامي : امام فخر رازي، خواجه نصير الدين طوسي، ابن رشد، ابن بلخي، محمد زکرياي رازي، ابوالعباس سرخسي، ملاصدرا، ابوعلي مسکويه ، .... را مي توان نام برد.

 

 

 

 

 

 

 

 



[1] - کشف الظنون. 1/446

[2] - انتقال علوم يوناني ، 57-58

[3] - ابن القفطي، تاريخ الحکماء، 324، 1903، لايپزيک.

[4] - ابن عبد ديه، العقد الغزيده، 1/160.

[5] - طبقات الاطباء، 1/113، چاپ بيروت، 1965.

[6] - الفهرست، 242 و 244

[7] - مقدمه ابن خلدون 514.